
|
|
|
|
|
دیاموند یعنی الماس... یعنی سخت ... یعنی سنگ سخت...
اما در واقع فرقی بیت الماس و زمرد و شیشه و یک مشت ماسه نیست.... همه خاکن.... ما ادمهاییم که بین اونها فرق گذاشتیم! اگر هدف رسیدن و آدم شدن باشه ... اگه ماسه خرد باشی شانس بیشتری داری که تو چرخه حیات به حیات انسانی برسی... چیزی که برای یک الماس... با تمام زیبایی و سختیش خیلی محاله... امروز به تمامی شکستم... نوش جونم ... اما... اینجا خونه من بود .. اولشم گفتم ... یک نسخه بود ... از درد و دلهام گفتم... از آرزوهام که گاهی بهش خندیدین ... از اجتماعم ... از دوستداشتنی هام... از رویاهام... چیزهایی بود که خیلی وقتها فرصت فریاد زدنشون رو نداشتم!! حرفهایی بود که باید می زدم... تا نگاه هایی که باید می دیدشون ببینه!! اما همش هوای نفسم بود! هوای نفسی سرکش... به رحمت خدا بیشتر از تمام علوم دنیا امیدوارم!!! سرنوشت من دست صفر و یک های نامفهوم روی کاغذ نیست... همونطور که تا حالا نبوده. شاید روزی برگشتم اما... دیگه الماس نخواهم بود! دعا کنید که به حیات بالاتر برسم. حلالم کنید و دعا! این همینه همین نه بیشتر نه کمتر! |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم خرداد 1385ساعت 21:55 توسط دیاموند
|
|
||
|
|
|
|
|
جمع جمع خانوم خانباجی های فامیل بود و داشتن قیمت پارچه چادری هاشون رو به رخ هم می کشیدن. از کرپ گاواردین ۳۰ هزارتومنی گرفته تا میتسوبیشی و چمی دونم گالانت پنجاه شصت هزار تومنی... چند نفری هم از پسر دایی ها و مردهای فامیل اونور تر نشسته بودن. از همونایی که بعضی وقتا امر به خودت مشتبه می شه که داداشتن! یکی از برو بچ فامیل که اصولا خانوادتا پرتن از این قضایا اومد پیش من که داشتم ظرفا رو می شستم . من بابا این قضیه که هر وقت کارکامپیوترش به خنس بر می خوره به جای "اف یک" تیلیف خونه ما رو می گیره همچینی بگی نگی اغفال شده و قبولمون داره. با یک حالت دلسوزی گفت دیاموند جان حلاک! شدی بیا و چادرت رو بردار! اینا که جای داداشتن!
دلم از حرفای اونها پر بود که اینم مزید بر علت شد.....کمی نگاهش کردم و گفتم ... عزیز قیمت چارد من خیلی گرون تر از همه این قیمتهاییکه این خانوما می گن. بالای این حجاب چه خونها که ریخته نشده و چه بچه هایی که یتیم نشدن... چه نو عروسهایی که به حجله نرفته بیوه شدن... قیمت حجاب من اشک اون دختر محجبه تو فرانسه است که حتی به عنوان یک شهروند درجه دوم هم شناخته نمی شه....فریاد خشم خواهر مسلمانم تو ترکیه است.... ارزون به دستش نیاوردم... مادرم از خاطرات مادرش می گفت ... زمان رضا شاه که کشف حجاب شده بود تمام زنهای فامیل پاشون رو از در خونه بیرون نمی گذاشتن... یعنی می ترسیدن که بزارن .. آجان ها اگه با حجاب می دیدنشون چادر رو از سرشون می کشیدن. برای پسر بچه ها لباس ها ی گشاد با دامنهای بلند دوخته بودن . وقتی می خواستن برن حموم !!!!!!!!! پسر بچه ها رو قلمدوش می کردن و سرشون رو زیر دامنهای اونها می پوشوندن...... تعریف می کرد که وقتی قرار شد یکی از دخترای محل عروس