
|
|
|
|
|
یادم نمی آید کی اولین بار به پابوستان امدم. آخر ما رسم داریم اولین جایی که بچه هامان را می بریم به پابوس شما باشد... مثل ماشین... اولین جایی که مسافرت می بریمش مشهد است. مثل خیلی اولین های دیگر که با نام شما و به یاد شما زینت می گیرد...
اما یادم هست از وقتی که دست چپ و راستم را شناختم یا حتی فکر می کردم می شناسم صحن و سرای شما اولین جایی بود که آزادانه برای خودم می گشتم. تازه فهمیدم چرا فقط آنجا برایم وقت تایین می کردند و می گفتند برو... برو و راس فلان ساعت برگرد. می خواستند خودم عاشقتان شوم. خودم کشفتان کنم. خودم مسحورتان شوم. خودم برای خودم پاتق پیدا کنم. روبروی گنبد توی صحن قدیم... راز و رمز دل من و شما نقل امروز و دیروز نیست.... سالیان سال اسیرت بوده ام.... تمام لحظه های تصمیم گیریم.. لحظات جهت یابی ام ... تمام نقاط عطف زندگیم در کنارت و در صحن و سرایت شکل گرفته است... مغناطیس زندگیم شده ای که هر ور پر می زنم دلم هوایت می کند. یا حرم امام علی علیه السلام می افتم که غریبی می کردم. غریبی ام از هیبت دیدار بود و کوچکی مقدار... یادم هست خودم را اینگونه به مولایم علی معرفی کردم... من ... من ... من از سرای فرزندتان رضایم . ایشان مرا بهتر می شناسند . دخیل حرمشان هستم. تازه همان موقع راز زیارت را شناختم... زیارتی که محبت می آورد .. محبتی که مقدمه می شود برای معرفت ...و معرفتی که محبتت افزون کند و محبتی که دیوانه وار سوار ماشینت می کند که از ورای کیلومتر ها می هیچ زاد و توشه ای بروی پابوس ... بی هیچ عقل و منطق دو دو تا چهار تایی. آقا اینها را گفتم که دلم خوش شود در این بعد دیدار ... وقتی دستم از آستانت کوتاه است و دلم برای کویت پرپر می زند. این نیمچه سلام هایی را که حواله گرد عکس حرمت می فرستیم قبول کنی... برای من فرقی ندارد ۸/۸/۸۸ باشد یا هر موقع دیگر... وقتی تو باشی... همه چیز هست و زیبا هست... پ.ن: دیشب به این نتیجه رسیدم دلم طاقت دوری ندارد. دوری چه بعد دیدار باشد چه بعد روحانی. بالکل دخیلمان کنید به درگاهتان. خواستید ادبمان کنید جوری ادب کنید که این وسط دوری نیوفتد. می دانم برای فهم نور گاهی اوقات ظلمت را می چشانند که نور را بچسبی و دیگر ول نکنی... دلم طاقت همین را هم ندارد. ادبمان کنید اما نه به دوری.... السلام علیک سلطان من علی ابن موسی الرضا
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت 12:8 توسط دیاموند
|
||
|
|
|
|
|
دوباره مدرسه ها باز شده و خانوم معلم دیاموند اینا با کلی انرژی و ارزو و ذوق و شوق داره می ره مدرسه.
تازه کلی هم دلاتون بسوزه که بنده هنوز بچه مدرسه ایم و شما هی هی دلتون برای دوران مدرسه ای بودنتون جیز می شه... فی الواقع دوران معلمی ما ها هم کم از دوران تحصیلمون نیست از بس شیطنت و کارهای خارج از محدوده امن قوانین مدرسه می کنیم بالکل به صورت پیش فرض اخراج شده محسوب می شویم. نمی دونم من سر به هوام یا سر به زیرم یا بی سرم یا چی چی ... دوباره زانوی اون یکی پام بالکل از رده خارج شد و فکر کنم باید یه دست نو ابتیاع کنم!!! و از اون جایی که جفتش رو ارزون تر می دادن این یکی پام هم له و داغون شد که از تخفیف خرید دو تا زانو بهره مند بشیم!!! کلا فکر ما خیلی اقتصادیه !!! برای شفای همه زانوان در رفته و در داده و داره در می ره صلوات!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! پ.ن: ۱- ----- ۲- با من مخالفت می شود پس هستم!!!! ۳- دم هر چی هوای پاییزیه گرم .......
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 12:43 توسط دیاموند
|
|
||
|
|
|
|
|
۱- آخیششششششششششششش نفسم باز شد همچین این شش هام حال اومد. این ای دی اس ال مربوطه قطع شده بود و بنده در حال خفه شدن بودن که به حمد الله با تلاشهای بی وقفه همسر جان این دوران سیاه هم به پایان رسید.
۲- به به ماه رمضونتون مبارک وایییییییییییییییی چقدر این ماه رو دوست دارم. ۳- عموی همسر جان فوت کردن! مرد خوبی بود و از نوکرای امام حسین (ع) اما هیچوقت قسمتش نشده بود بره کربلا. سالیان زیادی بود که زمین گیر شده بود... هفته قبل از فوتش خواهرش رو صدا کرده بود و دست اون رو قلبش گذاشته بود و با گریه می گفت خواهر به خدا قلبم داره می سوزه..... از عشق کربلا داره می سوزه... تنها آرزوم اینه که برم کربلا.... توی مراسم عمه خیلی بی تابی می کرد. خیلیییییییییییی. و من فکر می کردم که ارزش این سوز قلب اون دنیا چقدره.... اصلا ما تا حالا از این سوزا داشتیم یا نه؟!؟! ۴- خوب راستی نپرسیدم بالتون چطوره؟؟؟ فصل فصل پروازه. اگه پریدین یاد ما زیمنگیر هام باشین. یا علی |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 13:10 توسط دیاموند
|
|
||
|
|
|
|
|
آقا جان
وقتی دلم از همه جا می گیرد... وقتی همه باورهایم شخم می خورد و هیچ ستونی نیست که خودم را به آن بیاویزم... وقتی تنها می شوم... تن ها رها می شوند و من می مانم نیم باورهایی که ذوق ذوق می کند... تو تنها تکیه گاهی که با باور کردنت به اندازه کل هستی قدرتمند می شوم و غرق شادی.... وقتی تمام سختی ها محاصره ام می کنند و حتی از خودم هم حالم به هم می خورد یاد مناجات با تو در کنار کعبه مستم می کند... تنها یادش کافی است اعتقاد به بودنت دیوانه ام می کند حتی اگر بدانم که با کاستی هایم می آزارمت... بار هم دلم خوش است که وقتی تویی دستم را می گیری
کاش روزی بود که من ناقابل و حقیر به دردت می خوردم....
