
|
|
|
|
|
وقتی بچت مریضه و کنج مریض خونه افتاده...درد می کشه ... از گوشه چشمای کوچیکش اشک می ریزه... وقتی حتی نا نداره ضجه بزنه... زیر لب ناله می کنه....و کاری از دستت بر نمی یاد...
وقتی دکترا جوابت کردن... وقتی پولت جور نیست .... وقتی لحظه به لحظه جون کندن عزیزترینت رو جلو چشت می بینی.... وقتی همه درها بسته شد.... وقتی همه امید ها نا امید شد.... وقتی همه گفتن نه.... وقتی همه گفتن نمی شه .... ....................................بهت می گن مضطر... دستات رو رو به آسمون می گیری دلت رو یک دله می کنه ... از اون ته تهایی که می دونی اگه دعا کنی یکی آمین می گه..... از اون دعاهاییی که حتی فرشته هام نامحرمشن... از اونایی که مال خود خداست ... می گی...
""" امن یجیب المضظر اذا دعاه و یکشف السوء""""
اون وقت فکرشو بکن .... اول مضطر عالم کیه؟؟؟؟ می گن اول برای اون دعا کن.... یعنی اون از تو مضطر تره.... یعنی .... یعنی .... دیروز به مادرم می گفتم برام از پیامبر یه عیدی بگیر... امروز فکر داشتم فکر می کردم که چقدر ما در گیر و دار خواستهای خودمونه ... بهترین عیدی ظهور آقا امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریفه... الهی به دم المظلوم امن یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف السوء فرج آقا امام زمانمون رو برسون آمین پ.ن: دیروز یه پست به شدت سیاسی نظامی اقتصادی نوشتم اما به دلیل فهم و شعور زیادی از حد سیستم من پرید !! گفتم حتما قسمت و حکمتیه یا علی
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه سی ام مرداد 1385ساعت 13:0 توسط دیاموند
|
|
||
|
|
|
|
|
تصمیم دارم یک مدتی هم شده نوشته های گذشته ام رو تو وبلاگ قرار بدم. یک تجدید خاطره است برای خودم برای اینکه بدونم کجا بودم کجا هستم و کجا باید باشم. دعا می کنم که خدا به دل و ذهن و بازوانم توان بده.... باید شروع کنم. ۳-۴ سال خواب خرگوشی بسه...
همه عمر بر ندارم سر از این خمار مستی که هنوز من نبودم که تو بر دلم نشستی....
الرحیل .... الرحیل....
این نوشته به ۲-۳ سال پیش بر می گرده . یادش به خیر
به نام خدای مهربان همه از حرمت لاله ها می گویند و از تقدس کبوتران. از ستارگان روز می گویند و از خورشیدان شب / از دروازه های بهشت می گویند و تیربارهای معرفت و سکوهای پرتاب عشق... همه از کربلای فکه می گویند و نینوای شلمچه / از دو کوهه/ چذابه / ارتفاعات حاج عمران و ... و ما تنها با قلبی شکسته و دیدگانی بارانی می شنویم و آرام و بی صدا در خلوت خود می سوزیم و شعله ور می شویم و د رآرزوی خاکستر شدن در لهیب آفتاب عشق روز شماری می کنیم ... تن در اسارت زمین داریم و روح در اسارت خاک. پاهایمان سخت سنگین شده اند و دستا نمان بی معرفت و دیدگانمان سرد تر از دیروز .. به کبوتر بچه ای مانیم که بر هوس خزه های لجنبار مرداب / بر طمع رنگ هایشان پا به ننگ کشیده ایم و در گرداب متعفن دنیا / زمینگیر و بر حال کبوترانی که عزم رحیل کرده اند اشک می ریزیم ... هنوز فرصت باقیست و ما باز در غفلت . تا وجودمان از عفن پر نشده باشد / نخواهم فهمید در چه مهلکه ای بال و پر می زنیم . به خیال خام کودکانه از کوچ جا مانده ایم ... می ترسم از روزی که بفهمیم جان بر سر دانه ای از کف داده ایم . ای کاش دا نه ای بود که به سراب می ماند / فریبنده و زیبا . در جلو چشمانت می رقصد و می خرامد و تو با چشمانی زمینگیر نشان خورشید از پس ابر نگرفته ای و ابدیت محتوم خود را بر آنی پوچ و باطل و عبث فروخته ایم . پس باید گریست / بر زمینیان اسیر زمین / که قصه پرواز را شنیده اند و پای در مرداب در حال مرگند / مرگی ابدی... |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیستم مرداد 1385ساعت 11:42 توسط دیاموند
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام...
از اون قیافه های مظلوم که مثلا خرابکاری کردن حالا دست از پا دراز تر برگشتن ... همچینی دماغشونم آویزونه نمی دونم چه مدت گذشته که نبودم... به من که یک عمر گذشت ... تا اینکه دست آخر با یک هفته مریضی و تب چهل درجه به اینجا رسید. یک دوست قدیمی ... یعنی خیلی قدیمی... نصیحت قشنگی کرد. دوباره یادم انداخت که هنوز تو فکر پوست و رو و اسم و رسمم... راست می گفت . چه فرقی داره من دیاموند باشم یا میرزا غضنفر. دلاک سر کوچه باشم یا مهندس کامپیوتر. عاشق رنگ آبی باشم یا خل و دیوونه. اصلا چه فرقی می کنه که اینقدر دارم به فرق نداشتنش گیر می دم... آهان شمام فهمیدین!!! با اجازه دوستان یک دور کل سیستمم رو ری استارت کردم. از بس باگ داشت و هنگ می کرد . حالام باس یکی دوماهی دور خودم گیج بزنم تا دوباره هر چیزش بره سر جاش. اما یک چیز رو مطمئنم . اونم اینکه من دیگه دیاموند سابق نیستم . خیلی چیزا برام حل شد. از خیلی چیزا گذشتم... خدا رو شکر.
این روزها که می گذرد حال و هوای مسافری دارم که کوله بارش را بر دوش می کشد. نه به زمان دل می بندد و نه به مکان . گاه و بی گاه می ایستم و به رد قطار عمر خیره می شوم . منتظرم.... منتظر آن سوت پایانی... شب ها و روزها .. ساعت ها و گذرانشان . دیر شدنها و زودشدنها برایم یکی شده. یکی دایم به من می گوید دل نبند. دل نبند. دل نبند. یکی فریاد می زند که پل گذر را چه محل اتراق ... بلند شو ... بساطت را جمع کن... نه آب روانش جاودان است که دمی کنارش بیاسایی و نه سایه سار سروش . یکی دائم به من می گوید برخیز... قیامت نزدیک است .... برخیز... برخیز....
تنها صدایی که شاید این روزها خواب روزمرگیهامان را پاره کند غریو سید حسن است ...مستدام باد یا علی از همه دوستانی که تو این مدت ابراز لطف کزدن ممنون. همه تون برام عزیزید! |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم مرداد 1385ساعت 13:20 توسط دیاموند
|
|
||