تبليغاتX
این همینه ...همین ... نه بیشتر نه کمتر - سفر نامه مکه
 

 گریه مخفیانه در دل شب... انگشت را در بین دندانهایم فشار می دادم که صدای گریه ام بلند نشود... پشت در بقیع.... آسمان اما در عوض می غرید و اشک می ریخت....می گفتند اگر بلند گریه کنید می رانندمان... یاد کودکان فاطمه افتادم و گریه مخفیانه شان .... بلند تر مخفیانه می گرییدم...

گشتم... نبود... هر چیز بوی فاطمه و علی را می داد از بین برده بودند... از اذانشان اقامه شان نمازشان بدم می آمد... همه چیزشان ابتر بود...

و اما مهر تربت عضو گمشده این سفر بود....

چشمانم را بستم... کور مال کور مال به ندای دلم گوش دادم و رفتم... صدای خنده های بچه گانه به گوش می رسید... صدای بازی های کودکانه حسن و حسین (ع) . وسط آن دو ردیف ستون .... همان کوچه بنی هاشم بود.... اما چشمانم را که باز می کردم همه می پرید.... همه می رفت... باب اولی باب دومی...

بیشتر از تمامی عمرم لعن گفتم... به نیت شادی دل زهرا...

پای ستون توبه ۱۱۰ مرتبه به نیت مولا گفتم غلط کردم... (...) خوردم....اثر داشت....

 

اما مکه.... باید چشمها را باز می کردی... همه جا خدا بود و ولی خدا... امام زمانت را حس می کردی... بویش را می داد... عاشق رکن یمانی شدم... نمی دانم چرا وقتی نماز استغاثه به امام زمان را می خواندم بی اداره خودم را در کنار رکن یمانی پیدا می کردم...

آنجا معنی بی اراده را بهتر می فهمی

دلت را می برند...

مناجات حضرت علی را ساخته اند برای دور کعبه و طواف... آبت می کند... ذوب می شوی....

در مدار صفر درجه قربان خدا رفتم... نمی دانی چقدر حال می دهد دستانت را به سان بچه ها به دامن  کعبه آویزان کنی و زار بزنی...

 

کعبه را همان طور دوست داشتم که زیر قبه امام حسین را.... فطرتا دوست داشتم... فطرتا......

پ.ن: در جذبه آن ساعت هایی که مست بویش شده بودم مانده ام... انگار مستم که نه خوابم خواب است و نه بیدارم بیدار.... یک هوا پیما مرا از میان همه دوست داشتنی هایم به یک باره بیرون کشید.... هنوز قاط زده هستم... ساعتم همچنان به وقت مکه می تپد....

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 17:0  توسط دیاموند  |