آقا جان خیلی مخلصیم اگر هم نیستیم که می دانم نیستسم مخلصمان کن
عیدتون مبارک و دیگر هیچ یا علی |
||
|
+
نوشته شده در جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 14:27 توسط دیاموند
|
|
||
|
|
|
|
|
به به آفرین مرحبا چه خانوم مودبی.................................
خودمو می گم ها!!! تصمیم گرفتم عکس هام رو که به صورت صد در صد غیر حرفه ای می گیرم رو خارج از موضوعات وبلاگ نظیر سفر و غیره و ذلک که می رم براتون بگذارم. اهداف: ۱) ذوق کنم ۲) ذوق کنین ۳) کمی عکاسی رو جدی تر بگیرم و شاید خدا بخواد برم کلاسی چیزی.... ۴) آخ که چقدر من دوربینم رو دوسسسسسسسسسسسسست دارم ۵) یک کمی زودتر به روز کنم!!!! آخه آپ کردن وبلاگ این همه صغری و کبری داره؟؟!!!!
پ.ن: ۱- ایام مبارک ماه شعبان رو تبریک می گم............ آقا عشق است ابالفضل و دیگر هیچ!!!!! ۲- باز هم گور بابای سیاست.... دلیل نداشتن پدر . مادر سیاست هم دقیقا همینه!!! ۳- دلم به بوی نسیم رمضان دیوانه می شود.... خدایا رمضات امسال رو هم روزیمون کن...آمین
این هم از عکس های شمال ایندفعه. ایندفعه یعنی همین دیروز پریروز که از محمود آباد برگشتیم.... و شمال در تابستان همان دیگ زود پز است بی هیچ کم و کاست....!!!! نکته جالب اینجاست که چون هوا طوفانی بود قسمت سالم سازی شده رو پرده هاش رو برداشته بودند امت هم به طور کاملا هماهنگ ائم از بزرگ و کوچک و زن و مرد و پیر و جوان دست در دست هم به مهر زده بودن به آب!!!!! شما به اختصار بخوانید آب گوشت!!!
معلوم شد من عاشق دماوندم نه؟؟!!!
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 13:22 توسط دیاموند
|
|
||
|
|
|
|
|
نه بسته ام به کس دل نه بسته کس به من دل چو تخته پاره بر موج رها رها رها من
چو دل به سینه نزدیک به من هر آنکه نزدیک از او جدا جدا من
نه باده در سبویی که تر کنم گلویی به یاد آشنا من
در آسمان ابری دلم گرفته ای دوست هوای گریه با من هوای گریه با من نمی دونم تا حالا با یه آدم افسرده زندگی کردین یا نه؟! من سالها بودم و خوب می دونم علائمش چیه... اینکه به تخت خوابت می چسبی و دلت نمی خواد ازش جدا شی.... دائم به ساعت ذل بزنی و دعا کنی لحظات بگذره... کوچکترین صدا یا حرف یا هر چیزه دیگه ای دیوونت بکنه و اضطراب مثل نجاست کل هیکلت رو بگیره!!!! و من رسما افسده شدم !!! چون علاوه بر علائم بالا هزار جور درد و مرض پیدا کردم تا حدی که کابوس هام تو خواب هم دست از سرم بر نمی داره....دلشوره..... واژه ای که سه سال تموم فراموشش کرده بودم... و اضطراب .... و گریه... و همون ترس کودکی هام که باز به سراغم اومده.... ترس از آژیر ... ترس از تاریکی... ترس از تنهایی... ترس از صدای بلند... ترس از دعوا.... ترس از صدای هلیکوپتر.... و سیاست... محبوب من ... که این روزها دلم می خواد وقیح ترین فحش های خانوادگی و بی خانوادگی رو نصیبش کنم.... از علائم افسردگی من همین بس !!!!!! مرده شور این لحظات تاریخی رو تو مملکتم ببرن !!! |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 15:25 توسط دیاموند
|
|
||
|
|
|
|
|
خیلی فکر کردم که چطور میلاد حضرت زهرا رو بهتون تبریک بگم... یاد منبع اصلی عکسام افتادم و.....
اینجا این ور مسجد النبیه... باب اولی و دومی و سومی... که زیاد به کار ما بچه شیعه ها نمی یومد... اما اینجا.... فرق مکوله... بهش می گن بین الحرمین... عشق و صفاست... اینقدر حال می ده تو دمای ۴۰ درجه تو آفتاب بشینی و صفا کنی.... البته اگه بری زیر چتر های که تو این عکس بسته است بیشتر حال می ده... اگه بارونم بیاد و تو هم خل باشی و این وسط وایسی بیشتر حال می ده... و اما اینجا... کمی بگردی... یک کم سمت اون در های طلایی تا مسجد پیامبر... اسمش رو بلدی... بهش می گن کوچه بنی هاشم... اما باید قول بدی که چشمات رو ببندی... با چشم دل بری خودشون راه رو بهت نشون می دن....
راستش این سفر مکه ما بیشتر از خودمون با اماکن عکس گرفتیم به همین دلیل وقت زیادی صرف عکس گرفتن از مناظر نکردیم. این هم عیدی من برای زاد روز مادر هممون..... ام الائمه... و مدینه جایی بود که از ته دل مادر صداش زدم..... و غربت مدینه... غربت غربت غربت..... خفت می کنه.. دقت می ده.... یا علی التماس دعا
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 18:48 توسط دیاموند
|
|
||
|
|
|
|
|
پیش یکی از فامیل های هم سن و سالم تو ماشین نشسته بودم و با هم مسیری رو طی می کردیم. با خشم از تعطیلات ۱۴ و ۱۵ حرف می زد و به طعنه می گفت:" مگه امام خمینی تو دریا غرق شده که همه تو این تعطیلات می رن شمال" و با عصبانیت فریاد می زد که آخه کی دیگه بعد از این همه سال در مرگ یک پیر مرد گریه می کنه که اینا خودشون رو مسخره کردن و این روز ها رو تعطیل می کنن. آدم باباش هم بمیره بهد این همه سال دیگه اشکش براش در نمیاد و من همینطور بی صدا گریه می کردم....
