تبليغاتX
این همینه ...همین ... نه بیشتر نه کمتر
پشت تلویزیون کوچیک و خاک گرفته اتاق مراقیتهای ویژه ایستادی و با چشمهای خودت عزیزت رو نگاه می کنی که داره جلو روت پر پر می شه

چشم به صفحه شیشه ایش دوختی و زیر لب حمد می خونی و به نیت شفا به نقطه ای نا معلوم بدرقه اش می کنی

خنده ها گریه ها دلداری ها... همه و همه برات واژه های نامانوسی شده که دلت می خواد ازشون فرار کنی...

و انتظار روزها و ساعتها و لحظه ها ... که آروم بگیره....

و خدا

اون دکتر اصل کاری

بهت ثابت می کنه که اول و آخر خودشه

نه اسم و رسم دکتر

نه پهنای باند بیمارستان

نه هیچ کوفت و زهرمار دیگه ای نمی تونه کمکت کنه

دست گدایی به دامنش بلند میکنی

مثل همیشه

درست وقتی گره کوری به کارت می افته

که اوس کریم خودت ردیفش کن

فهمیدم

اول و آخر خودتی

وسیله ساز شو

و معجزه همین لحظاته که اتفاق می افته

و تو آروم می شی

چه به خواستت برسی

چه نرسی

 

 

 

خدا رو شکر

خدا پدر شوشو جان رو یک بار دیگه بهمون برگردوند

آدم تا عروس گلی مثل من داره که به این زودی ها دق مرگ نمی شه

 

وقتی تو این برزخ گرفتار می شی و روزها و شب هات با بیمارستان گره می خوره

می فهمی که تو چه ناز و نعمتی زندگی می کردی

 

درسته قدما گفتن در غم و شادی برین قبرستون

تا عبرت بگیرین

من می گم

برین بیمارستان

تا شاکر بشین

به غمش

به شادیش

 

 

یا علی

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 22:2  توسط دیاموند  |