تبليغاتX
این همینه ...همین ... نه بیشتر نه کمتر
خیلی فکر کردم که چطور میلاد حضرت زهرا رو بهتون تبریک بگم... یاد منبع اصلی عکسام افتادم و.....

اینجا این ور مسجد النبیه... باب اولی و دومی و سومی... که زیاد به کار ما بچه شیعه ها نمی یومد...

اما اینجا....

فرق مکوله... بهش می گن بین الحرمین... عشق و صفاست... اینقدر حال می ده تو دمای ۴۰ درجه تو آفتاب بشینی و صفا کنی.... البته اگه بری زیر چتر های که تو این عکس بسته است بیشتر حال می ده... اگه بارونم بیاد و تو هم خل باشی و این وسط وایسی بیشتر حال می ده...

و اما اینجا... کمی بگردی... یک کم سمت اون در های طلایی تا مسجد پیامبر... اسمش رو بلدی... بهش می گن کوچه بنی هاشم... اما باید قول بدی که چشمات رو ببندی... با چشم دل بری خودشون راه رو بهت نشون می دن....

 

راستش این سفر مکه ما بیشتر از خودمون با اماکن عکس گرفتیم به همین دلیل وقت زیادی صرف عکس گرفتن از مناظر نکردیم.

این هم عیدی من برای زاد روز مادر هممون..... ام الائمه...

و مدینه جایی بود که از ته دل مادر صداش زدم..... و غربت مدینه... غربت غربت غربت..... خفت می کنه.. دقت می ده....

یا علی

التماس دعا

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 18:48  توسط دیاموند  | 

پیش یکی از فامیل های هم سن و سالم تو ماشین نشسته بودم و با هم مسیری رو طی می کردیم. با خشم از تعطیلات ۱۴ و ۱۵ حرف می زد و به طعنه می گفت:" مگه امام خمینی تو دریا غرق شده که همه تو این تعطیلات می رن شمال" و با عصبانیت فریاد می زد که آخه کی دیگه بعد از این همه سال در مرگ یک پیر مرد گریه می کنه که اینا خودشون رو مسخره کردن و این روز ها رو تعطیل می کنن. آدم باباش هم بمیره بهد این همه سال دیگه اشکش براش در نمیاد و من همینطور بی صدا گریه می کردم....

گریه می کردم در فراق مردی که عاشقانه دوستش دارم . فراتر از پدر مادر برادر...

مردی که معنای مرد بودن رو به من آموخت... مردی که جمیع اضداد بود... مردی فراتر از باور های آدمی از چیزی که باید....

روزی با یک مرد آمریکائی که تازه مسلمان بود چت می کردم... او به من گفت شما نمی دانید چه چیزی را داشتید و چه چیزی را از دست دادید... کاش خمینی در کشور ما بود.... و او گفت که انقلاب خمینی را ما فهمیده ایم و شما به فراموشی سپرده اید....

راست می گفت ما انقلاب را بالکل صادر کرده ایم... هر کجا که ندای آزادی خواهی را می شنوی عکس امام را در دستان جوانانش میبینی .... و خودمان....

از خمینی گفتن و نوشتن براین دلنشین است.. آرزویی که هیچ گاه براورده نشد... دیدارش... وقتی که رفت ۷ سال بیشتر نداشتم... گریه کردم... گریه....

زار زدم که چرا ندیده رفت.. نبوییده رفت... آرزویم بود و رفت....

خوابش را دیدم.. دست نوازش سرم می کشید... هنوز هم یادم هست.... هنوز هم از احساس آن لحظه ها غرق شادی می شوم.... دوستش دارم...

و هنوز هم نیمه های خرداد گریه می کنم... مثل آنهایی که تازه عزیزی را از دست داده باشند... ته دلم می سوزد.... سوزشی که جز اشک درمانی برایش ندارم....

این روزها دلم بیشتر هوای خمینی کرده است.....

یا علی

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 14:20  توسط دیاموند  | 

 

 گریه مخفیانه در دل شب... انگشت را در بین دندانهایم فشار می دادم که صدای گریه ام بلند نشود... پشت در بقیع.... آسمان اما در عوض می غرید و اشک می ریخت....می گفتند اگر بلند گریه کنید می رانندمان... یاد کودکان فاطمه افتادم و گریه مخفیانه شان .... بلند تر مخفیانه می گرییدم...

گشتم... نبود... هر چیز بوی فاطمه و علی را می داد از بین برده بودند... از اذانشان اقامه شان نمازشان بدم می آمد... همه چیزشان ابتر بود...

و اما مهر تربت عضو گمشده این سفر بود....

چشمانم را بستم... کور مال کور مال به ندای دلم گوش دادم و رفتم... صدای خنده های بچه گانه به گوش می رسید... صدای بازی های کودکانه حسن و حسین (ع) . وسط آن دو ردیف ستون .... همان کوچه بنی هاشم بود.... اما چشمانم را که باز می کردم همه می پرید.... همه می رفت... باب اولی باب دومی...

بیشتر از تمامی عمرم لعن گفتم... به نیت شادی دل زهرا...

پای ستون توبه ۱۱۰ مرتبه به نیت مولا گفتم غلط کردم... (...) خوردم....اثر داشت....

 

اما مکه.... باید چشمها را باز می کردی... همه جا خدا بود و ولی خدا... امام زمانت را حس می کردی... بویش را می داد... عاشق رکن یمانی شدم... نمی دانم چرا وقتی نماز استغاثه به امام زمان را می خواندم بی اداره خودم را در کنار رکن یمانی پیدا می کردم...

آنجا معنی بی اراده را بهتر می فهمی

دلت را می برند...

مناجات حضرت علی را ساخته اند برای دور کعبه و طواف... آبت می کند... ذوب می شوی....

در مدار صفر درجه قربان خدا رفتم... نمی دانی چقدر حال می دهد دستانت را به سان بچه ها به دامن  کعبه آویزان کنی و زار بزنی...

 

کعبه را همان طور دوست داشتم که زیر قبه امام حسین را.... فطرتا دوست داشتم... فطرتا......

پ.ن: در جذبه آن ساعت هایی که مست بویش شده بودم مانده ام... انگار مستم که نه خوابم خواب است و نه بیدارم بیدار.... یک هوا پیما مرا از میان همه دوست داشتنی هایم به یک باره بیرون کشید.... هنوز قاط زده هستم... ساعتم همچنان به وقت مکه می تپد....

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 17:0  توسط دیاموند  |