
|
|
|
|
|
شنیدی می گن وقتی عالم بزرگی فوت کرد زیاد صدقه بدین ... چون وجودش برای زمین وزنه بوده و جلوی نزول بلا رو می گرفته....
شنیدی می گن یکی از وقتایی که شیطان بسیار خوشحال می شه وقتیه که عالمی می میره!!! دیروز زلزله اومد.... تو قم.... درست در ابتدای ساعات غروب.... شب اول قبر یک عالم بود....
اگر اونی که به دعاش این بلا از سرمون رفت بره..... نماز آیات بخونین حکما حکمتی داره
یا علی |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 10:17 توسط دیاموند
|
|
||
|
|
|
|
|
این مطلب رو سالهای پیش نوشتم اما شاید به خاطر تعلق خاطری که بهش داشتم جایی چاپش نکردم... و حالا به بهانه رحلت امام....
به نام خداي مهربان آن موقع ها خيلي كوچك بودم يعني كوچكتر از ان كه معناي جنگ را بفهمم فكر مي كردم زندگي همه همين است كه ما مي كنيم. يعني آژير قرمز و مارش نظامي و" اي لشكر صاحب زمان آماده باش آماده باش" . يادم است كه پشت خانه مان را موشك زدند شيشه هايمان به يك باره خورد شدند و صورت مينا خواهرم سرخ سرخ شده بود . رنگي كه او دوست داشت . مينا گريه مي كرد و من براي اولين بار معناي خون را آموختم. به گمان خيلي كوچك بودم . يعني كوچكتر از آنكه معناي جنگ را بفهمم. هنوز مدرسه نمي رفتم و بي سواد بودم. بابا آب داد كه نه ،حتي" يه توپ دارم قلقليه" را هم بلد نبودم اما "ممدي نبودي ببيني" را از حفظ بودم. هر جا كه ميهماني مي رفتيم من باب خود شيريني مي خواندم و همه برايم كف مي زدند و من فكر مي كردم ممدي همه يكي است هم سن و سال من كه رفته است جايي دور و ممدي نبودي اولين شعري شد كه حفظش كردم. كوچك بودم. كوچكتر از آنكه معناي جنگ را بفهمم اما يادم است وقتي آژير قرمز را مي كشيدند همگي چراغ هاي خانمان را خاموش مي كرديم و در پس ديواري يا دري مخفي مي شديم. وقتي صداي غرش هواپيماها و اربده موشك ها را مي شنيدم دست ها را مشت مي كردم . قطره هاي اشك از گوشه چشمهايم بي هيچ اراده اي خارج مي شد . نه اينكه ترسيده باشم .جيغ مي زدم كه اين صدام نامرد چه از جان ما مي خواهد و من براي اولين بار معناي نفرت را آموختم. باز هم كوچك بودم كوچكتر از آنكه معناي جنگ را بفهمم اما يادم است روزي كه دوست برادرم را تشييع مي كردند مرا هم به بهشت زهرا بردند . نمي دانم چرا همه سر يك گودي جمع شده بودند وگريه مي كردند. باز هم نمي دانم كه چرا سعي مي كردند مرا ازان دور كنند يادم است دستم را از دست مينا جدا كردم و از ميان جمعيت جلو رفتم .. مادرش را ديدم كه روي جنازه پسرش افتاده بود. احمد آقا را مي شناختم هميشه برايم شيريني و شكلات مي آورد اما انگار خواب خواب بود... و من براي اولين بار معناي مرگ را فهميدم. يادم هست باز كوچك بودم كوچكتر از آنكه معناي عشق را بفهمم اما هر وقت كه آقاي خميني را تلويزيون نشان مي داد مي دويدم و براي لحظه اي دست از شيطتنت بر مي داشتم و به او خيره مي شدم. يك روز خدا وقتي با صداي گريه مادر از خواب بيدار شدم . ديدم دير شده و من را براي مدرسه بيدار نكرده اند. پدرو مادرم هاي هاي گريه مي كردند. من هم از همه جا بيخبر جيغ مي زدم كه چرا من را بيدار نكرده ايد؟ مادر مرا در آغوش گرفت و گفت امام خميني به رحمت خدا رفته است . مطمئنم كه معناي رحمت خدا را هم نمي دانستم اما انگار شستم خبر دار شده باشد كه اوضاع از چه قرار است. سرم را دوباره روي بالشت گذاشتم و گريه كردم. از ان گريه هايي كه آدم بزرگ ها مي كنند وشانه هاشان هم تكان مي خورد . روي تك تك تقويم سال 68 نوشتم امام خميني فوط كرد. من كوچكتر از آن بودم كه ديكته فوت را درست بدانم. آري من خيلي كوچك بودم كه معناي خون، اشك، مرگ و تنفر را آموختم . بعد ها كه بزرگتر شدم و معناي جنگ را فهميدم جنگ يعني خون اشك مرگ و نفرت. و معناهاي جديدي براي شوق دوست داشتن شيطنت هوش و محبت ياد گرفتم ، اما معناي خون ، اشك ، مرگ و تنفرو عشق هيچوقت براي من تغيير نكرد. شايد خيلي از شعر هاي كلاس اول و دوم و سوم و حتي پيش دانشگاهيم را از ياد برده باشم اما مطمئنا "ممدي نبودي" را هيچ گاه از ياد نخواهم برد حتي اگر ممدي اش فرمانده اي باشد كه شهيد شده باشد. مي دانم كه ما در حاشيه جنگ بوديم در جايي امن اما با جنگ بزرگ شديم نمي گويم كه جلوي چشمم سر چند نفر را بريدند و يا مادرم در آغوش من جان سپرد كه از اين دست در جنگ ما بسيار بود اما همين اتفاقهاي ساده اين مفاهيم بزرگ را در دروني ترين جاي ذهنم حك كرد. نسل بعد ما شايد هيچ كدام از تعاريف ما را براي جنگ و عشق و اشك و نفرت و ترس نداشته باشد . مفاهيمي كه با هيچ كدام از قوانين سازمان ملل و يا بيانيه هاي دفاع از حقوق بشر براي من عوض نخواهد شد . خاطراتي عميق كه در تك تك صفحات دوران كودكي ام نقش بسته است . |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت 16:41 توسط دیاموند
|
|
||
|
|
|
|
|
دیوانه آن زمینم که لیاقت پیدا کند با چوب دورش خط بکشم ... سر برویش بگذارم ... و سالها تنهایی را فریاد کشم .
