
|
|
|
|
|
پیش یکی از فامیل های هم سن و سالم تو ماشین نشسته بودم و با هم مسیری رو طی می کردیم. با خشم از تعطیلات ۱۴ و ۱۵ حرف می زد و به طعنه می گفت:" مگه امام خمینی تو دریا غرق شده که همه تو این تعطیلات می رن شمال" و با عصبانیت فریاد می زد که آخه کی دیگه بعد از این همه سال در مرگ یک پیر مرد گریه می کنه که اینا خودشون رو مسخره کردن و این روز ها رو تعطیل می کنن. آدم باباش هم بمیره بهد این همه سال دیگه اشکش براش در نمیاد و من همینطور بی صدا گریه می کردم....
گریه می کردم در فراق مردی که عاشقانه دوستش دارم . فراتر از پدر مادر برادر... مردی که معنای مرد بودن رو به من آموخت... مردی که جمیع اضداد بود... مردی فراتر از باور های آدمی از چیزی که باید.... روزی با یک مرد آمریکائی که تازه مسلمان بود چت می کردم... او به من گفت شما نمی دانید چه چیزی را داشتید و چه چیزی را از دست دادید... کاش خمینی در کشور ما بود.... و او گفت که انقلاب خمینی را ما فهمیده ایم و شما به فراموشی سپرده اید.... راست می گفت ما انقلاب را بالکل صادر کرده ایم... هر کجا که ندای آزادی خواهی را می شنوی عکس امام را در دستان جوانانش میبینی .... و خودمان.... از خمینی گفتن و نوشتن براین دلنشین است.. آرزویی که هیچ گاه براورده نشد... دیدارش... وقتی که رفت ۷ سال بیشتر نداشتم... گریه کردم... گریه.... زار زدم که چرا ندیده رفت.. نبوییده رفت... آرزویم بود و رفت.... خوابش را دیدم.. دست نوازش سرم می کشید... هنوز هم یادم هست.... هنوز هم از احساس آن لحظه ها غرق شادی می شوم.... دوستش دارم... و هنوز هم نیمه های خرداد گریه می کنم... مثل آنهایی که تازه عزیزی را از دست داده باشند... ته دلم می سوزد.... سوزشی که جز اشک درمانی برایش ندارم.... این روزها دلم بیشتر هوای خمینی کرده است..... یا علی |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 14:20 توسط دیاموند
|
|
||