
|
|
|
|
|
دوباره شدم خانم معلم دیاموند اینا
اما صبورتر مهربونتر با تجربه تر!!!! قبلا وقتی شاگردم گریه می کرد.... عصبانی می شدم از ضعف بدم می اومد و گریه رو ضعف می دونستم اما امروز وقتی دیدم قطره های اشک صورت یکی از بچه هام رو بارونی کرده بود در آغوشش گرفتم آروم دم گوشش زمزمه کردم چی شده؟ به من بگو.... راضی نمی شد حرف بزنه.. ترسیدم که نکنه از دست من دلگیر شده باشه!! با بغض گفت:"خانم اجازه؟ اجازه هست خانم.... خانم مادر بزرگمون مریضه...!" منم بغضم گرفت... قطره های اشک دور چشمای خودم حلقه زدن... بهش گفتم:" گریه نکن عزیزم... پدر منم بیمارستانه.... تازه حالشم خیلی بده.... قلب مهربونشو عمل کردن....اما خدا ما رو می بینه. می بینه چقدر منتظر برگشتنشونیم... دلمون رو نمی شکنه" به خودم اومدم و سعی کردم تا کسی نه اشکای منو ببینه نه اشکای اونو.... اما هم اون اروم شده بود هم من. معلمی رو دوست دارم... خیلی .... مخصوصا بچه های راهنمایی با اون صداقت و لجاجت و حماقت خاص خودشون... خودمونیما معلم شر داشتن اون هم تو درس مهمی مثل کامپیوتر نوبره ها!!!! پ.ن: پدر آقامون اینا بیمارستانه. خیلی برام عزیزه. دعا کنید خوب خوب شه. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 17:58 توسط دیاموند
|
|
||