گریه می کردم در فراق مردی که عاشقانه دوستش دارم . فراتر از پدر مادر برادر... مردی که معنای مرد بودن رو به من آموخت... مردی که جمیع اضداد بود... مردی فراتر از باور های آدمی از چیزی که باید.... روزی با یک مرد آمریکائی که تازه مسلمان بود چت می کردم... او به من گفت شما نمی دانید چه چیزی را داشتید و چه چیزی را از دست دادید... کاش خمینی در کشور ما بود.... و او گفت که انقلاب خمینی را ما فهمیده ایم و شما به فراموشی سپرده اید.... راست می گفت ما انقلاب را بالکل صادر کرده ایم... هر کجا که ندای آزادی خواهی را می شنوی عکس امام را در دستان جوانانش میبینی .... و خودمان.... از خمینی گفتن و نوشتن براین دلنشین است.. آرزویی که هیچ گاه براورده نشد... دیدارش... وقتی که رفت ۷ سال بیشتر نداشتم... گریه کردم... گریه.... زار زدم که چرا ندیده رفت.. نبوییده رفت... آرزویم بود و رفت.... خوابش را دیدم.. دست نوازش سرم می کشید... هنوز هم یادم هست.... هنوز هم از احساس آن لحظه ها غرق شادی می شوم.... دوستش دارم... و هنوز هم نیمه های خرداد گریه می کنم... مثل آنهایی که تازه عزیزی را از دست داده باشند... ته دلم می سوزد.... سوزشی که جز اشک درمانی برایش ندارم.... این روزها دلم بیشتر هوای خمینی کرده است..... یا علی |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 14:20 توسط دیاموند
|
|
||
|
|
|
|
|
یادمه دبیرستانی بودم و چون ریاضی و فیزیکم خوب بود به مجتبی پسر همسایمون درس می دادم. همیشه باهاش دعوام می شد و آخر سر کتاب رو پرت می کردم و با داد و قال بهش می گفتم تو چقدر خنگ و نفهمی!!!!!
و فکر می کردم آخرین کاری که تو دنیا براش مناسبم معلمی باشه.... حالا بگذریم که آقا مجتبی الان داره برای دکترای فلسفه می خونه و ما هنوز تو یه قرون دو زار خودمون پیچ خوردیم..... اما الان معلم هستم.... و عاشقانه کارم... مدرسه ام... مدیرم ... و از همه بیشتر بچه هام رو دوست دارم. دلم نمی اد بگم شاگردام چون مثل بچه های خودم دوستشون دارم. فکر نمی کردم روزی شغلی پیدا بشه که اینقدر عواطفم رو درگیر کنه... اما پیدا شد و کرد. وقتی روح های خالص و نابی رو می بینی که با یک اشاره تو منعطف می شن به وجد می یای... نه از قدرت خودتت ... چون که قدرتی نداری.... از این روح های پاک و اهورایی به وجد می یای که وحدانیت رو میبلعن....وقتی از توحید می گی از نبوت .. امامت... معاد.... عشق.... شهادت.... انتظار..... اینقدرم بی دوزاری نیستم که ادبیات نسل امروز رو نشناسم.... باهاشون رفیقم ..... از رو رفاقت که حرف بزنی می فهمنت... می فهممشون.... اول سال از بچه ها یک تست روان شناسی گرفتن و یکی از سوالاش بزرگترین آرزوتون بود..... بگم ۷۰ درصدشون گفتن ظهور امام زمان عج باورتون می شه!! خدا رو شکر می کنم که این روزها و ماه ها به سمت معلمی مشرف شدم و دعا می کنم که کم کاری نکنم و لیاقت این نام که شغل انبیاست داشته باشم.. پ.ن: بنده من باب اطلاع معلم کامپیوترم نه دینی!!!! لطفا سوال نفرمایید!!!! |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 22:18 توسط دیاموند
|
|
||
|
|
|
|
|
تیک تیک تیک تیک...
دو دورو دو دوم... دوم دو رو دودوم.... تحویل سال یک هزار و سیصد و هشتاد و هشت.... در خانه خودمان کنار سفره هفت سین که چند وقتی است میز هفت سین شده!!!! بعدش یک هفته طاقت فرسا فقط دید!!! و از بس ما در فامیلمان جزو جزقوله ها محسوب می شویم بازدیدی در کار نبود!!!! و بعد از آن نقشه گربه مهربون و ملوس .. یعنی همین ایران عزیز را پهن کردیم و با آن مان نبارا دودو اسکاچی کرمانشاه را برای سفر نوروزی انتخاب کردیم. و ۳-۴ روزی خاطره بر انگیز در کرمانشاه بودیم. جاتون بالکل خالی!!! استان به شدت زیبا با آثار باستانی دیدنی و منحصر به فردی بود.
ایوان بزرگ طاق بستان
موزه کناری طاق بستان
قار قوری قلعه
طبیعت بسیار زیبای استان که احساس بزیت ات را ده چندان می کند
جناب هرکول که در دامنه کوه بیستون لمیده اند!!
نقش نگاره داریوش در کوه بیستون
گردنه زیبای اسد آباد که برگشتنه کلی سفید پوش شده بود.
