تبليغاتX
این همینه ...همین ... نه بیشتر نه کمتر
یادت می آید همین چند روز پیش پیشم نشسته بودی همینجایی که الان فاطمه نشسته است روی صندلی جلو ماشین

از عروسی مونا بر می گشتیم و تو چه بی خیال زمین و زمان برایم از شیطنتهای سالهای نه چندان دور دبیرستان می گفتی... یادت است به من خندیدی و گفتی " تو مثل خر خونا همیشه جلوی کلاس پلاس بودی خوب معلومه که از اوضاعات ته نشینهای کلاس خبر نداشتی" و من با خنده کوتاهی به تو نگفتم که آن سالها چه بر من گذشت که مجبورم می کرد تنها و تنها در سر کلاس درس را بخوانم!

یا دت است چقدر اصرار کردم که همراهم بیایی... گفتم که من هیچ وقت کوچه پس کوچه های پاسداران را نمی شناسم ... اما تو خوب بلد بودی ... گفتم همراهم باشی تا گم نشوم . و نشدم... تمام راه را می خندیدی... می خندیدم ... زندگی در چشمانت می دودید .

به خنده به تو گفتم "قبلنها هر زنگی که زده می شد برای عروسی یکی دعوت می شدیم بعدنها برای بچه دار شدن همون حضرات ... " یادت هست که گفتم احتمالا زنگهای بعدی برای جشن فارغ التحصیلی بچه ها شان هست و من تو همچنان بر عریکه تجرد تکیه زده ایم . و تو چه مستانه خندیدی ....

همان شب بعد از اینکه تو را رساندم تصادف کردم . آینه سمت راستم شکست .... دیروز مات به آن تکه شکسته های آینه خیره شده بودم. ... روزی که وقتی دوباره تلفن به صدا در آمد .... انگار مهدیه نتوانسته بود زنگ بزند .... همو که عروسیش هفته قبل عروسی مونا بود و تو چقدر آن شب می درخشیدی .... طاهره بود ... صدای جیغ و داد و شیطنتهای پسرش می آمد . آرام آرام تنها زمزمه کرد که تو رفته ای و دیگر هیچ وقت با من نخواهی آمد تا کوچه پس کوچه های پاسداران را گم نکنم.

تکه های آینه ماشین هنوز شکسته اند و تو نیستی.... تو همه حیات بودی و زندگی. کسی هم گمان نمی برد که آن بیماری خونی که در دوران دبیرستان روانه بیارستانت کرده بود اینقدر زود شمع زندگیت را خاموش کند. یادت هست .... بیمارستان خاتم الانبیاء بستری بودی و ما با تمام پول تو جیبیهایمان برایت دسته گلی بنفش خریدیم... قول دادیم که جلوی تو اشک نریزیم .... آنقدر خنداندیمت که عاقبت از بیارستان بیرونمان کردند....

پدرت خواسته بود که برایت سر قبر روضه حضرت رقیه بخوانند... می گفت تمام تنت کبود بوده... آخر بی معرفت چرا نگفتی که تمام ماه گذشته درگیر شیمی درمانی بودی... نگاه آخرت را از ما دریغ کردی....

دیروز مادرت غریبانه می گریست .... مونا می گریست .... مهدیه می گریست .... طاهره می گریست..... نامرد قرار بود برای عروسیت مرا دعوت کنی... آخر در ختمت من چکار کنم....

می بینی .... دیروز نه حلوایت را خوردم نه خرمایت را ... قرأن را خوانده نخوانده بیرون آمدم .... این دلم بیش از این طاقت نداشت ... یادت است هر وقت با هم کل می انداختیم می گفتیم ان شا الله حلوایت را بخورم ..... نمی خواستم بخورم .... نمی توانستم ....

هنوز آینه ماشین شکسته است و من در تکه شکسته های ان دنبال رد خاطره ای از تو می گردم

 

به یاد حمیده  که شمع وجودش ۴ روزه که خاموش شده

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت 13:53  توسط دیاموند  | 

غمهایم مال من

شادیهایم ارزانیتان

خستگیهایم مال من

شیطنتهایم مال شما

اشک هایم مال من

خنده هایم ... آن هم.... مال شما

روزگار غریبی است ... غربتش مال من ...

به این می گویم عدالت ...

عدالت من این گونه است ...

مباد روزی که کسی غم و خستگی و اشک هایم را ببیند... اینها بزرگ ترین دارائیهای زندگیم ...

ارزان به دست نیاورده ام...

بگذار مال من بماند...

 

 

نمی خواهم به بهای نفهمیدنشان نابودشان کنی

حداقل این را بفهم....

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم شهریور 1385ساعت 11:30  توسط دیاموند  | 

عزیزان فعلا دست به نقد عیدتون مبارک تا بعد

الهی

هب لی کمال انقطاع علیک

آمین

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم شهریور 1385ساعت 22:16  توسط دیاموند  | 

خواهش می کنم ... خواهش می کنم اصرار نکن برو ته صف ... به این مفتی ها امضاء نمی دم....

 از امروز می خوام بدم سر در خونمون بزنن جناب مستدام الظله مهندس دیاموند و شرکا!!!!

ها می بینم که شاخ غول رو شیکستم و به قولي فيل هوا كردم و  پس كله كرگدن شتر سواري اونم دلا دلا كردم  و پس از هزار و بوقی سال دنبال پروژه دویدن شدم مههههههنننننننننسسسسس .

از این مهندس قلابی های دانشگاه شریف نه ها... پیف پیف... مهندس اوریجینال از خود دانشگاه آزاد . تازشم برای اینکه پایم قوی شه به جای ۴ سال تو ۶ سال مهندسیم رو گرفتم!!!

