تبليغاتX
این همینه ...همین ... نه بیشتر نه کمتر
ثانیه های معکوس برایم شروع شده است...

و تصمیم بزرگ

و فرصتی کوتاه تا عید فطر

دوباره دیوانه ام

از دیوانگیم می ترسم

می خواهم خودم را رها کنم

تا خودش بگیرد

رقص جنون

عقل می گوید بمان و عشق می گوید برو

آخر سر نفهمیدم عشق ترسوست یا عقل

نمی شود عید فطر را برای پاره ای از ملاحظات یک هفته عقب بیندازید!!!

دلم شور می زند

"الا بذکر الله تطمئن القلوب"

دل پاک سیری چند؟!!!

کسی نمانده که از او کمک بطلبم

دوباره مجنون شده ام!!!

آی لیلای من

تنها تو مانده ای

چقدر ناز می کنی

مگر جز تو کسی را دارم

همه خنگ شده اند

به من فهماندی که همه نادانن

فهماندی که از همه نادان ترم

حالا آمده ام پیشت

همین شب آخری ها

داری بزمت را جمع می کنی

تو را به جان عزیزانت دریاب

 

 

آی لیلای من

حتی عاشق شدنت را هم بلد نیستم

اگر لیلایی

مجنونم کن

 

آمین

یا علی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام مهر 1385ساعت 23:57  توسط دیاموند  | 

آی مردم شهر شده ام بت خانه

ابراهیم کجاست

منم آن بت بزرگ

بت شکنی می خواهم

خسته ام از این همه تن

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم مهر 1385ساعت 22:58  توسط دیاموند  | 

دیشب قسمتی بود تا در یکی از هیئات قدیمی تهران بریم. حاج آقا ماجرای زیبایی رو تعریف کردن:

فکر می کنم امام این روایت امام حسین علیه السلام بودن. روزی از روزا آقا برای انجام کاری از کنار باغی رد می شد دیدن مرد فقیری که انگار تمام داراییش همون یه تیکه نون خشکه کنار سگی ایستاده و تکه تکه اون نون رو به اون سگ می ده!!

امام کنجکاو می شن و می رن جلو و می پرسن که چرا داری به این سگ نون می دی ؟ مرد که علت سوال رو نفمیده بود می گه مگه اشکالی داره؟ من مشکلی دارم برای رفع اون دارم به این سگ گرسنه رحم می کنم . شاید خدا هم بر من رحم کنه...می گه من صاحبی یهودی دارم . از اینکه دارم به یک یهودی خدمت می کنم در عذابم.  امام از انجام کارش منصرف می شه و از اون بنده آدرس صاحبش رو جویا می شه.

وقتی امام  در خونه یهودی رو می زنه یهودی با تعجب جلو میاد و می پرسه ؟ چی شده که پسر رسول خدا به در خونه یک یهودی اومده؟ امام می فرمایند که می خوام یکی از بنده هات رو بخرم همونی که در باغ داره کار می کنه. یهودی قبول می کنه اما به شرطی که پولش رو از امام نگیره! اما امام با اصرار یک کیسه زر به اون مرد پول میده. و بعد می گه که من اون بنده رو در راه خدا آزاد کردم.

مرد یهودی که انگار کم آورده باشه کیسه زر رو پس می ده و می گه که خودم اون رو آزاد می کنم. امام هم می فرمایند پس این کیسه زر از آن اون مرد باشه... مرد یهود پیش دستی می کنه و می گه که اون باغی که اون مرد توش کار ی کرد رو به خودش می سپارم.

زن مرد یهودی که صدای شوهرش رو از دم در شنیده بود جلو میاد و با تعجب می پرسه: پسر رسول خدا در خونه ما چه می کند؟

مرد ماجرا را برایش تعریف می کند. زن هم در عوض به شوهرش می گوید که مهرم را به تو بخشیدم. فقط یک در خواست دارم و آن هم این است که اجازه بدی به دین اسلام روی آورم.

مرد یهود رو به همسرش می کند و می گوید... من و تو سالهاست که مونس و همدم هم هستیم. روا نیست که تو را تنها بگذارم و او نیز مسلمان شد!!!

