
|
|
|
|
|
آب و هوای نجف عجیب بوی فاطمه(ص) می داد
و تو ناخودآگاه کوفه را با مدینه و کوچه هایش را با کوچه های مدینه و در هایش را با در خانه علی اشتباه می گرفتی... و هیچ روضه ای به اندازه روضه زهرا(س) اوج غربت و غریبی نجف را بارگو نمی کرد... .....
و من دلم به اندازه هزار و اندی سال غربت گرفت وقتی فکر کردم که اگر نشان قبر فاطمه(ص) را می دانستم و بر فرض می گفتن .... می گفتن گوشه فلان سنگ کنار آن چهار جگر پاره بقیغ سنگی است که هزار و اندی سال فاطمه(ص) آرمیده است....
بر حال و روز من بیچاره چه فرق می کرد.... مثل اینکه خراب شدن قبور مطهر سامرا چه تفاوتی ایجاد کرد... یا ................................................................................
یا علی |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 11:58 توسط دیاموند
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز فیلم زن دوم سیروس الوند رو دیدم....
و خیلی غریب ضرب آهنگ فیلم با وجودم هم صدایی می کرد.... و خیلی غریب تر اینکه همه درست ترین کاری رو انجام دادن که باید انجام می دادن.... به دور از کنایه ها و نیش زخم...
پ.ن: من هر وقت هر فیلمی رو می بینم تا وقتی داغ فیلمم در باره اش احساسی قضاوت می کنم. بعدا شاید منطقی تر نظر بگم. اما الان .. یعنی همین الان که از سینما رسیدم خونه... این فیلم یک تصویر زیبا توی ذهنم حک کرد. تصویر زیبا از عشق.
پ.ن۲: خوب شد ما نمردیم این پرسپولیسی ها قهرمان شدن!!! این محل ما رو گذاشتن رو سرشون!!! بعضی از ابن الوقت ها هم که منتظر یک بفرمان که بیان وسط.... حالا...
پ.ن۳: به میمنت عزیزان پرسپولیسی مقیم مرکز(یعنی خونمون) (یعنی من و همسر جان) امشب شام مهمون مادر شوهر جانیم. حالا بماند که من چقدر نذر و نیاز کردم پرسپولیس ببره!!! و حالا یکی دیگه برده و یکی دیگه باس شامش رو بده!!! ( یکی از اساتید ما می گفت... اگر همسرتون فوتبالی شد میدون رو خالی نکنید و ژست روشنفکری به خودتون نگیرید... بیان تو گود. اونقدر هام ورزش اعصاب خوردکنی نیست...یاد گرفتن ۱۲ تا اسم و چند تا فحش مودبانه اگر به مودت بین اعضای خانواده کمک کنه می ارزه!!!) نتیجه اخلاقی: ... شوره محسن خلیلی رو ببرن که توپ رو کوفوند تو تیر در وازه و شوهر جان بنده داره از کمر درد به خودش می پیچه!!!!!! |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 22:19 توسط دیاموند
|
|
||
|
|
|
|
|
یکی ار همسفری های کربلامون پدر و مادر پیرش رو اورده بود زیارت....
با کلی مصیبت اونها رو بلند و کوتاه می کرد و با ویلچیر و صد البته گاری های دوست داشتنی اونها رو به زیارت و می بد و میاورد! دیروز خبر دادن که مرد!!! فردای روزی که به تهران رسیدیم. بابای فلجش نه ها! مامان پیرش نه ها!! خودش.... مُرد!!!!
پ.ن: دیروز این همسایه ها اومده بودن زیارت قبولی و این حرفا. اصرار داشتن بگن که عراق نا امنه و ما کلا و فامیلا می ترسیم بریم... براشون ماجرای این همسفریمون رو تعریف کردم... مطمعنم که نفهمیدن!!!!
یا علی |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 14:6 توسط دیاموند
|
|
||
|
|
|
|
|
کاش نمی رفتم
کاش نمی دیدم کاش حس نمی کردم ... حالا که رفتم... حالا که دیدم... حالا که حس کردم... آواره شدم... می فهمی!!! آواره!!! و چقدر سخته وقتی بخوای دلت رو جا بگذاری و بیای... احساس آدم(ع) رو دارم که از بهشت رانده شده بود... رانده شدم...
پ.ن: دعا کردم. برای همه. اونجا جاییکه همه به یاد می یان. حرف برای زدن زیاده. شاید اگه دوستان بخوان و حوصله اش رو داشته باشن سفر نامه مفصلی نوشتم که براتون کم کم تو وبلاگ بگذارم. به جنونش می ارزه ... می ارزه که آواره بشی... اگه تا حالا نرفتی یا علی بگو... اونجا وادی هست که می خرنت... به قیمتت نگاه نمی کنن .. به کرم خودشون نگاه می کنن... تو بخواه!!! از ته دل بخواه!! خواستنت لبیک طلبیدن آقاست... مگه می شه آقا کسی رو نطلبه... یا علی.................................................................................................. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 11:26 توسط دیاموند
|
|
||
|
|
|
|
|
احساس غریبی دارم
احساس می کنم دارم آخرین روزهای عمرم رو سپری می کنم... تمام روزهای عمرم تنها تا سه شنبه امتداد پیدا می کنه... و از اون به بعد دیگه مهم نیست... انگار انقطاعی داره پدید می یاد. دارم دل می کنم از این دنیا ... از دوست داشتنی هاش ... از گیر هاش وصل هاش بند هاش... احساسی غریب بین من و آرزوهام فاصله انداخته... به من می گه که ببُر ... شاید برگشتی در کار نباشه ... و زیباییش اینه که خودم به استقبال این بی بازگشت می رم.... مادرم می گه... ما که کارمون تو دنیا تموم شده . بر هم نگشتیم نگشتیم ... اما شما ها اول زندگیتونه ... ان شا الله که سلامت بر می گردین... اما من می گم.. ما هم هنوز زندگیمون رو اونقدر ها شروع نکردیم که نشه تمومش کرد... بر هم نگشتیم نگشتیم... احساسی از شعف و انتظار ... داریم می ریم کربلا.... اعوذ بالله من الکرب و البلاء...... و این احساس غریب ... احساس دوست داشتنی.... تمام وجودم رو تسخیر کرده.... نرفته فغان می زنم... و لا جعل الله آخر العهد منی لزیارتکم..... السلام علی الحسین و علی علی ابن الحسین و علی اولاد الحسین و علی اصحاب الحسین....
می خوام که منو حلال کنید و ببخشید... شوق وصال از وجودم زبانه می کشه.... دعا گوی همتون هستم...
التماس دعا یا علی |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 10:19 توسط دیاموند
|
|
||