
|
|
|
|
|
دقیقا روز قبل از سفر ما به کربلا پسر داییم از کربلا برگشته بود. ما فرصت نکردیم بریم دیدنش ولی تلفنی کلی اطلاعات ازش گرفتیم.
پسر داییم تعریف می کرد در نجف به دیدن آیت ا. سیستانی رفته بودن. هر روز ساعت ۱۰ صبح می شه به دیدن ایشون رفت . بیتشون نزدیک حرم امام علی علیه السلام قرار داره. وقتی بعد از کلی بازدید بدنی و غیره خدمت آقا می رسن یکی از ایرانی ها از ایشون اجازه می گیرن و شروع می کنن به مداحی کردن. بعدش هم هرکی هر سوالی داشته می پرسیده. پسر دایی من هم که اصولا جخد بلا می زنه وسط خال بر می گردن و می پرسن که چرا حرم امام علی نماز جماعت نداره... آقای سیستانی پاسخ می دن که از بس هر کی رو امام جماعت کردیم شناسایی کردن و شهیدش کردن دیگه نماز جماعت برگزار نمی کنیم. ...... باز هم می پرسن که شنیدیم شما برای زیارت به حرم نمی یاین چرا؟ و ایشون می گن چون هر وقت میام در حرم به روی زائرا چند ساعتی بسته می شه تصمیم گرفتم از دور سلام بدم." چون این حرم حرمی نیست که بخواد به روی کسی بسته بشه" و دست آخر می پرسه که یه سوقات برای ما ایرانی ها بدین که همراه خودمون ببریم... و ایشون با دستشون به مداح اشاره می کنن و می گن " زمان حرف زدن سپری شده.... الان موقع عمل صالحه... سرنوشت مردم عراق نتیجه همین حرف زدنهای بدون عمله...."
پ.ن: قربان امام علی برم و مظلومیتشان.... قربان عاشق ترین امام .... ادعا می کنم عاشق ترین امام به همسر... چون هیچ امامی همسری چون فاطمه سلام الله علیها نداشتند.... همکفو ترین همسر... قربان آن غسل روی پیرهن.... قربان آن تدفین شبانه..... قربان آن قبر مخفی.... قربان ان قدر مخفی....
یا علی |
||
|
+
نوشته شده در شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 10:40 توسط دیاموند
|
|
||
|
|
|
|
|
می دونم احمقانه است اما دو روزه که مریضه...
کاش دانشگاه نمی رفتم دیدن فرو ریختن یک دوست خیلی سخته... فکر نمی کردم کار به اینجا ها رسیده باشه.... امیدوارم هیچ کس از من نپرسه که منظورم کیه اما دارم دق می کنم. وقتی برای همسرم ماجرا رو تعریف کردم چند بار با اکید پرسید منظورت فلانیه؟؟ گفتم: آره. گفت : آخه اونکه رفیق جون جونیته..... اینقدر درگیر روزمرگی شده بودم که یادم رفت از دوستم بپرسم چه مرگته؟؟؟؟؟ و اون واقعا یه مرگیش هست!!!!! تا حدی که دیگه حق نداره خونه کسی بره.... تا حدی که دیگه حق نداره به کسی زنگ بزنه.... تا حدی که دیگه حق نداره از هم سر!!!! ش بپرسه تا نصفه شب کدوم گوری بوده.............. و به خاطر بچه اش!!! بچه اشون!!!! بسوزه ........... بسوزه ............. بسوزه............
من عصبانیم .... من غمگینم.... من دارم زار می زنم.... سخته ... به خدا سخته وقتی عاشق شدن یکی رو می بینی ... نابود شدنش رو هم ببینی... و فهمیدم که من دوست واقعی نبودم... و تمام خاطرام داره مثل آوار رو سرم خراب می شه . تو رو به خدا نپرسید کی بود...............................................................................
ولی بدونید برای خودش کسی بود... و من عجیب یاد این اسم فیلم می افتم.... مرگ تدریجی یک رویا!!!
براش دعا کنید |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 12:51 توسط دیاموند
|
|
||
|
|
|
|
|
فردا قراره تمامه دوستان عزیز ترینم !! تو دانشگاه دور هم جمع بشیم.
به یاد گذشته ها بخندیم!! شایدم گریه کنیم !! ساندویچ هپل(۱) بخوریم !! و بریم پایه(۲)!! یادش به خیر.... قبلنا میرفتیم قیف خامه(۳)!! اما دیگه نمی شه... روزهایی که فارق از نیک و بد و مرگ و حیات برای نجات انسانیت نطق چند ساعته می کردیم و وقتی از پله ها پایین می اومدیم به قائده که هنگ سرباز پا می کوبیدیم... و تصورش رو بکن که با چادر هامون چتر نجات درست می کردیم و ار بالای پله ها ورجلا می زدیم پایین!!! روزهایی که فاطمه زیارت عاشورا می خوند و ما زار!!! می زدیم !!! (خیلی هنره با زیارت عاشورای فاطمه گریه ات بگیره!!! جدا اخلاص لازم داره!!!) روزهایی که باز باهمون فاطمه مدام از سر کلاسهای اساتید شوت!!! می شدیم بیرون!! و هر هر به ریش های داشته و نداشته اساتید می خندیدیم!!! روزهایی که مشهد می رفتیم!!! مشهد می بردیم!!! مشهد می بردنمان!!! روزهایی که همه بودن!!! هادی هم بود... که نیست.... (فکرتون به جاهای بد خطور نکنه. هادی یک هم کلاسی بود که همین چند وقت پیش مرد!!! اصولا آدم محبوبی بود!!! ولی بر خلاف تمامی دوستان هم کلاسی که با هم مزدوجیدن!!! با غریبه مزدوجْ الیه شد و در نهایت تومور مغزی گرفت مرد!!! و من کلی زار زدم!!!) خلاصه.... ما داریم می ریم اون خراب شده!!! عزیزان هم دانشگاهی بسم ا. ساعت ۱و نیم تا ۶ هست ما چون حال نداریم ۴ می ریم!!! (۱): روبروی دانشگاه ما یک پاساژ داشت به نام ۲۳ و اونجا هم کلی ساندویچ هپلی داشت که ما از زور گشنگی می خوردیم!!! چون دانشگاه ما وسط بیابان خدا بود!!! (۲):پایه یک جایی بود که آب میوه را با میوه و البته هسته اش قاطی می کرد می داد به خورد مردم!!! ما هم امت آویزون ... می رفتیم می خوردیم !!! (۳):یک مغازه ای بود شیرینی ای!! قیف درست می کرد و توش خامه می ریخت. ما هم می رفتیم ... اما مغزه اش تغییر کاربری داده یا هرچی دیگه نیست!!!! پس نمی تونیم قیف خامه بخوریم!!!! همین!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 22:51 توسط دیاموند
|
|
||