
|
|
|
|
|
خوب یک سال دیگه ام بزرگتر شدم!!! پیرتر شدم!!! چاق تر شدم!!! نمی دونم یک سال گذشت از پارسالی که پارسالش اونم پارسالش تا ۲۶ ۲۷ سال پیشش من به دنیا اومدم!!!
الان نه ها دو روز پیش. و تو کل این دو روز هیچ انگیزه ای نداشتم بنویسم . کلا تولد امسالم کمی تا قسمتی کسالت باره!!!! خوشحال شدم که همسر جان قبل از همه و جلوتر اون هم مفصلا تولدم رو تبریک گفت... فهمیدم همسر خوبی هستم!!! و شوهر خوبی دارم خوشحال شدم کلی.... که همه اقوام همسرم متفق القول بهم زنگ زدن و تولدم رو تبریک گفتن... که این تبریک از مزر خواهر شوهر و مادر شوهر گذشته و تمام خاله های همسرم و زن دائی هاش و مادر بزرگش بهم زنگ زدن برای تبریک فهمیدم که عروس خوبی هستم!!!! و قوم شوهر خوبی دارم خوشحال شدم وقتی شاگردام کلاسشون رو برام تزیین کردن و چشمام رو بستن و سورپرایز کردن و یک صدا برام شعر تولد رو خوندم و بهم گل و کارت تبریک هایی دادن که خودشون درست کردن و بعدش با لامپ های مهتابی کلاسشون برام رقص نور رفتن. فهمیدم معلم خوبی هستم!!! و شاگردای خوبی دارم اما غمگین شدم وقتی هیچ کدوم از دوستام یادشون نبود تولدم کیه حتی اونهایی که من همیشه تولدشون رو بهشون تبریک می گم!!! فهمیدم دوست خوبی نیستم و دوستام خیلی سرشون شولوغه.... دلم گرفت خیلی!!! پ.ن: فردا به مناسبت تولدم کل قوم عاد و ثمود خونمون مهمونم و من هر سال به مناسبت تولدم اینقذه کار می کنم که از متولد شدنم پشیمون می شم!! البته نقش بسیار پررنگ همسر جان در جمیع مشاغل خانه داری رو اصلا فراموش نکنید چون کلا خونه داریش ازمن خیلی بهتره التماس دعا دیاموند ۲۷ سال و دوروزه |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 17:56 توسط دیاموند
|
|
||
|
|
|
|
|
یادم نمی آید کی اولین بار به پابوستان امدم. آخر ما رسم داریم اولین جایی که بچه هامان را می بریم به پابوس شما باشد... مثل ماشین... اولین جایی که مسافرت می بریمش مشهد است. مثل خیلی اولین های دیگر که با نام شما و به یاد شما زینت می گیرد...
اما یادم هست از وقتی که دست چپ و راستم را شناختم یا حتی فکر می کردم می شناسم صحن و سرای شما اولین جایی بود که آزادانه برای خودم می گشتم. تازه فهمیدم چرا فقط آنجا برایم وقت تایین می کردند و می گفتند برو... برو و راس فلان ساعت برگرد. می خواستند خودم عاشقتان شوم. خودم کشفتان کنم. خودم مسحورتان شوم. خودم برای خودم پاتق پیدا کنم. روبروی گنبد توی صحن قدیم... راز و رمز دل من و شما نقل امروز و دیروز نیست.... سالیان سال اسیرت بوده ام.... تمام لحظه های تصمیم گیریم.. لحظات جهت یابی ام ... تمام نقاط عطف زندگیم در کنارت و در صحن و سرایت شکل گرفته است... مغناطیس زندگیم شده ای که هر ور پر می زنم دلم هوایت می کند. یا حرم امام علی علیه السلام می افتم که غریبی می کردم. غریبی ام از هیبت دیدار بود و کوچکی مقدار... یادم هست خودم را اینگونه به مولایم علی معرفی کردم... من ... من ... من از سرای فرزندتان رضایم . ایشان مرا بهتر می شناسند . دخیل حرمشان هستم. تازه همان موقع راز زیارت را شناختم... زیارتی که محبت می آورد .. محبتی که مقدمه می شود برای معرفت ...و معرفتی که محبتت افزون کند و محبتی که دیوانه وار سوار ماشینت می کند که از ورای کیلومتر ها می هیچ زاد و توشه ای بروی پابوس ... بی هیچ عقل و منطق دو دو تا چهار تایی. آقا اینها را گفتم که دلم خوش شود در این بعد دیدار ... وقتی دستم از آستانت کوتاه است و دلم برای کویت پرپر می زند. این نیمچه سلام هایی را که حواله گرد عکس حرمت می فرستیم قبول کنی... برای من فرقی ندارد ۸/۸/۸۸ باشد یا هر موقع دیگر... وقتی تو باشی... همه چیز هست و زیبا هست... پ.ن: دیشب به این نتیجه رسیدم دلم طاقت دوری ندارد. دوری چه بعد دیدار باشد چه بعد روحانی. بالکل دخیلمان کنید به درگاهتان. خواستید ادبمان کنید جوری ادب کنید که این وسط دوری نیوفتد. می دانم برای فهم نور گاهی اوقات ظلمت را می چشانند که نور را بچسبی و دیگر ول نکنی... دلم طاقت همین را هم ندارد. ادبمان کنید اما نه به دوری.... السلام علیک سلطان من علی ابن موسی الرضا
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت 12:8 توسط دیاموند
|
||