
|
|
|
|
|
یادمه دبیرستانی بودم و چون ریاضی و فیزیکم خوب بود به مجتبی پسر همسایمون درس می دادم. همیشه باهاش دعوام می شد و آخر سر کتاب رو پرت می کردم و با داد و قال بهش می گفتم تو چقدر خنگ و نفهمی!!!!!
و فکر می کردم آخرین کاری که تو دنیا براش مناسبم معلمی باشه.... حالا بگذریم که آقا مجتبی الان داره برای دکترای فلسفه می خونه و ما هنوز تو یه قرون دو زار خودمون پیچ خوردیم..... اما الان معلم هستم.... و عاشقانه کارم... مدرسه ام... مدیرم ... و از همه بیشتر بچه هام رو دوست دارم. دلم نمی اد بگم شاگردام چون مثل بچه های خودم دوستشون دارم. فکر نمی کردم روزی شغلی پیدا بشه که اینقدر عواطفم رو درگیر کنه... اما پیدا شد و کرد. وقتی روح های خالص و نابی رو می بینی که با یک اشاره تو منعطف می شن به وجد می یای... نه از قدرت خودتت ... چون که قدرتی نداری.... از این روح های پاک و اهورایی به وجد می یای که وحدانیت رو میبلعن....وقتی از توحید می گی از نبوت .. امامت... معاد.... عشق.... شهادت.... انتظار..... اینقدرم بی دوزاری نیستم که ادبیات نسل امروز رو نشناسم.... باهاشون رفیقم ..... از رو رفاقت که حرف بزنی می فهمنت... می فهممشون.... اول سال از بچه ها یک تست روان شناسی گرفتن و یکی از سوالاش بزرگترین آرزوتون بود..... بگم ۷۰ درصدشون گفتن ظهور امام زمان عج باورتون می شه!! خدا رو شکر می کنم که این روزها و ماه ها به سمت معلمی مشرف شدم و دعا می کنم که کم کاری نکنم و لیاقت این نام که شغل انبیاست داشته باشم.. پ.ن: بنده من باب اطلاع معلم کامپیوترم نه دینی!!!! لطفا سوال نفرمایید!!!! |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 22:18 توسط دیاموند
|
|
||