
|
|
|
|
|
جمعه تولدم بود
یعنی یک ربع قرن از زندگی من گذشت یعنی نیمه پر زندگیم سپری شد جایی ته دلم می گه به بانگ جرس گوش بده داره الرحیل می خونه دلم می خواد از همه حلالیت بطلبم یعنی می شه؟ .......................................................... پس حد اقل تو منو حلال کن. اگر وبلاگم رو خوندی و از من طلبی داشتی بگو.... دعا کنید که زیارت عتبات عالیات عراق قسمتم شه...
. . . . . بارون میاد و داره منو دیوونه می کنه. می گن زیر بارون دعا مستجاب می شه دعا کنید ثمر داره یا علی |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آبان 1386ساعت 20:55 توسط دیاموند
|
|
||
|
|
|
|
|
پرده اول:
نماز صبح رو خوندم و از ترس اینکه خواب از چشمام نپره یه چشم باز یه چشم بسته پریدم تو تختم. هنوز اون یه چشم بازم گرم نشده بود که دیدم صدای قرآن میاد. براتون پیش اومده که یک کاری رو انجام می دین و بعدش دوزاریه میوفته که تو خواب بودین!!! منم حول کردم که ای وای من همین الان نماز خوندم این صدای قرآن چیه که دیدم هوا روشن شده!! عین جن زده ها شده بودم. صبح که برای رفتن سر کار از خونه زدم بیرون دیدم که ای ددم! این بنده خدا همسایه مون همچین یه نموره مرحوم شده. یعنی پرچه سیاه و قرآن این معنی رو می ده. عصر که از سر کار برگشتیم جویای احوالات شدیم که انگار پسرشون و نوه شون با موتور تصادف کرده بوده و یکی شون مرده و یکی دیگه شون تو کماست. عصر تر که همسر جان ما برای خرید ارزاق رفته بودن بیرون جناب بقالی گفتند که "عمرا پسره تو مغازه من حالش به هم خورد و من تا بردمش خونشون مرد!!". عصر ترش که دیگه داشت غروب می شد خبرها رسید که اینها یعنی عمو و برادر زاده خودکشی کردن . یک خورده بعد ترش .... اره آخراش بود دیگه خبر رسید که نه قول این حرفا نیست. قرص اکس خوردن و مثل این فیلم فخیم زاده مردن!!!!
آدم نمی دونست بایست تسلیت گفت نگفت... بنده خدا پدر و مادرشون روشون نمی شد بگن این نوه بدبختشون واس چی مرده... یه پسر دیگه شون هم چند سال پیشا از زور اعتیاد مرده بود....
پرده دوم: وقتی وارد میدون شدیم دیدیم یه پرده گنده زدن اییییییییییییییییین هوا روش نوشتن شهید حاج بابائی... منم مونده بودم که اینها محض اطلاعات رسانی چرا اسم شهید این همسایه اون وری رو گنده نوشتن؟؟؟؟ یه نمور که جلوتر رفتیم دیدیم به به .... یکی از شهدای تشییء جنازه این دفعه مال محله ما بوده. روز چهارشنبه با وجود اینکه روز کاری بود مرخصی گرفتیم و رفتیم تشییع جنازه اش. همه اومده بودن... خیلی با شکوه بود. مادرش بنده خدا چند روز پیش افتاده بود زمین و پاها و لگنش شکسته بود. اما همه خودشون رو صاحب عذا می دونستن....بعد ۲۲ سال... یه استخوان... یه پلاک...شب وداع با شهید مثل شبهای احیا شده بود... تو مسجد جا برای سوزن انداختن هم نبود....
پ.ن: برام عجیب بود تقارن این دو تا .... خیلی نتیجه داره.... خیلی حرف داره.... با خودتون همین
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 14:24 توسط دیاموند
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز کتاب ازبه رو تموم کردم
حتما می گید چقدر از مرحله پرته یارو... آره خداییش پرتم اما کتاب زیبایی بود کم کم داره دلم تنگ می شه یکیش هم برای نوشتنه هر چی فکر کردم اتفاق یا مطلب مهمی تو زندگیم نبود که دستمایه نوشتن بشه می فهمی یعنی چی؟ اتفاقات که مدام دارن می افتن این نگاه منه که داره بی تفاوت می شه این خیلی بده جدیدا حتی از این روزمرگی ها هم دلم به هم نمی خوره این خیلی بده خیلی بده که حالم از خودم به هم نمی خوره خدایا دیده ای عبرت بین به ما عطا کن
راستی من احتیاج به مشاوره فوق لیسانسی دارم اگه کسی رو می شناسید معرفی کنید صواب داره یا ثواب هر چی
یا علی |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 14:34 توسط دیاموند
|
|
||