
|
|
|
|
|
قرار بوده که براتون زینت باشیم...
اما .. اما هر بار که ورود ممنوع میرم چادرم رو رو شونه هام میندازم که کسی نفهمه ... هر بار که چراغ قرمز رو رد می کنم صدای ضبط ماشین رو کم می کنم که کسی نفهمه... هر بار که ویراژ می دم و تصادف می کنم چفیه رو شونه هام رو پنهون می کنم که کسی نفهمه...
نفهمه این خانم چادریه که پشت ماشین نشسته و روش رو گرفته ورود ممنوع می ره نفهمه این ماشینی که ازش صدای مداحی بلنده .. چراغ قرمز رو رد می کنه نفهمه این که مثل آقا چفیه به گردن داره ویراژ می ره
تا نگن چادریام خلاف کارن تا نگن بچه هیاتی هام خلاف کارن تا نگن...
ولش کن
ما که عرضه نداریم زینت باشیم بگذار بعضی وقتا لکه ننگ نباشیم .
کاش وقتی غیبت می کردیم و تهمت می زدیم دروغ می گفتیم و حلال و حروم می کردیم ظلم می کردیم و آه مردم رو در می اوردیم به چادر و ریش و تسبیحمون نگاه می کردیم ...
یا علی |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 9:22 توسط دیاموند
|
|
||
|
|
|
|
|
سالهایی نه چندان دور دانشجویی در یک اتحادیه علافان بی کار مشغول کار بودیم. اقتضای سن و زمان و مکان ما بود که تا خر خره خودمون رو درگیر اسلام و مسلمین و غیره و ذلک کنیم. یه مشت بچه مسلمون که نمی تونستن مثل بقیه بی تفاوت باشن.
بگذریم... اون سالها خاطرات زیبایی رو تو ذهن من هک کرده. خاطره دوستی هایی که هنوزم که هنوزه داغ و تنورین... یه روزی از روزای خدا با چند نفر از دوستان سری به دفتر اتحادیه زدیم ... دل ناقافل... یک اعلامیه زده بودن روی در اتاق که شهید هادی پاک سرشت ... عکس اون بنده خدا رو هم خونین و مالین زده بودن روی در... یک دفعه شکه شدیم.. از بچه های اتحادیه بود...و به قول دوستان عاقل تر و کار درست تر از همه. زیرش هم به نقل از دبیر اتحادیه گفته بود که... شهید هادی پاکسرشت که جان خود را در مسیر اتحادیه ... فدا کرد و صدای قهقه ما بود که بلند شد... یکی از دوستان با کمی شیطنت خیلی ماهرانه عکس اون رو منتاج کرده بود... اما الان پس از سالها... واقعا اعلامیه هادی رو چاپ کردن... یک اس ام اس به دستم رسید .... هادی هم رفت.... روز میلاد امام حسن(ع) روحش شاد |
||
|
+
نوشته شده در شنبه هفتم مهر 1386ساعت 15:21 توسط دیاموند
|
|
||