 

عجب... از رحم بنده ای به سگی این همه برکت نازل شد!!! پس جزای رحم ما انسانها به هم چه اندازست؟؟؟

یا علی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم مهر 1385ساعت 12:47  توسط دیاموند  | 

علی (ع) را دست بسته به مسجد می بردند... برای بیعت ... مگر برای او کاری داشت که با ذوالفقارش مغز های تهی از عقل و دلهای لبریز از عفن اینها را پاره پاره کند... زهرایش ... امانت برادرش ... همسر باردارش ... در پشت در در خون خود غلطیده.... درب خانه اش ر آتش زدند... به خدا او اشجع الناس است.. پس چرا سکوت...؟؟ 

مرد یهودی آرام آرام جلو آمد ... گفت بگذارید ببینمش ... قطرات اشک امانش را بریده بود... فریاد بر آورد ... اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمد رسول الله.و اشهد ان علیاً ولی الله ... گفتند : این همه سال از خدا عمر گرفتی و مسلمان نشدی . امروز چه شد که به دین محمد ایمان آوردی؟

گفت : علی را می شناسم . علی خیبر شکن را ... اگر جای من بودید و او را در روز خیبر می دیدید و امروز هم او را این چنین دست بسته... والله به دینی که او را وادار به سکون کرده برای حفظش ... ایمان می آوردید...

 

السلام علیک یا مولی یا ولی الله یا علی ابن ابیطالب  

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مهر 1385ساعت 10:58  توسط دیاموند  | 

و خودتان دلیل شوید تا بشناسیمتان!

 

ای مردم  در راه هدایت از کمی اهل آن وحشت نکنید که مردم بر سر سفره ای گرد امده اند که زمان سیری آن اندک و مدت گرسنگی  آن طولانی است.

ای مردم جز این نیست که خشنودی و خشم است که مردم را بر محوری جمع می کند. غیر این نبود که ناقه ثمود را یک نفر ساخت اما عذاب الهی همگان را فراگرفت... چون بدان راضی بودن. خداوند سبحان فرمود :"همه آن را ساخنتد پس همه پشیمان شدند." آنگاه سرزمین آنها بر اثر فروریختن صدا کرد مانند صدای فروریختن آهن داغ در زمین نرم و هموار.

ای مردم ! هر که راه راست را بپیماید به آب رسد. و هر که بیراهه رود در بیابان به سرگردانی افتد.

نهج البلاغه خطبه ۱۹۲

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم مهر 1385ساعت 13:46  توسط دیاموند  | 

عجیب آرومم... شاید هرکس جای من بود کلی بالا و پایین می پرید تا حقانیتش رو ثابت کنه....

اما پشتم به خدا گرمه و این که پیش اون رو سفیدم...

فقط یه حرف دارم

عادت ندارم کسی رو نفرین کنم ... تنها به خدا واگذارش کردم.

خدا به داد کسی برسه که جز خدا فریاد رسی نداره!!!

 

یا علی

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم مهر 1385ساعت 13:8  توسط دیاموند  | 

راستش رو بخواین نمی دونم این عادت نماشگاه قرآن از کی سر ما افتاده. از وقتی که مدرسه ای بودیم و یادمون می یاد هر سال یکی دو تا اتوبوس از بچه ها راه می انداختن و هلک و پلک می اومدیم نمایشگاه. البته اون موقع ها تو خیابون حجاب بود. تنها کیف ما همین دست فروشهای دم در  بودن و خنزل پنزلهایی که قالب امت می کردن! امسال هم چون گفتن ترک عادت موجب مرض است به همت دوست عزیز فاطمه جان راه افتادیم و رفتیم نمایشگاه! البته بگذریم از اینکه از متروی مصلا تا نمایشگاه یه اتوبان تهران شمال پیاده روی داره!!! ما هم که جو گیر . با این گوشی جدیدم تا تونستیم عکس گرفتیم . اما لازم به تذکره که فقط ۳ تا از این عکسها برای قبل از افطاره و بقیش رو بالکل بعد از افطار گرفتیم!

از مذیت های نمایشگاه امسال فضا و مکان بسیار بزرگ خو بش بود ! اما همین باعث می شد که اولن گم کنی کجای دنیایی و ثانیا بعد از کمی تا قسمتی گشتن از خیر بقیه نمایشگاه بگذری!

