تبليغاتX
این همینه ...همین ... نه بیشتر نه کمتر
چند روزه پیش در راستای طرح مبارزه با اوباش منزل ما صحنه درگیری خونین و مسلحانه!!! گنگسترهای محل شد که به کمک نیروی محترم انتظامی به خیر و خوشی ان شا الله خاتمه یافت!!!

راستیاتش من و والده مکرمه محترمه سه شنبه شب همچین جلوی تلویزیون ولو شده بودیم و داشتیم سریال پرستاران می دیدیم. از اونجایی که خونه ما جنوبیه در حیاط هم خدا بخواد همیشه بازه و توریش کشیده....

یک دفعه دیدیم که توری در باز شد یک شاخه گل و گلاب گنگستر نسبتا هیکل ورزشکاری اومد تو..............................

ای من جیغ زدیم ... آی من جیغ زدم!!!!(شنیده بودم سلاح خانوما جیغه داشتم امتحان می کردم ببینم کار می کنه یا نه!!!) مامانم عصبانی داد می زد دهه آقا شما نمی بینید ما بی حجابیم سرتون انداختین اومدین تو!!!

من که اصولا دو در تشریف داشتم و عطای مامان رو به لغاش ترجیح دادم و به تبغات بالایی پناهنده شدم. مامانم هم یه چادری چیزی جور می کنن و به آقای دزد یا همون اوباش اذن دخول می دن. اون بنده خدا هم هی می گفته من پسر رستورانی محلتونم و اینا ریختن منو بگیرن . منو فراری بدین!!!

مامانم هم از اونجایی که اصولا ارحم الراحمین اند!!! گفت پسر جون حالا که با پریدن از دیوار شیش متری حیاط ما جون سالم به در بردی بیا و از در کوچه برو بیرون . چون بعید می دونم از همون راهی که اومدی بتونی بری...آخه بابام هی زور داشت پسره بره تو حیاط!!!

خلاصه پسره کلی مامانم رو دعا کرد که داره فراریش می ده و القصه...

مامان که در کوچه رو باز می کنند ... جخد بلا نیروی های خستگی نا پذیر و جان بر کف سردار رادان اینا می ریزن تو خونمون و با سلاح باتوم کلی بلند دنبال یا رو می کنند....

خلاصه پسره داشت فراری می شد طبقات بالا که به مدد جیغ های مادرم اینا بنده خدا پشیمون می شن و در دام عدالت نزول اجلاس می کنند...

 

و از آن پس من و مامانم می ترسیم در حیاط رو باز کنیم . ترجیحا سریال پرستاران رو با چادر می بینیم... همیشه هم لای در کوچه رو یه نمور باز می گذاریم که گنگسترهای محترم بی در د سر بیان و جیم شن!!!

 

نظری پیشنهادی چیزی بود صمیمانه می پذیریم ها!!!

 

یا علی

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 0:24  توسط دیاموند  | 

 بعد از نماز صبح رسیدیم و رفتیم حرم ... روم نمی شد برم داخل حرم... اگه مراقبت از بچه ها نبود نمی رفتم...

روم نمی شد اذن دخول بخونم .... بچه ها چادرم رو می کشیدن که خانوم بدو دیر شده.... اگه مراقبت از بچه ها نبود نمی رفتم...

پا هام سنگینی می کرد ... یاد گناهانم افتادم... یاد پرده دری هام.... اشکام امان بریده بودن .... رسیدیم جلوی ایون طلا ... تو همون صحن با صفای انقلاب.... بچه ها دویدن تو... ای وای امانت بودن... اگه مراقبت از بچه ها نبود نمی رفتم...

رفتم جلوی ضریح .... ای وای چقدر حرم خلوت بود... پاهام طاقت نیاوردن و افتادم ... دستم به پنجره های ضریح بود و تو آغوش آقا بودم... اینبار نه به خاطر بچه ها که لطف آقا بود  منو می کشوند.... حالا فهمیدم که چراآقا منو اینطوری طلبیدن....

بقیشم از جنس حرفایی که فقط با یک نگاه ممتد به گنبد طلا از دلم رد و بدل می شه ...

 

خدا رو شاکرم که بچه های من جلد حرم بودن و وقتی که بقیه روباید به زور برای نماز صبح بیدار می کردن اینا نصف شب منو بیدارمی کردن و می بردن حرم... هنوزم باورم نمی شه .... همه نمازاشون رو تو حرم بودیم... خدا رو بر این نعمت ها شاکریم ... 