پ.ن: ۱- وبلاگ این جانب در مسابقه وبلاگ نویسی رتبه سوم آورد و یک آی پد تاچ ۸ گیگا بایتی جایزه گرفتم.... پس ذوقم!! ۲- در کرمانشاه به شدت شیطنت کردیم که یادم بندازید شرحش رو براتون بنویسم کلی فاز داد!!! کلییییییییییییی!!! ۳- مادر شوهر خواهرم به رحمت خدا رفت. زن مومن و مادر شهید بود. یکی از اقوام که خبر نداشت خوابش رو دیده بود که از آسمون فوج فوج ملائک برای تشییعش اومدن. دلم قیلی ویلی رفت بچم رو آدم تربیت کنم شهید شه ملائکه اضافه کاری بیان تششیعم . ۴- ماه آینده عازم مکه ام . براش یه پست مفصل خواهم نوشت اما اجالتا ذوقم چون دفعه اولمه. ۵- همین دیگه... ببخشید اینقدر دیر آپ می کنم. وقتی کلمات منعقد نمی شی مجبور می شی مثل الان من گزارش عملکرد بنویسی!! هان!! آهان!!!
التماس دعا یا علی |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 16:51 توسط دیاموند
|
|
||
|
|
|
|
|
فرق دوران دانشجویی با دوران بعدش گذر از ایده آل ها و آرمانها به واقعیت هاست. بعضی ها ایده آل هاشون رو فراموش می کنن و غرق در روزمره گی های زندگی می شن و بعضی ها آرمانهاشون رو به خط مشی زندگیشون تبدیل می کنن.
یادم می آد تو دوران دانشجویی حال و هوای بهتری داشتیم. فی الواقع هم حال داشتیم هم هوا!!! با شهید چمران مانوس بودم و شهید همت اسطوره زندگیم بود. چقدر دلم می سوزه وقتی به اون دوران فکر می کنم. بعضی وقتا فکر می کنم اون دوران یه مدینه فاضله کوچیک بود که خدا لذت زندگی توش رو بهم چشوند. خانم افراز استاد مهربون و بزرگم که همه چیم رو مدیونشم و یه دکترای معارف رو پیشش هم عرض دانشکده گذروندم... اما الان احساس خلا می کنم. احساس می کنم اونقدر از ارمانهام دور شدم که شدم لکه ننگ!!! یادم میاد اون موقع ها حتی چندشم می شد از جلوی مغازه طلا فروشی رد بشم!!! (ببین تاثیر استادو حال کن!!!)... غیبت و تهمت و استهزاء که اصلا تو کارمون نبود. کم کم داشتم نماز شب خوندن رو تمرین می کردم... نماز اول وقت ... نصف سال روزه بودم!!!!!!! حالا با کم و زیادش!!!! اما خودم با چشمای خودم دیدم که که شیطون زیر دستم زد و همش پرید!! هو توتو... پوچ شدم.... اینا که گفتم محض عبرت بود نه ریا. چون الان هیچ کدومش رو ندارم. اون موقع ها آرزوم بود برم جنوب. برم منطق جنگی... برم شلمچه فکه دو کوهه.... دلم لک می زد برای دیدنشون... اما به خاطر رعایت حال مادر و پدرم نرفتم...انصافا اعتقاد داشتم درستش همینه که نرم. هنوزم اعتقاد دارم خوب شد نرفتم. یه لحظه غم مادرم به دو دنیا عذابم می ده. سال های سال اومدن و رفتن و من جنوب نرفتم هنوزم آرزوشو دارم آرزو با همه قد و قواره آرزو اما بازم نمی شه دعا می کنم که بشه شمام برام دعا کنید.
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت 12:38 توسط دیاموند
|
|
||
|
|
|
|
|
بنده یک چیزی در مایه های مینیسک پایم
۱) در رفته ۲) در نرفته درش دادن ۳) پاره شده ۴) له شده ۵) غر شده!!!
خودتان انتخاب کنید. ماحصل کار اینکه بنده به صورت صد در صد فلک زده در خانه بستریم فقط گه گاهی از دست همسرجان غیب شده سر کار می روم. هفته آینده دوشنبه ... لحظه شماریش می کنیم . قرار است با اراذل(شمه بخوانید شاگردانم) رهسپار مشهد شویم. بالکل برایم ختم امن یجیب دست گرفته اند شفا یابم تا در مشهد از نو این بلا را سرم بیاورند... ذوقم(شما بخوانید کور خوانده اند پدرشان را...)
به شدت محتاج فایل های صوتی سخنرانی در باب زیارت و امام رضا می باشم. معرفتم ته کشیدهاست(شما بخوانید معرفت نداشته ام...!!!)
برای یک انسان بستری همین چند خط هم کلی صرف انرژی است. ممنون از این همه تماس های پیاپی و پی ام و اف و اس ام اس راضی نیستم اینهمه جویای احوال شوید . جنبه ندارم دغ می کنم
التماس دعا یا علی |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 16:19 توسط دیاموند
|
|
||
|
|
|
|
|
چند دقیقه پیش تلفن زنگ زد و گفت یه فرشته ۲۲ ماهه از روی این کره زمین پر کشید و رفت بهشت...
این فرشته ما مرگ عجیبی داشت . پدرش اونقدر پول داشت که هر دکتری رو از هرجا می خواست می تونست اراده کنه و بالای سر اون بیاره... هر دارویی هر چیزی!! که بتونه اونو زنده نگه داره... همش با یک صرفه شروع شد و ضرف ۳ هفته مرد.همین! دکترها حتی تشخیص ندادن مریضیش چیه .... غمگینم. از اینکه دیگه نیست. و خوشحالم از اینکه خیلی ها من جمله خودم یاد گرفتم که اراده خدا کجای کارها قرار داره... به قول استادم ماها هممون یه جور بت پرستیم. کم آدم پیدا می شه بت پرست نباشه . کی واقعا باور داره شفا دست خداست و از پول کاری بر نمی یاد..... اگه بچت تو بغلت بال بال بزنه و به خاطر نداشتن پول هیچ بیمارسناتی رات نده... ایمان می خواد ... ایمان می خواد....