 

 

از در نمایشگاه که وارد می شدی یک سری آینه وجود داشت که با ساتن ابی آسمانی تزیین شده بود و روش جمله های عبرت اموز نوشته بودن و همه با فلش یک سمت رو نشون می داد! نهایتش هم به یک اتاق پر از آینه می رسید با کاسه های لاجوردی و انار!چندتا خانوم کمی تا قسمتی آرایش کرده نشسته بودن وهر کی می خواست!!! باهاش در باره حجاب صحبت می کردن!!!!! اما خداییش کار با سلیقه ای بود.

 

تقبل الله دکتر جون!!!

از اینجا به بعد دیگه من فاطمه رسما غش کردیم روی صندلیهای جلو نمایشگاه که برای افطاری قرار داده بودن

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم مهر 1385ساعت 4:52  توسط دیاموند  | 

اینقدر این اینترنت بازی در اورد که فعلا بی خیال گزارش نمایشگاه قرآن شدم!

هیچ وقت نفهمیدم چرا آدمی که دوسش داری اینقدر باعث رنجشت می شه؟؟!! شاید دوست داشتن های ما دوست داشتن نیست . یا اینکه دوست داشتن های ما کلی وسطش هوای نفس و غیره ذلک وارد شده.... نمی دونم!! دیدین محبت پدر و مادر به فرزند با محبت فرزند به پدر و مادر کلی توفیر داره . وقتی پدر و مادر برای آدم کار یمی کنن وظیفه خودشون می دونن. اما ما وقتی کاری براشون می کنیم فرداش بهمون بگن بالا چشت ابرو کلی دلخور می شیم!

اما فرق محبت های الهی اینه که هیچ رنجشی نصیبت نمی شه . همش حضوره . همش لذته. یعنی اینقدر طرف حسابت کریمه که هر کاری بکنی کم کردی . هر چی بگی کم گفتی. بابا طرف خلقت کرده همین یه موهبت تو را بس!!! خدایی خیلی خدای توپی داریم!!

این نوشته رو تو وبلاگ تق و لق محمد مسیح دیدم. کلی به دلم چشبید. برام خیلی چیزها رو یاد آوری کرد .

گور بابای آرشیو وبلاگ، گوربابای پرچمی که بخواد دست من چلغوز باشه، گور بابای وبلاگی توش فقط وراجی بشه، گور بابای وبلاگستانی که بخواد این باشه!، گور بابای دینی که دنیا نداشته باشه، گوربابای دلی که دلبر نداشه باشه، گور بابای (...)،  گور خودم که نمازم خدا نداشته باشه، گور بابا روزه ای که عادت باشه،

فقط یک چیز بماند،
دلی
که شکسته شود،
دلی
که اندوهناک شود،
به شدت اندوهناک شود.


 




القلب حرم الله، فلا تسکن حرم الله غير الله

الله نور السموات و الارض، ... (نور 35)

کلنا نورٌ واحد (امام صادق (ع))

لا جعل الله لرحل من قلبين في جوفه
(احزاب)

 

 

از اینجا به بعد رو خودم می گم

ای کاش می فهمیدیم زندگی یک بهانه است

خوردن یک بهانه است

خوابیدن یک بهانه است

پدر و مادر یک بهانه اند

زن و فرزند یک بهانه است

طلوع و غروب

روز و شب

سال و ماه

تمام کائنات بهانه اند

وسیله اند

برای من تو

که عاشق شویم

عاشق خودش

چه بدبخت است آن مرغ خانگی

که به آب و دانه دل خوش کند

و آرزوی پرواز را از خاطر ببرد

چه بد بخت است مرغ اسیر دام

به هوای دانه

 

 

یا علی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم مهر 1385ساعت 13:44  توسط دیاموند  | 

 

 چرا من نگریم که ندانم چه سرانجامی دارم

 

و ببینم نفس مرا گول می زند و روزگار فریبم میدهد.

 و بالهای مرگ بر سرم افراشته است

بگریم برای جان دادن

بگریم برای تاریکی قبرم

بگریم برای تنگی لحدم

بگریم برای سوال نکیر و منکر از خودم

بگریم برای بیرو ن شدن از فبرم در حالی که عریان و ذلیلم

با بار گناهی که بر دوش می کش

 

کیست که حالش بدتر از حال من باشد؟؟*۱

 

 


بگریید قبل از اینکه دیگران بر شما بگریند...

