تبليغاتX
این همینه ...همین ... نه بیشتر نه کمتر
یادم نمی آید کی اولین بار به پابوستان امدم. آخر ما رسم داریم اولین جایی که بچه هامان را می بریم به پابوس شما باشد... مثل ماشین... اولین جایی که  مسافرت می بریمش مشهد است. مثل خیلی اولین های دیگر که با نام شما و به یاد شما زینت می گیرد...

اما یادم هست از وقتی که دست چپ و راستم را شناختم یا حتی فکر می کردم می شناسم  صحن و سرای شما اولین جایی بود که آزادانه برای خودم می گشتم. تازه فهمیدم چرا فقط آنجا برایم وقت تایین می کردند و می گفتند برو... برو و راس فلان ساعت برگرد. می خواستند خودم عاشقتان شوم. خودم کشفتان کنم. خودم مسحورتان شوم. خودم برای خودم پاتق پیدا کنم. روبروی گنبد توی صحن قدیم...

راز و رمز دل من و شما نقل امروز و دیروز نیست.... سالیان سال اسیرت بوده ام.... تمام لحظه های تصمیم گیریم.. لحظات جهت یابی ام ... تمام نقاط عطف زندگیم در کنارت و در صحن و سرایت شکل گرفته است... مغناطیس زندگیم شده ای که هر ور پر می زنم دلم هوایت می کند.

یا حرم امام علی علیه السلام می افتم که غریبی می کردم. غریبی ام از هیبت دیدار بود و کوچکی مقدار... یادم هست خودم را اینگونه به مولایم علی معرفی کردم... من ... من ... من از سرای فرزندتان رضایم . ایشان مرا بهتر می شناسند . دخیل حرمشان هستم. تازه همان موقع راز زیارت را شناختم... زیارتی که محبت می آورد .. محبتی که مقدمه می شود برای معرفت ...و معرفتی که محبتت افزون کند و محبتی که دیوانه وار سوار ماشینت می کند که از ورای کیلومتر ها می هیچ زاد و توشه ای بروی پابوس ... بی هیچ عقل و منطق دو دو تا چهار تایی.

آقا اینها را گفتم که دلم خوش شود در این بعد دیدار ... وقتی دستم از آستانت کوتاه است و دلم برای کویت پرپر می زند. این نیمچه سلام هایی را که حواله گرد عکس حرمت می فرستیم قبول کنی...

برای من فرقی ندارد ۸/۸/۸۸ باشد یا هر موقع دیگر... وقتی تو باشی... همه چیز هست و زیبا هست...

پ.ن: دیشب به این نتیجه رسیدم دلم طاقت دوری ندارد. دوری چه بعد دیدار باشد چه بعد روحانی. بالکل دخیلمان کنید به درگاهتان. خواستید ادبمان کنید جوری ادب کنید که این وسط دوری نیوفتد. می دانم برای فهم نور گاهی اوقات ظلمت را می چشانند که نور را بچسبی و دیگر ول نکنی... دلم طاقت همین را هم ندارد. ادبمان کنید اما نه به دوری....

السلام علیک سلطان من علی ابن موسی الرضا

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 12:8  توسط دیاموند 

می دانم که همام بالایی

می دانم که اگر بخوانم مستجاب می کنی

می دانم که می خواهی بخوانم تا مستجاب کنی

می دانم که ماه ماه خودت است و میهمانی خواص است

می دانم ... خوب می دانم...

پس می خوانمت تا تو خود مرا بخوانی و بخواهی

و می خواهمت

تا تو تنها معنای خواستنم شوی

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 12:36  توسط دیاموند  | 

خدای مهربانم تو را شاکرم که خدایم هستی حتی وقتی تو را بندگی نمی کنم

تو را شاکرم که به من مهربانی می کنی وقتی که به مخلوقات تو مهربان نیستم

تو را شاکرم که مرا می بخشی وقتی که به بندگانت سخت می گیرم و نمی بخشمشان

تو را شاکرم که مرا به بزم رمضانت راه دادی

هرچند لایق حتی گرسنگی و تشنگیش نبودم

خدایا

من همان بنده ظلوم و جهولت هستم به جا آوردی؟؟؟؟

همان که گندم خورد و خیره سری کرد ... یادت است؟؟؟

همان که سوار بر خر شیطان تا خود جهنم یکه تازی کرد

همان که دیگران فکر می کنند خوب است . لطف توست که پرده داری کرده ای . وگرنه حتی تاب دیدن خودم را در آینه هم ندارم .

اصولا با آینه میانه خوبی ندارم .

چاخان می کند .

خدایا حالا که شناختی ... به جهالتم ببخش ... بگذار نصیبم بیشتر از گرسنگی و تشنگی از رمضانت باشد ... بگذار آن شوم که خودت می خواهی ... می بینی هنوز پر رویم!!!! اما بگذار از تو بخواهم !!! آخر مگر جز تو خدایی دارم که مرا بدان وا می گذاری....

یا علی

التماسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسس دعا

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم مهر 1385ساعت 11:58  توسط دیاموند  | 

خسته ام . خسته.

از کوره راه هایی که پیموده ام . از راه هایی که افتان و خیزان سر کرده ام  و سر انجام جز پشیمانی چیزی برایم نداشتند.  گمانم بود که به سوی تو می آیم . اما همه اش.. همه اش... سرکشی نفسم بود و گرنه اینچنین پریشانی و سردرگمی برای چیست...

پاهایم تاول زده. از حرمت این راه... بارگناهانم بر دوشم سنگینی می کند... پشتم خمیده... باور می کنی که نمی شود این راه را با این همه گناه طی کرد؟؟؟ می خواهم زمینشان بگذارم اما انگار جزیی از وجودم شده اند . مثل زالو دارند خون مرا می مکند . دیگر توان ندارم ... باور کن دیگر توان ندارم . دیگر توان ندارم زمین بخورم و ببینم باز راه را اشتباه آمده ام . ببینم که همه اش نفس بوده. همه اش ادعا بوده . همه اش خودخواهی بوده . همه اش گناه بوده.... دیگر توان ندارم باز از اول شروع کنم و به روی خودم هم نیاورم که اتفاقی افتاده . دیگر توان ندارم باز هم مثل همیشه خرده تکه های قلبم را به هم بچسبانم و با لبخندی تصنعی بگویم "عین روز اولش شد!". دیگر توان ندارم ... باور می کنی؟؟

دیگر از سراب خسته شده ام . از مرداب خسته شده ام . از لجنزار ها خسته شده ام. از خودم آری از خودم و خو د خواهی هایم خسته شده ام . از این من عظیم که بین من و تو فاصله افکنده است خسته شده ام. الهی اعوذ بک من نفس.......................................................................................

 

 

توان ندارم . خسته ام . زمینگیرم . نادانم . جاهلم . ظلومم . احمقم

 

 

اما

 

 

 

هنوز به تو امید دارم

 

 

یا علی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 12:26  توسط دیاموند  |