 

السلام علیک ایها الامام الرئوف

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 14:31  توسط دیاموند  | 

اولین روزی که برای درس دادن به مدرسه رفتم با کلاس سوم ای ها کار داشتم... از اقبال بلندم همون سومی که تمام مدرسه از دست بچه هاشون عاجزن.  از اونجایی ام که کلاس من یه تک زنگه بچه ها باید نصف می شدن. گلشید که سر دسته بچه ها بود نصف شر کلاس رو برداشت و با یه چشم غره به من از کلاس زد بیرون... راستش خیلی تو ذوقم خورد و این شد که هر پنج شنبه ای که نوبت کلاس گلشید اینا می شد کلی مکافات داشتم .

یادمه یک بار سر کلاس شروع کرد با جیب من بازی کردن... دیگه داشت کفرم بالا میومد. همچین بگی نگی یه سر و گردن هم از من بلند تر بود. (لازم به ذکره که اینا کلاس سوم راهنمایی هستن. اگه بشن سوم دبیرستان چی می شن!!!) یکی دو دفعه گفتم ول کن دیدم گوشش بده کار نیست . یقه اش رو گرفتم و بلند کردمش . گفتم ول می کنی یا ولت کنم... از اونجایی که اصولا خشونت همراه با کمی شوخی اصولا جواب می ده به راه راست هدایت شد و دست از سر من برداشت.

بعد ها شنیدم که  یک بار یه مجله نا جور آورده بود مدرسه و مدرسه مچش رو گرفته بودن. اونم برای اینکه پدر و مادرش نفهمن می ره روی صندلی و باچاقو خودش رو تهدید به  خود کشی می کنه!!!

آره دیگه این گلشید خانوم گل و گلاب ما هم آخر شرارته. اونم تو یه مدرسه که آخرت اسلام و مسلمینه. همیشه فکر می کردم این بچه چطوری به صرات مستقیم هدایت می شه !!!

پنچ شنبه پیش جشن میلاد امام حسن عسگری بود و تمام اراذل مدرس تو گروه سرود... بعد از یه سخنرانی و مداحی نه چندان دلچسب نوبت اینا شده بود. همش فکر میکردم این دفعه چه شر گیری در میارن...

از همون اول که تک خون شروع کرد به دکلمه کردن... بغض تک تک بچه های گروه سرود شکست و شروع کردن به گریه کردن.

موضوع سرود امام زمان بود ... آخرای سرود همه سالن های های گریه می کردم...

 

 

نتیجه اخلاقیش اینکه خیلی خیلی متنبه شدم!! اینکه دل های بچه های ما صاف و صیغلیه ... ماییم که می تونیم اونها رو به بهشت یا جهنم ره سپار کنیم!!

 

 

 

ای وای یکی به داد من برسه . من با این اراذل سومی هفته دیگه دارم می رم مشهد!!!

بهشون گفتم اگر بلاهایی که من سر معلمام در اوردم سرم دربیارین که بیچارم!!!! و تصمیم گرفتم تا برگشت از خاطراتم چیزی براشون نگم یاد نگیرن!!!

 

 

راستی

از همه مهمتر

 

 

 

!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!روزم مبارک!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

راستی شنیدین قراره از آخر امسال معلمان دلسوزی رو که چون شمع برای بشریت می سوزن  گاز سوز کنن؟؟؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت 12:0  توسط دیاموند  | 

هیچ وقت نخواستم زندگی رو جدی بگیرم. هیچ قسمتش رو .

همش منتظرم زنگ آخر بخوره... کارنامه ها رو بدن دست بچه ها...

تو همه چیز ناپلئونی بودم... تو مدرسه اگه کمترین نمره ۱۸ بود من می شدم ۱۸.۵... بعدنها تو دانشگاه که شد ۱۲ من می شدم ۱۳.۵... تو کاراته خودم رو به زور تو آخرین وزن جا دادم...

دلم می خواد اون کارنامه آخریه که می گیرم... اون رو دیگه ناپلئونی نباشم... گرچه با اوصافی که من دارم ... همون ناپلئونی بودنش هم محاله...

مزیت آدمهایی که مناعت طبع دارن اینه... که هیچ چیزی رو به کمش قانع نمی شن...

مثل شهید چمران...

تو عشق

تو درس

تو کار

تو معرفت

تو کمال

تو شجاعت

 

 

بهترین بود

 

یا علی

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم اردیبهشت 1386ساعت 12:40  توسط دیاموند  |