
|
|
|
|
|
فرق دوران دانشجویی با دوران بعدش گذر از ایده آل ها و آرمانها به واقعیت هاست. بعضی ها ایده آل هاشون رو فراموش می کنن و غرق در روزمره گی های زندگی می شن و بعضی ها آرمانهاشون رو به خط مشی زندگیشون تبدیل می کنن.
یادم می آد تو دوران دانشجویی حال و هوای بهتری داشتیم. فی الواقع هم حال داشتیم هم هوا!!! با شهید چمران مانوس بودم و شهید همت اسطوره زندگیم بود. چقدر دلم می سوزه وقتی به اون دوران فکر می کنم. بعضی وقتا فکر می کنم اون دوران یه مدینه فاضله کوچیک بود که خدا لذت زندگی توش رو بهم چشوند. خانم افراز استاد مهربون و بزرگم که همه چیم رو مدیونشم و یه دکترای معارف رو پیشش هم عرض دانشکده گذروندم... اما الان احساس خلا می کنم. احساس می کنم اونقدر از ارمانهام دور شدم که شدم لکه ننگ!!! یادم میاد اون موقع ها حتی چندشم می شد از جلوی مغازه طلا فروشی رد بشم!!! (ببین تاثیر استادو حال کن!!!)... غیبت و تهمت و استهزاء که اصلا تو کارمون نبود. کم کم داشتم نماز شب خوندن رو تمرین می کردم... نماز اول وقت ... نصف سال روزه بودم!!!!!!! حالا با کم و زیادش!!!! اما خودم با چشمای خودم دیدم که که شیطون زیر دستم زد و همش پرید!! هو توتو... پوچ شدم.... اینا که گفتم محض عبرت بود نه ریا. چون الان هیچ کدومش رو ندارم. اون موقع ها آرزوم بود برم جنوب. برم منطق جنگی... برم شلمچه فکه دو کوهه.... دلم لک می زد برای دیدنشون... اما به خاطر رعایت حال مادر و پدرم نرفتم...انصافا اعتقاد داشتم درستش همینه که نرم. هنوزم اعتقاد دارم خوب شد نرفتم. یه لحظه غم مادرم به دو دنیا عذابم می ده. سال های سال اومدن و رفتن و من جنوب نرفتم هنوزم آرزوشو دارم آرزو با همه قد و قواره آرزو اما بازم نمی شه دعا می کنم که بشه شمام برام دعا کنید.
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت 12:38 توسط دیاموند
|
|
||