لطفا اصرا نکن عزیزم برو ته صف....

برای کمک به بحث اشتغالزایی دولت شریف و محترم الهی قربونش برم قراره دفتر کارم رو یعنی همون آفیسم رو بگذارم تو خونه ور دل ننجونم. تازه به کاهش ترافیک این تهران هم کمک می کنه و در ضمن آلودگی هوا رو هم کم می کنه....تو رو خدا می بینی!!!! اين اجانب از خدا بيخبر هييييييييييييي می گن نرخ بيكاري فلان نرخ بيكاري بيسال...

بهتره يه سر به خيابونهاي وليعصر جردن الهيه و بقيه جاها كه من چون پاستوريزم بلت نيستن بزنن و ببينن جميع جوانهاي اين شهر استخدام شهرداري دكتر جون اينا آخ نه ببخشيد تيمسار جون اينا شدن و دارن خيابونهاي تهران رو متر مي كنن!!!

از این به بعد قراره به غیر از طراحی و برنامه نویسی....

باغچه بیل می زنیم ....

پیرزن خفه می کنیم ....

دیوار آجری می چینیم ...

بعضی وقتا که یاد حقوق بشر می افتیم!!!

سر به قبرستون می زنیم....

سطح فرهنگی حامعه رو هییییییییییییییییی رو نمودار بالا می کشیم!!!

بعضی وقتام که بیکار بشیم .... نه نعوذ بالله دختر سر کوچه رو دید نمی زنیم!!!

خوب باشه چون سطح فرهنگی جامعه رو همین چندلحظه پیش بالا کشیدیم به جای این کارا می ریم بوق می زنیم!!! هان !! این که دیگه ناموسی نیس چپ چپ نیگا می کنی...

چقدر اصرار مي كني.... دهه... برا تو هم كار هست  برو ته صف....

آره دیگه .. ان شا الله از همین فردا موسسه فرهنگی تکنولوژیکی مامانم اینا با حضور خودم و مامانم ور دل ننجونم افتتاح خواهد شد .

اگر در ضمینه ای کمک لازم داشتین اس ام اس يا آففففففففف لايننننننننننننن بگذاريد . در خدمتيم .

ارادتمند

مهندس از فردا شاغل مملكت!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 11:10  توسط دیاموند  | 

تو طول تاریخ فلاسفه زیادی اومدن و رفتن ... همشون هم تو یه چیز مشترک بودن . این قضیه جبر و اختیار هست . خیلی ها می گن آقا جبره بشین و بسوز .. خیلی ها می گن اختیاره ... برو صفا سیتی کی به کیه؟

زیاد به اینش کار ندارم ... بعضی وقتا که موقع تصمیم گیری می رسه می گم آ خدا بی خیال اختیار جبریش کن بره پی کارش فردا روزی پرسیدن چرا این کار رو کردی بگی خوب جبر بود دیگه!!!

باور کنید بی خیال اختیار شدم ...

یعنی اگر قیمت اختیارم شکستن دل عزیزترینهام باشه .... بی خیال اخیار...

اگر قیمت اختیارم انتخاب راهی باشه که خدا نپسنده... بی خیال اختیار

 

آقا ما نخوایم اختیار این مدلی داشته باشیم کی رو باید ببینیم؟؟

 

خدایا ارادت و پسندت رو بر امور من قرار بده و من رو به رضای خودت رضا کن.

به من اختیاری بده تا چیزی رو که تو می پسندی بپسندم و چیزی رو که تو نمی پسندی نپسندم.

آمین

 

میلاد امام حسین علیه السلام

حضرت عباس علیه السلام

و حضرت سجاد مبارک باد

 

یا علی

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت 15:47  توسط دیاموند  | 

خسته ام . خسته.

از کوره راه هایی که پیموده ام . از راه هایی که افتان و خیزان سر کرده ام  و سر انجام جز پشیمانی چیزی برایم نداشتند.  گمانم بود که به سوی تو می آیم . اما همه اش.. همه اش... سرکشی نفسم بود و گرنه اینچنین پریشانی و سردرگمی برای چیست...

پاهایم تاول زده. از حرمت این راه... بارگناهانم بر دوشم سنگینی می کند... پشتم خمیده... باور می کنی که نمی شود این راه را با این همه گناه طی کرد؟؟؟ می خواهم زمینشان بگذارم اما انگار جزیی از وجودم شده اند . مثل زالو دارند خون مرا می مکند . دیگر توان ندارم ... باور کن دیگر توان ندارم . دیگر توان ندارم زمین بخورم و ببینم باز راه را اشتباه آمده ام . ببینم که همه اش نفس بوده. همه اش ادعا بوده . همه اش خودخواهی بوده . همه اش گناه بوده.... دیگر توان ندارم باز از اول شروع کنم و به روی خودم هم نیاورم که اتفاقی افتاده . دیگر توان ندارم باز هم مثل همیشه خرده تکه های قلبم را به هم بچسبانم و با لبخندی تصنعی بگویم "عین روز اولش شد!". دیگر توان ندارم ... باور می کنی؟؟

دیگر از سراب خسته شده ام . از مرداب خسته شده ام . از لجنزار ها خسته شده ام. از خودم آری از خودم و خو د خواهی هایم خسته شده ام . از این من عظیم که بین من و تو فاصله افکنده است خسته شده ام. الهی اعوذ بک من نفس.......................................................................................

 

 

توان ندارم . خسته ام . زمینگیرم . نادانم . جاهلم . ظلومم . احمقم

 

 

اما

 

 

 

هنوز به تو امید دارم

 

 

یا علی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 12:26  توسط دیاموند  |