پ.ن: همسرم نیست و الان که نصف شبو اندیه رفته بیمارستان تا شاید مرهمی باشه به دلهای اونها.... غمگینم.... خیلی غمگینم.... دارم آهنگ آخریم سلام خواجه امیری رو گوش می کنم و اعصابم رو خورد می کنم!!!! مادر نیستم اما احساس مادری چیزیه در ذات زنها .... و غم از دست دادن فرزند سخته... |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت 0:37 توسط دیاموند
|
|
||
|
|
|
|
|
پشت تلویزیون کوچیک و خاک گرفته اتاق مراقیتهای ویژه ایستادی و با چشمهای خودت عزیزت رو نگاه می کنی که داره جلو روت پر پر می شه
چشم به صفحه شیشه ایش دوختی و زیر لب حمد می خونی و به نیت شفا به نقطه ای نا معلوم بدرقه اش می کنی خنده ها گریه ها دلداری ها... همه و همه برات واژه های نامانوسی شده که دلت می خواد ازشون فرار کنی... و انتظار روزها و ساعتها و لحظه ها ... که آروم بگیره.... و خدا اون دکتر اصل کاری بهت ثابت می کنه که اول و آخر خودشه نه اسم و رسم دکتر نه پهنای باند بیمارستان نه هیچ کوفت و زهرمار دیگه ای نمی تونه کمکت کنه دست گدایی به دامنش بلند میکنی مثل همیشه درست وقتی گره کوری به کارت می افته که اوس کریم خودت ردیفش کن فهمیدم اول و آخر خودتی وسیله ساز شو و معجزه همین لحظاته که اتفاق می افته و تو آروم می شی چه به خواستت برسی چه نرسی
خدا رو شکر خدا پدر شوشو جان رو یک بار دیگه بهمون برگردوند آدم تا عروس گلی مثل من داره که به این زودی ها دق مرگ نمی شه
وقتی تو این برزخ گرفتار می شی و روزها و شب هات با بیمارستان گره می خوره می فهمی که تو چه ناز و نعمتی زندگی می کردی
درسته قدما گفتن در غم و شادی برین قبرستون تا عبرت بگیرین من می گم برین بیمارستان تا شاکر بشین به غمش به شادیش
یا علی |
||
|
+
نوشته شده در شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 22:2 توسط دیاموند
|
|
||
|
|
|
|
|
دوباره شدم خانم معلم دیاموند اینا
اما صبورتر مهربونتر با تجربه تر!!!! قبلا وقتی شاگردم گریه می کرد.... عصبانی می شدم از ضعف بدم می اومد و گریه رو ضعف می دونستم اما امروز وقتی دیدم قطره های اشک صورت یکی از بچه هام رو بارونی کرده بود در آغوشش گرفتم آروم دم گوشش زمزمه کردم چی شده؟ به من بگو.... راضی نمی شد حرف بزنه.. ترسیدم که نکنه از دست من دلگیر شده باشه!! با بغض گفت:"خانم اجازه؟ اجازه هست خانم.... خانم مادر بزرگمون مریضه...!" منم بغضم گرفت... قطره های اشک دور چشمای خودم حلقه زدن... بهش گفتم:" گریه نکن عزیزم... پدر منم بیمارستانه.... تازه حالشم خیلی بده.... قلب مهربونشو عمل کردن....اما خدا ما رو می بینه. می بینه چقدر منتظر برگشتنشونیم... دلمون رو نمی شکنه" به خودم اومدم و سعی کردم تا کسی نه اشکای منو ببینه نه اشکای اونو.... اما هم اون اروم شده بود هم من. معلمی رو دوست دارم... خیلی .... مخصوصا بچه های راهنمایی با اون صداقت و لجاجت و حماقت خاص خودشون... خودمونیما معلم شر داشتن اون هم تو درس مهمی مثل کامپیوتر نوبره ها!!!! پ.ن: پدر آقامون اینا بیمارستانه. خیلی برام عزیزه. دعا کنید خوب خوب شه. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 17:58 توسط دیاموند
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز یکی برگشت بهم گفت جوجه ای..
بهش گفتم فرض محالم که جوجه باشم برای شما جوجه تیغی ام نه جوجه طلایی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 18:26 توسط دیاموند
|
|
||
|
|
|
|
|
وقتی دلت هوایی می شه...
لازم نیست آدرس داشته باشی. کافیه عنان دلت رو رها کنی تا خودش به جایی که آروم می گیره بره... درست مثل دیشب. دیشبی که اشکها منتظر بهانه ای بودن تا طوفان بپا کنن. راه می افتی توی مسیری که هیچ چیز ازش نمی دونی جز یه آدرس کلی... اونقدر آدمها غریبه اند که روت نمی شه ازشون سوال کنی... بادا باد. دلی که تا اینجاش کشونده از این به بعدش رو هم بلده. رفتیم . رسیدیم. به همین راحتی. یه جای دنج . توی دل کوه. مشرف به این شهر هزار رنگه پر از ننگ... اخرای شب بود اما انگار برای خیلی ها مثل ما... دیر و زودش مهم نبود. دله دیگه.. می کشه.جای همگی خالی رفته بودیم کهف الشداء. زنده بودنشون رو حس می کردم. همون حس آشنایی که همیشه تو گلزار شهدا داشتم. شهر روشن ما که انگار هیچ وقت خاموش نمی شه از اون بالا چقدر دیدنی بود.
