
|
|
|
|
|
یک رفیق شفیقی داریم که جخد بلا رفته و اهل و عیال یکی از روحانیون خیلی بلاتر از خودش شده. اون اوایل می گفت که نشستم و با خودم فکر کردم.....من که باید یک عمر رو به یک مرد خدمت کنم( این نظر اون بودا!!! ) حالا بگذار خدمتم برای کسی باشه که عمرش رو صرف اسلام و مسلمین می کنه...
راستیاتش اولاش خیلی براش سخت بود. خوب انتخاب همسرش دیگه... می ترسید... می ترسید ببرُه... می ترسید ناز دونه ای که تو خونه باباش هیچی کم نداشته با ما هی ۱۰۰ هزار تومن نتونه دووم بیاره.... الان که کم کمک داره زندگیش جا میوفته می گه... باورت نمی شه . اونقدر برکت زندگیم زیاد شده که هیچ وقت کارم به حساب دو دوتا چهارتای زندگی نمی رسه . حتی یک بار نشست حساب کرد که چه جوری با ۱۷ هزار تومن پول یک مهمونی راه انداخته بود. خودشم داشت شاخ در میاورد ... فکر کنم هفته دیگه قم افتاریم!! به صرف دو تا زیارت مشدی!!! من که از همین حالا به دلم صابون زدم.
التماس دعا یا علی به قول اون مداحیه..... من امام رضا (ع) می خوام و یه کربلا می خوام.... |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه سی ام بهمن 1385ساعت 14:58 توسط دیاموند
|
|
||
|
|
|
|
|
هرگاه دلم رفت تا محبت کسی را به دل بگیرد؛ تو او را خراب کردی ... به هر که و هر چه که دل بستم ، دلم را شکستی. عشق هر کس را به دل گرفتم، تو قرار از من گرفتی. هر کجا خواستم دل مضطربم را آرامش دهم، به خاطر آرزویی در دلم آرامشی به وجود آورم، تو یکباره همه را بر هم زدی، تا هیچ آرزویی در دل نپرورم و هیچوقت به آرامشی نرسم ... تو اینچنین کردی خدای من ... تو ... عارف شهید مصطفی چمران
به نقل از وبلاگ سوشیانس |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 10:6 توسط دیاموند
|
|
||
|
|
|
|
|
دیدین وقتی شوفاژ خونه پت پت می کنه می گن هوا گرفته...
وقتی یکی خیلی پرت و پلا می گه می گن کلش هوا داره ها... نفس من هم خیلی هوا دار شده. هوا گرفته.... جدیدا بد جنس شدم! جنسم بد شده!! بد جنسی می کنم!!! همون هوا گرفته. واسه خودش خوشحاله....برای هوا گیری نفس راه حل سراغ ندارین؟؟؟!!! |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت 12:22 توسط دیاموند
|
|
||
|
|
|
|
|
ده نمكي بدون شك يكي از پديده هاي جشنواره امسال فيلم فجر است . فرض حضور ده نمكي فارغ از فيلم پر سر و صدايش كه 14 بازيگر به نام سينما در آن حضور دارند و با گذشت از سابقه فيلمهاي جنجالي توقيف شده اش ، حس كنجكاوي هر بيننده اي را بر مي انگيزد تا دست پخت اول يك مبارز و روزنامه نويس و به قول بعضي ها چماق به دست ديروز را ببينند. اخراجي ها مي خواهد معنايي را القاأ كند و به قول كارگردانش حقايق جبهه اي را بازگو كند كه فيلمسازان دفاع مقدس بعضاً حتي آن را تجربه نكرده اند. مي خواهد تابو هايي را بشكند كه ميان نسل جديد و تاريخ كشورش ديوار حائل كشيده است. مي خواهد بگويد "بچه هاي جبهه از آسمان هولوكي به زمين نازل نشده اند و صاف ور دل خدا نرفته اند". مي خواهد بگويد عشق مجازي گناه كبيره نيست ، مي تواند مقدمه باشد براي دلت كه به جذبه حق گرفتارت كند. اما... اما ساختار معنايي فيلم كمي ناقص به نظر مي رسيد و خيلي از مسائل و شخصيت ها ابتر ماند. به عنوان مثال شخصيت پسري كه درسش را در خارج رها كرده بود و آمده بود ايران. يا كريم سوسكه !!! شخصيتها يي كه تنها فيلم به معرفي كوتاهي از آنان پرداخت و هيچ نقشي در راهبرد معنايي فيلم نداشتند. راستي آن شربتي كه مي گفتند هر كه بخورد شهيد مي شود ... سر آن بنده خدايي كه ته مانده ليوان مجيد سوزوكي را خورد چه آمد؟؟ يا آن بنده خدايي كه از خدا خواست تا "صور قبيهه " روي دستش پاك شود؟؟؟ تكليف بقيه اخراجي ها چه شد؟؟ نرگس كه در نقش ليلي فيلم ظاهر شده بود و مجنون پروري مي كرد چه سرش آمد؟؟ مي دانم كه در فيلم نامه اصلي همه اينها بوده اما به دليل حذف 80 دقيقه از فيلم ديگر چيزي از آن جز نگاهي طنز گرا به جبهه نمانده است . بحث بعدي حول محور ديالوگهاي فيلم است كه به طرز آزار دهنده اي مستقيم و نصيحت محور است . پيام هاي فيلم داد زده مي شود . نتيجه هايي كه بيننده بايد از ديدن بگيرد برايش بازگو مي كنند. به نظرم اين فيلم كتاب بهتري بود تا يك فيلم خوب. چرا كه پيامهايش به شدت سمعي هستند تا بصري . سكانس مربوط به ده كده شيميايي بيشتر شبيه يك سن تئاتر طراحي شده بود تا صحنه فيلم سينمايي. درخت ها، ادم ها ، جنازه ها خيلي مصنوعي طراحي شده بودند. بازيهايش هم ضعف بود. دقيقا بر عكس بيمارستان صحرايي كه همه را تكان داد. يك دفعه احساس مي كردي خودت در آنجا گير كرده اي و تمام بازيهاي كامبيز دير باز برايت قابل باور مي آمد كه قمه دستش گرفت و رفت جلو تانك . بعد از يك ساعت و ربع خنديدن ناگهان مي ديدي ناخود آگاه اشكت در آمده . اما از هر چيز بگذريم نمي توان از بازي فوق العاده ارژنگ اميرفضلي گذشت كه پس از مدتها سكوت زيبا درخشيد. هنوز هم مي گويم اخراجي ها حيف شد . جايگاهش بسيار بالاتر از اين چيز ها بود. مي گويند" حرفي كز دل برايد لاجرم بر دل نشيند" ده نمكي از دلت سخن گفتي... بر دل ها نشست . |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت 10:24 توسط دیاموند
|
|
||
|
|
|
|
|
ساعت یک بهم خبر دادن که بلیط اکران اول فیلم اخراجی های مسعود دهنمکی برای ساعت چهار همون روز جور شده. ما هم که از خدا خواسته سر کار رو پیچیدیم و رفتیم سراغ سینما.
ساعت ۵ شده بود هنوز خبری از فیلم نبود. مسوولین سینما مصرانه می گفتن که فیلم تو وزارت ارشاد گیره . مردم هم مدام به هم می گفتن که این اکران اول و آخر این فیلمه از جاتون تکون نخورین. ما هم که هم خودمون تابلو بودیم هم همراهامون مدام مردم ازمون می پرسیدن شما خبر ندارین چی شده؟؟؟ ما دیدیم که اوضاع بد جوری مشکوکه .زنگ زدیم به امت حزب الله که آقا اگر سر کاریم پاشیم بریم خونمون ها!!! که گفتن خیر بشینید می رسه ربطی به وزارت ارشاد نداره!!! دم در پسر یکی از تهیه کنندگان موفق تو جشنواره پارسال رو دیدم که اتفاقا نسبتکی هم با هم داریم. از اون هم پرسیدم و تایید کرد که فیلم تو لابراتواره خودشونه و همچین داغ داغ از تنور داره می رسه.... و فیلم بعد از یک ساعت و نیم تاخیر رسید و انصافا هم فیلم زیبایی بود . گرچه بعد از حذف ۸۰ دقیقه از فیلم نظم معنایی فیلم کاملا به هم ریخته بود اما.... باز هم بازی زیبای بازیگران به نام سینمای ایران و فیلم نامه خوبش آدم رو جذب می کرد. باز هم بگذریم از اینکه بین دو تا حلقه فیلم هم نیم ساعت سوت و صلوات فرستادیم !!!!! تو سینما اونقدر خندیدیم که دل درد گرفتیم اما وقتی سوار ماشین شدیم .... تا دم در خونه گریه می کردم . هنوزم سرم درد می کنه... فیلمیه که ارزش دیدنش رو داره ... البته نقد های تند و تیزی هم بهش دارم که ان شا الله توی پست بعدی می نویسم. اما در یک کلام می تونم بگم .... نوشته خوبتری بود تا یک فیلم خوب!! شب سه شنبه است..... برای غافل گیری اموات ...........صلوات!!!!!!!!!!!!!!!!!!
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت 10:36 توسط دیاموند
|
|
||
|
|
|
|
|
بعضی وقتا نوشتن سخته و بعضی وقتا ننوشتن.
و بعضی وقتا ننوشتن چیزایی که می خوای بنویسی از جفتشون سخت تره . یک رفیق شفیقی داریم ما تو مایه های همزاد. هم اسم همیم و اگه ۸ ماهه به دنیا نیومده بود!!!! هم ماه و هم سال. رفاقت ما بر می گرده به دوران عهد الست و این حرفا! دیشب خونشون بودم . بهش گفتم فلانی خیلی دلم می خواد بنویسم اما انگاری چیزی مانعم می شه که برم سراغ وبلاگم. این رفیق شفیق ما گرومپی زد پس کلم که خول و چل برو به اموراتت برس دلت خوشه ها!! این شد که ما اومدیم به اموراتمون برسیم. نمی دونید چقدر ذوقم!!! شما که خبر ندارین چه اتفاقاتی در عرض این سه ماهه برام افتاد!!! هی هی هی هی ...... خدا رو شکر........همین!!! پ.ن: راستی اگه خدا بخواد داریم می ریم جشنواره امسال رو بچشیم. متاع قابلی بود تعریف می کنم . یا علی |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 14:19 توسط دیاموند
|
|
||