
|
|
|
|
|
از سر پیمان گذشتم
بگذار پیمان شکنم بخوانند سالهاست مرزهای جنون را پیموده ام سالهاست آواره ام دل های آواره هیچگاه و هیچ جا آرام ندارند... دل های مهاجر همیشه در هجرت اند لذتی که در آواره گی است...لذتی که در "الرحیل " است.... عشق مجاز و عشق حقیقی... عشق عشق است معشوق بهانه است که عاشقت کند عاشق شدی از معشوق هم بگذر سخت است نه به سختی عاشق شدن سخت ترین امتحان مجنون عاقل بودن است و چه چیز سخت تر از عاقل بودن در آغوش جنون! |
||
|
+
نوشته شده در شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 19:22 توسط دیاموند
|
|
||
|
|
|
|
|
دیروز برای کاری رفته بودم شهرک غرب . نه تنها مدل خونه ها و ماشینها و مغازه ها عوض می شه بالکه قیافه ها نگاه ها حتی برخورد آدمها هم متفاوت می شه. عزیزی بهم گفت ... نمی دونم چی شد که اینها این جور شدن و ما اینجور... کمی ناراحت شدم. داشتم به خودم فکر می کردم. بهش گفتم ... اینش زیاد به ما ربط نداره . بهتره ما به این فکر کنیم که چرا ما این شدیم و آدم خوبای خودا یه جور دیگه.... همیشه اعتقاد دارم نباید از روی تیپ و قیافه کسی قضاوت کرد.
خیلی فرق هست بین جاهل و مخالف و معاند.... بعضی وقتا بچه مذهبیا از هر سه فرقه بدترن . چون یک متر و نیم پارچه سیاه و چند مثغال ریش برامون حجاب شده. فکر می کنیم آخرت خدا و پیغمبریم. فکر می کنیم در بهشت چارتاق باز مونده که ما صاف بریم ور دل حوریاش.... اما.... این راه را نهایت صورت کجا توان بخش کز صد هزار منزل بیش است در بدایت
پ.ن: جای امثال شهید چمران خالی که یک دختر بی حجاب رو چنان شیفته رفتار و منش خودش کرد که عاشقانه تا انتهای آوارگی و تنهایی شتافت. یا علی |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اسفند 1385ساعت 9:45 توسط دیاموند
|
|
||