دیگه همین
کلی عکس گرفتیم که پیش من نیست به همین خاطر نمی گذارم. یه آقایی بود که با خانم یا شاید خواهرش اومده بود. قیافه اون بنده خدا به این حرفا نمی اومد. اما موبایلش رو در گوشش گذاشته بود و های های گریه می کرد. اون خانم همراهش هم که از همه جا بیخبر یک بند گیر داده بود پاشو بریم!!! جالب بود همین
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 14:13 توسط دیاموند
|
|
||
|
|
|
|
|
انگار جدیدا من می بایستی هی درگیر مسائل شاخ دار بشم! مثل همین پست قبلی!!! دیروز برای خرید یک سری لوازم تنهایی پاشدم رفتم میدون شوش!!! بعد الظهر بود هیچی جای پارک پیدا نمی شد. اگرم می خواستم تو پارکینگ بگذارم کلی باید دور می شدم ... منم که تنبل هی اوتول رو چرخوندم و ذکری و وردی تا جای پارک پیدا کنم... از قرار روزگار همون اوایل یک جای پارک تمییز و خوشگل و دونبش اونم تو سایه پیدا کردم . منم از خدا خواسته هوشتی ماشین رو پارک کردم و عینهوا فاتحان جنگ پریدم پایین و رفتم سراغ زندگانی. اره دیگه ... بعد از دو ساعت بار کشیدن و راه رفتن دست از پا دراز تر برگشتم که دیدم دور ماشین رو تاکسی ها پر کردن.... ناقافل از بد روزگار تو ایستگاه تاکسی ها پارک کردم . رو دیوار بغلش هم نوشته بر پدر و مادر کسی که اینجا پاک کنه .......(شما بخونید صلوات!!!) فکر کردم اگر اینجوری برم جلو داد و بیدا کنم با این مردای سیبیل در رفته کاری پیش نمی برم . این شد که با قیافه دخترای دست و پا چلفتی رفتم جلو گفتم.... ای خدا مرگم بده... دیدم این جا مشکوک می زد ها... تو رو خدا شرمنده عقلم نرسید پارک کردم!!!! ای وای خدا براتون روز بد نیاره .... دیدم یکی شون با خنده می گه اشکال نداره این دفعه پنچر شدی تا یاد بگیر هر جایی پارک نکنی... من که داشت اشکم در میومد ... بعد از کلی بار کشیو راه و خستگی ببینی ماشینت پنچره!!!! که یک دفعه یکی شون که از بقیه بزرگتر بود گفت بچه ها کمکش کنید پنچریش رو بگیرین . برادران جان بر کف که کلی هم مثبت بودن و همیشه منتظر کمک به خواهران می باشند اومدن و پنچری ماشین بیچاره منو گرفتن!! خلاصه اینکه ماجرایی بود برای خودش.... می دونین درس عبرت این قضیه چیه؟؟؟ اینکه ماشین به درک حواست باشه ببینی دلت رو کجا پارک می کنی. اولین جای دو نبش خوش اب هوا پارک نکنی ها!! بر میگردی می بینی پنچرت کردن ها!!! تازه قرار نیست همه شانس داشته باشن که هم زاپاسشون باد داشته باشه وهم یه شیر پاک حورده ای پیدا شه کمک کنه!!! همین دیگه |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت 15:31 توسط دیاموند
|
|
||
|
|
|
|
|
اولین روزی که برای درس دادن به مدرسه رفتم با کلاس سوم ای ها کار داشتم... از اقبال بلندم همون سومی که تمام مدرسه از دست بچه هاشون عاجزن. از اونجایی ام که کلاس من یه تک زنگه بچه ها باید نصف می شدن. گلشید که سر دسته بچه ها بود نصف شر کلاس رو برداشت و با یه چشم غره به من از کلاس زد بیرون... راستش خیلی تو ذوقم خورد و این شد که هر پنج شنبه ای که نوبت کلاس گلشید اینا می شد کلی مکافات داشتم .
یادمه یک بار سر کلاس شروع کرد با جیب من بازی کردن... دیگه داشت کفرم بالا میومد. همچین بگی نگی یه سر و گردن هم از من بلند تر بود. (لازم به ذکره که اینا کلاس سوم راهنمایی هستن. اگه بشن سوم دبیرستان چی می شن!!!) یکی دو دفعه گفتم ول کن دیدم گوشش بده کار نیست . یقه اش رو گرفتم و بلند کردمش . گفتم ول می کنی یا ولت کنم... از اونجایی که اصولا خشونت همراه با کمی شوخی اصولا جواب می ده به راه راست هدایت شد و دست از سر من برداشت. بعد ها شنیدم که یک بار یه مجله نا جور آورده بود مدرسه و مدرسه مچش رو گرفته بودن. اونم برای اینکه پدر و مادرش نفهمن می ره روی صندلی و باچاقو خودش رو تهدید به خود کشی می کنه!!! آره دیگه این گلشید خانوم گل و گلاب ما هم آخر شرارته. اونم تو یه مدرسه که آخرت اسلام و مسلمینه. همیشه فکر می کردم این بچه چطوری به صرات مستقیم هدایت می شه !!! پنچ شنبه پیش جشن میلاد امام حسن عسگری بود و تمام اراذل مدرس تو گروه سرود... بعد از یه سخنرانی و مداحی نه چندان دلچسب نوبت اینا شده بود. همش فکر میکردم این دفعه چه شر گیری در میارن... از همون اول که تک خون شروع کرد به دکلمه کردن... بغض تک تک بچه های گروه سرود شکست و شروع کردن به گریه کردن. موضوع سرود امام زمان بود ... آخرای سرود همه سالن های های گریه می کردم...
نتیجه اخلاقیش اینکه خیلی خیلی متنبه شدم!! اینکه دل های بچه های ما صاف و صیغلیه ... ماییم که می تونیم اونها رو به بهشت یا جهنم ره سپار کنیم!!
ای وای یکی به داد من برسه . من با این اراذل سومی هفته دیگه دارم می رم مشهد!!! بهشون گفتم اگر بلاهایی که من سر معلمام در اوردم سرم دربیارین که بیچارم!!!! و تصمیم گرفتم تا برگشت از خاطراتم چیزی براشون نگم یاد نگیرن!!!
راستی از همه مهمتر
!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!روزم مبارک!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
راستی شنیدین قراره از آخر امسال معلمان دلسوزی رو که چون شمع برای بشریت می سوزن گاز سوز کنن؟؟؟ |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت 12:0 توسط دیاموند
|
|
||
|
|
|
|
|
هیچ وقت نخواستم زندگی رو جدی بگیرم. هیچ قسمتش رو .
همش منتظرم زنگ آخر بخوره... کارنامه ها رو بدن دست بچه ها... تو همه چیز ناپلئونی بودم... تو مدرسه اگه کمترین نمره ۱۸ بود من می شدم ۱۸.۵... بعدنها تو دانشگاه که شد ۱۲ من می شدم ۱۳.۵... تو کاراته خودم رو به زور تو آخرین وزن جا دادم... دلم می خواد اون کارنامه آخریه که می گیرم... اون رو دیگه ناپلئونی نباشم... گرچه با اوصافی که من دارم ... همون ناپلئونی بودنش هم محاله... مزیت آدمهایی که مناعت طبع دارن اینه... که هیچ چیزی رو به کمش قانع نمی شن... مثل شهید چمران... تو عشق تو درس تو کار تو معرفت تو کمال تو شجاعت
بهترین بود
یا علی |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه دوم اردیبهشت 1386ساعت 12:40 توسط دیاموند
|
|
||
|
|
|
|
|
یک رفیق شفیقی داریم که جخد بلا رفته و اهل و عیال یکی از روحانیون خیلی بلاتر از خودش شده. اون اوایل می گفت که نشستم و با خودم فکر کردم.....من که باید یک عمر رو به یک مرد خدمت کنم( این نظر اون بودا!!! ) حالا بگذار خدمتم برای کسی باشه که عمرش رو صرف اسلام و مسلمین می کنه...