 

*۱- دعای ابوحمزه

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم مهر 1385ساعت 4:49  توسط دیاموند  | 

سکوت  همیشه هم به معنای رضا نیست

بعضی اوقات اعتراض است

بعضی اوقات یک بغض ورم کرده است

از سکوت باید ترسید

بعضی اوقات سکوت یک فریاد فروخورده است

 و خدا می داند  فریادی که از چشمها سرازیر شود .... چه خواهد کرد

 

پ.ن: خیلی خیلی حرف دارم برای زدن. رمضون رو عشقه ... راستی بیایم یه دور نا پرهیزی کنیم و دعای ابوحمزه رو بخونیم . باور کن دیوونه می شی... دوست دارم بعضی از دعاها رو به زبون خودمونی تر بنویسم . اگه توفیقش بود می گذارم تو وبلاگ . اگه دوست دارین بدونبن در رابطه با خدا چقدر می شه بلند پروازی کرد دعای سحر رو دید بزنین. آقا ما که فهمیدیم هر چی بگیم باز قد اون دعا نگفتیم.

علی علی

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم مهر 1385ساعت 21:25  توسط دیاموند  | 

واییییییییییی یه خبر جدید یه خبر جدید!!!

من شدم خانوم معلم دیاموند اینا!!!

باورتون می شه ... بالاخره پس از بوقی سال یک شبه زنگ زدن بهم که مدرسه فلان رو زمینه پاشو برو درس بده

با کلی مقدمه و گزینش و صغری و کبری راهی مدرسه شدیم

سر اولین کلاس.. داشتم از هیجان قالب تهی می کردم!! انگار روز اول مهر خودم بود !! انگار مشقام رو ننوشته بودم !! دست و پام رو گم کرده بودم.... اما ... وای چه حس جالبی داشت .

فکر کنم بچه ها تو عمرشون معلم به این حاضر جوابی نداشته بودن. اونام انگا شستشون خبر دار شده بود من تازه کارم هی تیکه بارم می کردن . ما هم که پر روووووووووووووووووووووووو. دو سا تا جواب دندان شکن نثارشون کردم عین بره رام شدن!! آخی

وقتی بچه شیطونه رو معلم کلاس کنن همینه دیگه !! مچ پنج شیش تاشون رو گرفتم ! بنده های خدا مونده بودن این معلمه چرا سر جاش آروم نمی گیره.

فعلا دچار ذوق زدگی مزمن شدم. انگار موجی از حیات تو رگهام دوییده. خدا می دونه چقدر به این کلاس و این کار احتیاج داشتم!

لطفا نپرسید من با این همه کار چطوری این کا ررو هم قبول کردم!!!

التماس دعا

یا علی

عذت زیاد!!!

+ نوشته شده در  شنبه هشتم مهر 1385ساعت 10:3  توسط دیاموند  | 

خدای مهربانم تو را شاکرم که خدایم هستی حتی وقتی تو را بندگی نمی کنم

تو را شاکرم که به من مهربانی می کنی وقتی که به مخلوقات تو مهربان نیستم

تو را شاکرم که مرا می بخشی وقتی که به بندگانت سخت می گیرم و نمی بخشمشان

تو را شاکرم که مرا به بزم رمضانت راه دادی

هرچند لایق حتی گرسنگی و تشنگیش نبودم

خدایا

من همان بنده ظلوم و جهولت هستم به جا آوردی؟؟؟؟

همان که گندم خورد و خیره سری کرد ... یادت است؟؟؟

همان که سوار بر خر شیطان تا خود جهنم یکه تازی کرد

همان که دیگران فکر می کنند خوب است . لطف توست که پرده داری کرده ای . وگرنه حتی تاب دیدن خودم را در آینه هم ندارم .

اصولا با آینه میانه خوبی ندارم .

چاخان می کند .

خدایا حالا که شناختی ... به جهالتم ببخش ... بگذار نصیبم بیشتر از گرسنگی و تشنگی از رمضانت باشد ... بگذار آن شوم که خودت می خواهی ... می بینی هنوز پر رویم!!!! اما بگذار از تو بخواهم !!! آخر مگر جز تو خدایی دارم که مرا بدان وا می گذاری....

یا علی

التماسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسس دعا

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم مهر 1385ساعت 11:58  توسط دیاموند  |