دو سه تا کوچه اونورتر شه ... تن هفت هشت نفر از مردای قلچماق چادر و روبند کردن و اطراف خانومها وایسوندن که بتونن خانمها هم عروس رو بدرقه کنن... از قضای روزگار آجان ها به زنها حمله می کنند و مردهایی که لباس مبدل پوشیده بودن باهاشون درگیر می شن و خانومهای دیگه فرار می کنن تو خونه عروس..... آره جونم ... قیمت گزافی برای این حجاب پرداخت شده... بالای این حجاب چه خونها که ریخته نشده و چه بچه هایی که یتیم نشدن... چه نو عروسهایی که به حجله نرفته بیوه شدن... قیمت حجاب من اشک اون دختر محجبه تو فرانسه است که حتی به عنوان یک شهروند درجه دوم هم شناخته نمی شه....فریاد خشم خواهر مسلمانم تو ترکیه است.... ارزون به دستش نیاوردیم... حجابی که پاش امضای خانوم حضرت زهرا سلام الله علیها هست ارزش این رو داره که جون خودت رو براش فدا کنی. همینطور که کردند و خواهند کرد . السلام علیک یا مظلومه الشهیده همین! |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385ساعت 13:35 توسط دیاموند
|
|
||
|
|
|
|
|
از ددی سمیرا خواستم برام بنویسه....
اینو نوشت! ادبیات شدم اگه خدا یک کم آدم را به بازی بگیره بعدش یه فایل برام فرستاد که سخنرانی شهید چمران توش بود از همه حرفاش که تازه می فهمم نمی فهممشون اینو گرفتم غم رو به عرفان بدل کن و درد رو به فداکاری اینم از خود سمیرا: عشق آن است که یکی چتری شود برای دیگری ؛
و او هیچ وقت نداند که چرا خیس نشد ...
یا سها یاد آور پروانه اند.... یاسها پیغمبران خانه اند همین! |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385ساعت 18:4 توسط دیاموند
|
|
||
|
|
|
|
|
يادم هست سالهاي نه چندان دور عشقمان اين بود كه بشينيم پاي كامپيوتر و با اخويان و ابويان و آبجيان اهل سنت بحث كنيم. ساعت ۱۲ نصف شب تا صبح كارمان شده بود تورق شب هاي پيش آور و آنگاه هدايت شدم و از اين دست كتب. كلي در مباحثه با اهل سنت كار كشته شده بودم. البته با فرض حفظ وحدت و خواهر و برادري و ابوي بودن!
يك شب يكي از همان اخويان انگاري كه مطالعه اش در اين باب زياد بود . به هر دري مي زدم جوري توجيح مي كرد ... از آيه مباهله گفتم جوابي داد . از آيه تطهير گفتم .. باز جواب داد... كار به درازا كشيد و ديدم كه بدتر دارم كار را پيچيده مي كنم. ايام فاطميه بود ... ناگهان به يادم افتاد و از مقام فاطمه زهرا سلام الله عليها پرسيدم . گفت و گفت و گفت.در تمامی منابعشان ذکر و نام فاطمه سلام الله ةنقدر مشهود بود که نمی توانشتند نفی اش کنند... پرسیدم که دلیل مرگش چه بود. با کمی تامل گفت .. از دوری پدرشان دغ کردند... تنها پرسيدم قبرشان كجاست....جوابي نداشت .... به اوگفتم برو و پيدايش كن . حقانيت شيعه را در تدفین غریبانه بانوی دو عالم پیدا کن.... و دیدم که باز از پس این همه سال....تنها مدافع حقیقی مولا.... پهلوی شکسته و قبر غریب زهرا سلام االه علیهاست... |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیستم خرداد 1385ساعت 13:42 توسط دیاموند
|
|
||
|
|
|
|
|