راستیاتش اولاش خیلی براش سخت بود. خوب انتخاب همسرش دیگه... می ترسید... می ترسید ببرُه... می ترسید ناز دونه ای که تو خونه باباش هیچی کم نداشته با ما هی ۱۰۰ هزار تومن نتونه دووم بیاره.... الان که کم کمک داره زندگیش جا میوفته می گه... باورت نمی شه . اونقدر برکت زندگیم زیاد شده که هیچ وقت کارم به حساب دو دوتا چهارتای زندگی نمی رسه . حتی یک بار نشست حساب کرد که چه جوری با ۱۷ هزار تومن پول یک مهمونی راه انداخته بود. خودشم داشت شاخ در میاورد ... فکر کنم هفته دیگه قم افتاریم!! به صرف دو تا زیارت مشدی!!! من که از همین حالا به دلم صابون زدم.
التماس دعا یا علی به قول اون مداحیه..... من امام رضا (ع) می خوام و یه کربلا می خوام.... |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه سی ام بهمن 1385ساعت 14:58 توسط دیاموند
|
|
||
|
|
|
|
|
واییییییییییی یه خبر جدید یه خبر جدید!!!
من شدم خانوم معلم دیاموند اینا!!! باورتون می شه ... بالاخره پس از بوقی سال یک شبه زنگ زدن بهم که مدرسه فلان رو زمینه پاشو برو درس بده با کلی مقدمه و گزینش و صغری و کبری راهی مدرسه شدیم سر اولین کلاس.. داشتم از هیجان قالب تهی می کردم!! انگار روز اول مهر خودم بود !! انگار مشقام رو ننوشته بودم !! دست و پام رو گم کرده بودم.... اما ... وای چه حس جالبی داشت . فکر کنم بچه ها تو عمرشون معلم به این حاضر جوابی نداشته بودن. اونام انگا شستشون خبر دار شده بود من تازه کارم هی تیکه بارم می کردن . ما هم که پر روووووووووووووووووووووووو. دو سا تا جواب دندان شکن نثارشون کردم عین بره رام شدن!! آخی وقتی بچه شیطونه رو معلم کلاس کنن همینه دیگه !! مچ پنج شیش تاشون رو گرفتم ! بنده های خدا مونده بودن این معلمه چرا سر جاش آروم نمی گیره. فعلا دچار ذوق زدگی مزمن شدم. انگار موجی از حیات تو رگهام دوییده. خدا می دونه چقدر به این کلاس و این کار احتیاج داشتم! لطفا نپرسید من با این همه کار چطوری این کا ررو هم قبول کردم!!! التماس دعا یا علی عذت زیاد!!! |
||
|
+
نوشته شده در شنبه هشتم مهر 1385ساعت 10:3 توسط دیاموند
|
|
||
|
|
|
|
|
یادت می آید همین چند روز پیش پیشم نشسته بودی همینجایی که الان فاطمه نشسته است روی صندلی جلو ماشین
از عروسی مونا بر می گشتیم و تو چه بی خیال زمین و زمان برایم از شیطنتهای سالهای نه چندان دور دبیرستان می گفتی... یادت است به من خندیدی و گفتی " تو مثل خر خونا همیشه جلوی کلاس پلاس بودی خوب معلومه که از اوضاعات ته نشینهای کلاس خبر نداشتی" و من با خنده کوتاهی به تو نگفتم که آن سالها چه بر من گذشت که مجبورم می کرد تنها و تنها در سر کلاس درس را بخوانم! یا دت است چقدر اصرار کردم که همراهم بیایی... گفتم که من هیچ وقت کوچه پس کوچه های پاسداران را نمی شناسم ... اما تو خوب بلد بودی ... گفتم همراهم باشی تا گم نشوم . و نشدم... تمام راه را می خندیدی... می خندیدم ... زندگی در چشمانت می دودید . به خنده به تو گفتم "قبلنها هر زنگی که زده می شد برای عروسی یکی دعوت می شدیم بعدنها برای بچه دار شدن همون حضرات ... " یادت هست که گفتم احتمالا زنگهای بعدی برای جشن فارغ التحصیلی بچه ها شان هست و من تو همچنان بر عریکه تجرد تکیه زده ایم . و تو چه مستانه خندیدی .... همان شب بعد از اینکه تو را رساندم تصادف کردم . آینه سمت راستم شکست .... دیروز مات به آن تکه شکسته های آینه خیره شده بودم. ... روزی که وقتی دوباره تلفن به صدا در آمد .... انگار مهدیه نتوانسته بود زنگ بزند .... همو که عروسیش هفته قبل عروسی مونا بود و تو چقدر آن شب می درخشیدی .... طاهره بود ... صدای جیغ و داد و شیطنتهای پسرش می آمد . آرام آرام تنها زمزمه کرد که تو رفته ای و دیگر هیچ وقت با من نخواهی آمد تا کوچه پس کوچه های پاسداران را گم نکنم. تکه های آینه ماشین هنوز شکسته اند و تو نیستی.... تو همه حیات بودی و زندگی. کسی هم گمان نمی برد که آن بیماری خونی که در دوران دبیرستان روانه بیارستانت کرده بود اینقدر زود شمع زندگیت را خاموش کند. یادت هست .... بیمارستان خاتم الانبیاء بستری بودی و ما با تمام پول تو جیبیهایمان برایت دسته گلی بنفش خریدیم... قول دادیم که جلوی تو اشک نریزیم .... آنقدر خنداندیمت که عاقبت از بیارستان بیرونمان کردند.... پدرت خواسته بود که برایت سر قبر روضه حضرت رقیه بخوانند... می گفت تمام تنت کبود بوده... آخر بی معرفت چرا نگفتی که تمام ماه گذشته درگیر شیمی درمانی بودی... نگاه آخرت را از ما دریغ کردی.... دیروز مادرت غریبانه می گریست .... مونا می گریست .... مهدیه می گریست .... طاهره می گریست..... نامرد قرار بود برای عروسیت مرا دعوت کنی... آخر در ختمت من چکار کنم.... می بینی .... دیروز نه حلوایت را خوردم نه خرمایت را ... قرأن را خوانده نخوانده بیرون آمدم .... این دلم بیش از این طاقت نداشت ... یادت است هر وقت با هم کل می انداختیم می گفتیم ان شا الله حلوایت را بخورم ..... نمی خواستم بخورم .... نمی توانستم .... هنوز آینه ماشین شکسته است و من در تکه شکسته های ان دنبال رد خاطره ای از تو می گردم
به یاد حمیده که شمع وجودش ۴ روزه که خاموش شده |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت 13:53 توسط دیاموند
|
|
||
|
|
|
|
|
خواهش می کنم ... خواهش می کنم اصرار نکن برو ته صف ... به این مفتی ها امضاء نمی دم....