پ.ن: شخصی خدمت پیامبر رسید و گفت که قسم خورده سردر بهشت رو ببوسد ... پیامبر فرمودند: "پای مادرت را ببوس" . گفت اگر مرده باشد فرمود:"بر سر مزارش برو و صورت بر روی قبرش بگذار" گفت اگر قبرش ناپیدا باشد.... گفت با چوب سطحی بر روی زمین بکش و بنا بگذار که قبر مادرت است ... سر بر روی آن خاک بگذار... |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه نهم خرداد 1386ساعت 16:19 توسط دیاموند
|
|
||
|
|
|
|
|
زمان در گذز است و من هنوز
در کوچه های غربت هزار و اندی سال پیش حیران می گردم تا اذنم دهی مادر خطابت کنم
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 11:24 توسط دیاموند
|
|
||
|
|
|
|
|
انگار جدیدا من می بایستی هی درگیر مسائل شاخ دار بشم! مثل همین پست قبلی!!! دیروز برای خرید یک سری لوازم تنهایی پاشدم رفتم میدون شوش!!! بعد الظهر بود هیچی جای پارک پیدا نمی شد. اگرم می خواستم تو پارکینگ بگذارم کلی باید دور می شدم ... منم که تنبل هی اوتول رو چرخوندم و ذکری و وردی تا جای پارک پیدا کنم... از قرار روزگار همون اوایل یک جای پارک تمییز و خوشگل و دونبش اونم تو سایه پیدا کردم . منم از خدا خواسته هوشتی ماشین رو پارک کردم و عینهوا فاتحان جنگ پریدم پایین و رفتم سراغ زندگانی. اره دیگه ... بعد از دو ساعت بار کشیدن و راه رفتن دست از پا دراز تر برگشتم که دیدم دور ماشین رو تاکسی ها پر کردن.... ناقافل از بد روزگار تو ایستگاه تاکسی ها پارک کردم . رو دیوار بغلش هم نوشته بر پدر و مادر کسی که اینجا پاک کنه .......(شما بخونید صلوات!!!) فکر کردم اگر اینجوری برم جلو داد و بیدا کنم با این مردای سیبیل در رفته کاری پیش نمی برم . این شد که با قیافه دخترای دست و پا چلفتی رفتم جلو گفتم.... ای خدا مرگم بده... دیدم این جا مشکوک می زد ها... تو رو خدا شرمنده عقلم نرسید پارک کردم!!!! ای وای خدا براتون روز بد نیاره .... دیدم یکی شون با خنده می گه اشکال نداره این دفعه پنچر شدی تا یاد بگیر هر جایی پارک نکنی... من که داشت اشکم در میومد ... بعد از کلی بار کشیو راه و خستگی ببینی ماشینت پنچره!!!! که یک دفعه یکی شون که از بقیه بزرگتر بود گفت بچه ها کمکش کنید پنچریش رو بگیرین . برادران جان بر کف که کلی هم مثبت بودن و همیشه منتظر کمک به خواهران می باشند اومدن و پنچری ماشین بیچاره منو گرفتن!! خلاصه اینکه ماجرایی بود برای خودش.... می دونین درس عبرت این قضیه چیه؟؟؟ اینکه ماشین به درک حواست باشه ببینی دلت رو کجا پارک می کنی. اولین جای دو نبش خوش اب هوا پارک نکنی ها!! بر میگردی می بینی پنچرت کردن ها!!! تازه قرار نیست همه شانس داشته باشن که هم زاپاسشون باد داشته باشه وهم یه شیر پاک حورده ای پیدا شه کمک کنه!!! همین دیگه |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت 15:31 توسط دیاموند
|
|
||