
|
|
|
|
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت 12:38 توسط دیاموند
|
|
||
|
|
|
|
|
و واعدنا موسی ثلاثین لیله ما
سالیان سال درازا کشیده است تو را به جان زهرا(س) و اتممنا ها به عشرش کن
آمین |
||
|
+
نوشته شده در شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت 22:42 توسط دیاموند
|
|
||
|
|
|
|
|
می گن وقتی بارون میاد یه فرشته مهربون دستاشو جمع می کنه و توش یه قطره بارون رو تا زمین بدرقه می کنه...
همون فرشته وقتی می خواد به آسمون برگرده جای اون قطره بارون- دعاهای ما آدمها رو در آغوش می گیره و با خودش پیش خدا می بره داره بارون میاد دعا کنیم... پ.ن: دلم برای بارون بین الحرمین لک زده... یا علی |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 17:38 توسط دیاموند
|
|
||
|
|
|
|
|
خوابم یا بیدار عمو یادگار......
خواب خوابم . ۲۵ آبان تولدم بود. یکی از اون سالگردهایی که گرچه همچین مسمایی نداره در سن شونصد سالگی برگزار بشه اما همیشه دلم برای کادوهاش قیلی ویلی میره... حتی با همون شونصد سال عمر. هی هی هی یک سال دیگه از عمر ما گذشت .... آدم که مزدوج می شه همچین بگی نگی دچار روز مرگی می شه ... یعنی از همه اون چیزایی که یه عمر ازشون در می رفتی سرت میاد . یا بهتر بگم به همه اون چیزایی که حرفش رو می زدی مبتلا می شی. چند وقتیه با همسر جان تصمیم گرفتیم یه نمور به خودمون بیایم و به امورات اون ور مرزمون بپردازیم. ملطفتین که ... اون دنیا منظورمه. اینم از کیک تولدمون که جاتون خالی زدیم به بدن راستی ها کی گفته من هرسال روز تولدم ۱۶-۲۰ تا مهمون داشته باشم و حسابی خسته کوفته بشم تا آخر سر بگن عزیزم تولدت مبارک!!!!! |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 23:35 توسط دیاموند
|
|
||