از امروز می خوام بدم سر در خونمون بزنن جناب مستدام الظله مهندس دیاموند و شرکا!!!! ها می بینم که شاخ غول رو شیکستم و به قولي فيل هوا كردم و پس كله كرگدن شتر سواري اونم دلا دلا كردم و پس از هزار و بوقی سال دنبال پروژه دویدن شدم مههههههنننننننننسسسسس . از این مهندس قلابی های دانشگاه شریف نه ها... پیف پیف... مهندس اوریجینال از خود دانشگاه آزاد . تازشم برای اینکه پایم قوی شه به جای ۴ سال تو ۶ سال مهندسیم رو گرفتم!!! لطفا اصرا نکن عزیزم برو ته صف.... برای کمک به بحث اشتغالزایی دولت شریف و محترم الهی قربونش برم قراره دفتر کارم رو یعنی همون آفیسم رو بگذارم تو خونه ور دل ننجونم. تازه به کاهش ترافیک این تهران هم کمک می کنه و در ضمن آلودگی هوا رو هم کم می کنه....تو رو خدا می بینی!!!! اين اجانب از خدا بيخبر هييييييييييييي می گن نرخ بيكاري فلان نرخ بيكاري بيسال... بهتره يه سر به خيابونهاي وليعصر جردن الهيه و بقيه جاها كه من چون پاستوريزم بلت نيستن بزنن و ببينن جميع جوانهاي اين شهر استخدام شهرداري دكتر جون اينا آخ نه ببخشيد تيمسار جون اينا شدن و دارن خيابونهاي تهران رو متر مي كنن!!! از این به بعد قراره به غیر از طراحی و برنامه نویسی.... باغچه بیل می زنیم .... پیرزن خفه می کنیم .... دیوار آجری می چینیم ... بعضی وقتا که یاد حقوق بشر می افتیم!!! سر به قبرستون می زنیم.... سطح فرهنگی حامعه رو هییییییییییییییییی رو نمودار بالا می کشیم!!! بعضی وقتام که بیکار بشیم .... نه نعوذ بالله دختر سر کوچه رو دید نمی زنیم!!! خوب باشه چون سطح فرهنگی جامعه رو همین چندلحظه پیش بالا کشیدیم به جای این کارا می ریم بوق می زنیم!!! هان !! این که دیگه ناموسی نیس چپ چپ نیگا می کنی... چقدر اصرار مي كني.... دهه... برا تو هم كار هست برو ته صف.... آره دیگه .. ان شا الله از همین فردا موسسه فرهنگی تکنولوژیکی مامانم اینا با حضور خودم و مامانم ور دل ننجونم افتتاح خواهد شد . اگر در ضمینه ای کمک لازم داشتین اس ام اس يا آففففففففف لايننننننننننننن بگذاريد . در خدمتيم . ارادتمند مهندس از فردا شاغل مملكت!
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 11:10 توسط دیاموند
|
|
||
|
|
|
|
|
تو طول تاریخ فلاسفه زیادی اومدن و رفتن ... همشون هم تو یه چیز مشترک بودن . این قضیه جبر و اختیار هست . خیلی ها می گن آقا جبره بشین و بسوز .. خیلی ها می گن اختیاره ... برو صفا سیتی کی به کیه؟
زیاد به اینش کار ندارم ... بعضی وقتا که موقع تصمیم گیری می رسه می گم آ خدا بی خیال اختیار جبریش کن بره پی کارش فردا روزی پرسیدن چرا این کار رو کردی بگی خوب جبر بود دیگه!!! باور کنید بی خیال اختیار شدم ... یعنی اگر قیمت اختیارم شکستن دل عزیزترینهام باشه .... بی خیال اخیار... اگر قیمت اختیارم انتخاب راهی باشه که خدا نپسنده... بی خیال اختیار
آقا ما نخوایم اختیار این مدلی داشته باشیم کی رو باید ببینیم؟؟
خدایا ارادت و پسندت رو بر امور من قرار بده و من رو به رضای خودت رضا کن. به من اختیاری بده تا چیزی رو که تو می پسندی بپسندم و چیزی رو که تو نمی پسندی نپسندم. آمین
میلاد امام حسین علیه السلام حضرت عباس علیه السلام و حضرت سجاد مبارک باد
یا علی |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت 15:47 توسط دیاموند
|
|
||
|
|
|
|
|
با وجود اینکه از قانون کپی پیست در وبلاگ نویسی متنفرم اما این شعر زیبا رو هدیه می کنم به تمام خاطراتی که برام زنده می کنه خاطراتی که خیلی وقتها ازش فرار کردم و خیلی وقتها از صمیم قلب دوسشون داشتم. این برای من یاد آور یک سرآغازه... عشــــق شـــــوري در نــهاد ما نهاد جان ما در بوتــــــــــه ســــــودا نهاد |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم مرداد 1384ساعت 9:4 توسط دیاموند
|
|
||