
|
|
|
|
|
یکی از اتفاقات جالب انگیزناکی که در سفر به کرمانشاه برام اتفاق افتاد رو می خوام براتون تعریف کنم....
این سفر کرمانشاه ما یک ویژه گی خاص داشت و اون جوون بودن کل اعضای گروه بود. یعنی من و شوشو و داداش و زن داداش و پسر دائی و زنش و بچه هاشون و مزیت دیگه ای که داشت این بود که هممون بالکل پایه بودیم. برای هر نوع خرابکاری و شیطنت و غیره و ذالک... گشت و گذار های ما توی کرمانشاه به اونجایی رسید که پسر دائی جان از محلی های سراغ جاهای دیدنی اطراف شهر رو گرفت و یک شیر پاک خوده ای بهش گفت که جاده پاوه به نوسود از جاذبه های طبیعی اون منطقه محسوب می شه. پسر دائی جان هم در زمان جنگ تو همون منطقه زخمی شده بود و داداش جان هم کلی اون ورا رو بلد بود برای تجدید خاطره برای خودشون و ایجاد خاطره برای بچه هاشون با کلی هیجان و خاطره های جنگی و بکش بکش ما رو راه انداختن. تلق و تلق راه افتادیم و رفتیم و رفتیم تا به پاوه رسیدیم و نهار رو نوش جان کردیم. سر و اوتول رو کج کردیم و داخل جاده کوهستانی نوسود شدیم. الحق + الانصاف زیبا بود. منم که جو گیو این طبیعت زیبا رو می بلعیدم. تا رسیدیم به یک تابلو که روش نوشته بود یا هو سلطات اسحاق. جمع هم که دیگه اوضاعشون بیریخت بود و احتیاج مبرم به تجدید وضو و نماز خوندن داشتن ذوق زده گفتن اینجا یه امام زاده است بپریم بریم نماز!!!! راه فرعی نسبتا صعب العبور بود اونم به این خاطر که ماشید های خیلی زیادی در اون یک وجب جا در حال رفت و آمد بودن... رفتیم و رفتیم تا به یک گنبد فیروزه ای رسیدیم که چندتا ماشین جلوش پارک بود. اما جلوترش یه ساختمان مانند بود که ۲۰۰ - ۳۰۰ تایی ماشین دمش پارک کرده بودن. مام جو گیر گفتیم امام زاده اصلی اونجاست بپرین بریم... چشمتون روز بد نبینه . دوستان که پریدن با کله برن تجدبد وضو کنن کت پسر پسر دائی جان ( بچه نامحرم بود دیگه.. یه ۱۷ -۱۸ سالی داشت) رو گرفتم . گفتم بپر بریم نماز تا اینا بیان.... داشتیم می رفتیم که کم کم نگاه سنگین آدم ها رو خودم رو حس کردم... انگار بدجوری غریبه می زدیم. همه آقایون سبیلهای از بناگوش در رفته و تا چونه ممتد شده.... بنده به شدت یاد خاطرات پوست کنده شدن دوست های اخوی با در کنسرو توسط دوستان همون طرف ها افتادم و ترجیح دادم وضویی رو که تا اون لحظه سفت نگه داشته بودم تجدید کنم...و همچنان کت پسر پسر دائس جان را خر کش کرده رفتیم در تجدید .وضو خانه.... بقیه بر و بچ که از تجدید وضو خانه برگشتن بنده مثل موش گوشه ای قایم شدم تا نفر آخر وارد اون قسمت مثلا امام زاده شدیم. دو تا اتاق تو در توی کوچیک . یک قبر. یک سنگ سیاه که چالاپ چالاپ ماچش می کردن و تمثالهای زیادی از حضرت علی و هیچ جا برای نماز!!!! اومدیم بیرون دیدیم پسر دائی جان رو زمین به مدد انگشت شصت داره نماز می خونه و بقیه هم به دنبالش و همه اون جمعیت که به ما ذل زده بودن......و کله هاشون با رکوع و سجود ما بالا و پایین می رفت......
ما که جرات نکردیم لام تا کام حرف بزنیم و جیم زدیم تو ماشین. اما همسر جان مخ یکی از اون دوستان جوان رو زده بود و با اطمینان پرسیده بود:" ایشون نواده کی محسوب می شن؟". اون جوان کذایی هم با عصبانیت گفته بود ... ایشون نواده نیستن ایشون همه کس هستن... - همه یعنی خدا؟؟ - اره دیگه خوده خدا!!! - یعنی خوده خوده خدا؟؟؟ - خوده خوده خدا که نه... یه چیزی تو ما یه های خدا!!! - یعنی امام علی؟؟؟ - نه امام علی یه درجه از ایشون پایینترن..... - آهان بله توجیح شدم. اونوقت اون سنگ سیاه چیه؟؟ - اینجا مکه محسوب می شه... اون سنگ هم حجر الاسوده.....اون گنبد فیروزه ای هم امام رضای شما محسوب می شه....
همسر جان که ترسیده بود کل فرشته های الهی و ائمه یکجا بهش اینترویو بشن تا دید اوضاع خیطه و بزرگای معرکه دارن میان جلو جیم می زنه و به ما می پیونده..... هنوز هم نفهمیدم حکمت خدا چی بود که تو بر بیابون و وسط جنگل و رود و کوه خدا... بهد ۴ ساعت رانندگی ما وسط اون جماعت نماز خوندیم....
پ.ن: تو تهران که سرچ کردم اونها از اهالی فرقه الحق بودن که تو اطراف کرمانشاه خیلی طرفدار داره. جالبش اینجاست که اون بنده خدا به همسر جان گفته بود فقط برای شب عید ۴۰۰ تا ماتشین سنگین اینجا اومده بودن. اونها یک محلی داشتن به نام جمخانه که توش عبادت می کردن. اما بیشتر شبیه خوابگاه بود. یاد مسجد های خودمون افتادم. وقتی اون پسره می پرسه که فرقه ما چیه همسر جان می گه شیعه. می گه ما هم همونیم فقط یه کمی!!!!!! فرق داریم. هنوزم یادش می افتم مو به تنم راست می شه. ما که اونجا بودیم یک ماشین نیروی انتظامی اومد و ما تا نرفتیم نرفت... |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 17:37 توسط دیاموند
|
|
||