می بینم که دوستان شرمنده می کنند و چوب کاری می کنند و قس علی هذا
قضیه ما همون فضیه کوزه گر و کوزه شکسته بود . اون غالب زرشکیه فعلا در حال آب نمک خودنه چون یوزر و پسم رو در جهت اعتلای تجربیات برنامه نویس ارجمند جناب رفیق داده بودم و ایشون هم رسما گند زده بودند و من هم سورسش رو نداشتم و نیز حوصله اش رو این بود که الان دچار چوبکاری زدگی مزمن شدم. و رسما روم کم شده . به همین خاطر زودی غالب رو عوض کردم که اسم بدنومیش برام نمونه! آخ که من ضایع شدم:)) پ.ن: از جمیع دوستان اقوام آشنایان و غیره که می خواستن بیان دیدن مامان اینا و با خوندن مطلب من منصرف شدن و بعدا چوقولیش رو کتبا و تلفنا و حضورا زدن تو سر ما دعوت به عمل میاد بیان خونمون چون خدا رو شکر همچینی سرمون خلوت شده و مشتاقانه(!!!!) منتظر حضورتونیم!! دهه پاشین بیاین دیگه!!! بعدشم بنده کلی خودم رو خجالت دادم و لوگو دار شدم. معرفت به خرج بدین و لوگوی من رو بلینکین . نه خداییش خوشگله همین! |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هفدهم خرداد 1385ساعت 12:19 توسط دیاموند
|
|
||
|
|
|
|
|
دو تا راهروی پیچ دار که دور یک محوطه دایره ای شکل از یک جا شروع می شن و به یک جا ختم می شن! فقط خدا می دونه چند دفعه هوس کردم از اون بالا سوار شم و ............. لیز بخورم بیام پایین! به نظر من که عیبی نداره ! باور نکنید اما یک روز این کار رو می کنم!!
من موندم حیرون !! این قوانین بشین و پاشو و برو و بیا و بفرما و قاشق دست راست و چنگال دست چپ و لبخند های زور زورکی و ... رو کی عرف کرده برم حالش رو بگیرم! |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه شانزدهم خرداد 1385ساعت 16:54 توسط دیاموند
|
|
||
|
|
|
|
|
شنیدی که می گویند از دامن زن مرد به معراج می رسد!!!
گمانم منظور این است که زن زمینگیر بماند و مرد معراجی شود!!! از بس که این دنیا جلوه گری می کند. و شیطان دلبری! |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه پانزدهم خرداد 1385ساعت 17:49 توسط دیاموند
|
|
||
|
|
|
|
|
يادم هست كوچك بودم كوچكتر از آنكه معناي عشق را بفهمم اما هر وقت كه آقاي خميني را تلويزيون نشان مي داد مي دويدم و براي لحظه اي دست از شيطتنت بر مي داشتم و به او خيره مي شدم. برایم جذابیت خاصی داشت . مادرم دوستش داشت . پدرم مدام از او می گفت . برادرم فدائیش بود و خواهرم مریدش... عکسش بزرگ ترین عکس دیوار خانه مان بود. باورتان می شود حتی توی آلبوم عکس خانوادگیمان هم اول از همه عکس او را گذاشته بودیم. دوستش داشتیم و می دانستیم دوستمان دارد . يك روز خدا وقتي با صداي گريه مادر از خواب بيدار شدم . ديدم ساعت دير شده و من را براي مدرسه بيدار نكرده اند. پدرو مادرم هاي هاي گريه مي كردند. من هم از همه جا بيخبر جيغ مي زدم كه چرا من را بيدار نكرده ايد؟ مادر مرا در آغوش گرفت و گفت امام خميني به رحمت خدا رفته است . مطمئنم كه معناي رحمت خدا را هم نمي دانستم اما انگار شستم خبر دار شده باشد كه اوضاع از چه قرار است. سرم را دوباره روي بالشت گذاشتم و گريه كردم. از ان گريه هايي كه آدم بزرگ ها مي كنند وشانه هاشان هم تكان مي خورد . روي تك تك تقويم سال 68 نوشتم امام خميني فوط كرد. من كوچكتر از آن بودم كه ديكته فوت را درست بدانم. کوچک بودم و خیلی چیزها را نمی دانستم . بعدها یاد گرفتم فوت را چگونه می نویسند . حتی خیلی چیزهایی دیگر از امام اموختم . کلمات قلمبه و سلمبه. اما امام دوست داشتنی من همان امام است که در کودکیم و در رویاهایم می شناختم. همان امامی که با او عشق را اموختم همین! |
||
|
+
نوشته شده در شنبه سیزدهم خرداد 1385ساعت 10:42 توسط دیاموند
|
|
||
|
|
|
|
|
آخیشششششششششششششش
فکر کنم بد فرم تابلو شده.. مامان اینا اومدن و من از درد فراغ به کمر درد و پا درد و سر درد و بی خوابی وصال مبتلا شدم!! بابا تو رو به خدا به زوار رحم نمی کنید به اهالی خونش رحم کنید!!! البت که مهمون حبیب خداست ... اما باور کنید جان شما نباشه جان خودم دارم از حال می رم از بس کار کردم و چای دم کردم و شیرینی و میوه رو البته نخوردم ها... فقط تعارف کردم!!! تف به ریا !!! این چند روزه به مقام شامخ کوزتی(۱) مبتلا به شدم!!! تفلسف که سهله ... درد و دل های اجتماعی که هچ.... حوصله نق زدن رو هم ندارم!! اما از انصاف نگذریم به سوقات هاش می ارزید ... باور کنید کلش شوخی بود حالا نکته اخلاقی----> کل کلش به یه لبخند مامانم می ارزید ... باور ندارین ؟؟!! امتحان کنید! میلاد حضرت زینب مبارک!! همین! ۱- کوزت دختر بد بخت بیچاره فلک زده رمان بی نوایانه که از بس کلفتی کرد مرد... البته نمرد ها ولی داشت می مرد!!! بقیه قصه هاش به ربطی نداشته ها برداشت غیر اخلاقی نکنید... البته من رمانش رو نخوندم بازم می گم تف به ریا اما همچین ۵ -۶ مدلش رو تلویزیون نشون داد... و ما هم که بیکار.... |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه یازدهم خرداد 1385ساعت 21:23 توسط دیاموند
|
|
||
|
|
|
|
|
بعضی وقتها عشقهای مجازی را دام می کنند برای دل من و تو تا به جذبه گرفتار شویم
وقتی دلمان گرفتار شد وقتی تمام هممان رسیدن به معشوق شد وقتی ذهنمان از همه برید و روی به مقصودی واحد آورد وقتی خواب و خوراکت شد فکر و ذکر یار وقتی جز خودت یاد گرفتی کسی دیگری هست وقتی یاد گرفتی تو نیستی و تنها کس دیگری است وقتی یاد گرفتی همه چیز را از نگاه او ببینی و برای او ببینی و بری او بخواهی وقتی یاد گرفتی حتی خودت را برای او بخواهی آن وقت می زنند پس کله ات می گویند این همه مجاز است چشم فروبند دل بکن مقصود چیز دیگریست جای دیگریست احمق نباش واقعا مرد می خواهد از پس مجاز دیدین حقیقت از مجاز دل بریدن و مجذوب جذبه شدن واقعا مرد می خواهد همین! |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هفتم خرداد 1385ساعت 12:25 توسط دیاموند
|
|
||
|
|
|
|
|
ما معتقديم كه عشق سرخواهد زد … … … … بر پشت ستم كسي تبر خواهد زد شعر زیبایی بود کسی می دونه شاعرش کیه؟ |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه یکم خرداد 1385ساعت 13:22 توسط دیاموند
|
|
||