تبليغاتX
این همینه ...همین ... نه بیشتر نه کمتر
وقتی لباست کثیف باشد و آلوده

شرمت می آید به محفل بزرگان وارد شوی

طلب آبی زلال می کنی تا در آن پاک و لایق گردی

آب حیات می جویم

چون اگر انسان نباشی

کسی از آلودگیهای قلاده ات خرده نمی گیرد!!

+ نوشته شده در  شنبه سی ام اردیبهشت 1385ساعت 20:4  توسط دیاموند  | 

وقتی بعد از یک روز کار... خسته و وا رفته میای خونه .... دستت رو زنگ می زاری و تا باز نکنن کوتاه نمی یای... وقتی مادر پیرت به استقبالت می یاد و بارت رو از دستت می گیره... و تو چشماش ذوق هزار امید می درخشه.... احساس می کنی خوش بخت ترین دختر دنیایی....

چند روزیه که که دیگه کسی پشت در منتظرم نیست... در ها همه بستن... هیچ کس بار های سنگینت رو از رو کولت بر نمی داره... هیچکس بهت نمی گه خسته نباشی... هیچکس نیست بهت غر بزنه " دختر چقدر شلخته ای نمی خوای اتاقت رو جمع کنی..." و بعد که با شیطنت یه جور جواب جور می کنی... غر و لند کنان بگه.." هر خونه ای بری دو روزه برت می گردونن... از بس شلخته ای " و تو دستات رو دور گردنش حلقه کنی و بگی " چه بهتر به زار تا اخر دنیا پیشت باشم"...

وقتی بابایی نیست که تا نصف شب سر سوبسید گندم و نرخ تورم و کلاج ماشین و میخ دیوار و قانون کوانتوم باهاش بحث کنی و آخر سر برای خرید فردا سر کیسش کنی و اونهم مثل همیشه بگه که تو چرا هر حسابت رو چند بار چند بار پس می گیری... و تو هم برای اینکه لو نری پولا رو قاپ می زنی و در می ری....

این روزها تنهای تنها شدم... مامان اینا رفتن مکه... حتی اگر برادرت مواظبت باشه و نذاره آب تو دلت تکون بخوره و خیلی از کار های اشتباهت که قبلا بایستی سرش سه ساعت چک و چونه می زدی رو زیر چشمی رد کنه... و هر شب برت داره برین بیرون و ساعتها بخندیدن....

اما پدر و مادر چیز دیگه ای هستن... احساس نبودنشون مثل اینه که قطعه ای از وجودت گم شده باشه.

پ.ن: اونقدر ها هم بچه ننه نیستم . اما .....

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385ساعت 10:21  توسط دیاموند  | 

- هو یاعلی... اینو این خانومه می گفت که پیش من نشسته بود... ناخونهای کاشته با لاک و فرنچ آنچنانی... سه من مژه دو من رژ ...  تعجبم بود ... حکما دل پاک که می گن همینه!!! هو یا علی....

- کی گفته که آگه صدای زن رو نامحرم بشنوه گناه داره!!! خوب بگذار بشنوه ... چیز بدی که نیست صدای قرآنه صدای خداست ....یک خانومی رو من می شناسم بلندگوی جلساتش رو تو خیابون هم می گذاره .. خیلی تحصیل کرده است . اون بیشتر می فهمه یا شما ها... شما چرا به عقلتون رجوع نمی کنین ... همینه بچه هاتون از راه به در شدن دیگه!!!

حکما راست می گه ... برای مراسم چهلم همون خانومی که چند وقت پیشا ماجرای دفنش رو تعریف کرده بودم ختم نعام گرفتن ... لباس عجیبی تنش بود . آرایش عجیب تری داشت . ما که دیر رسیده بودیم ... اما انگار سر اینکه صدای بلندگو بیرون می ره یا نه بابعضی از اقوام حرفش شده بود....

وقتی نوبت خودش شد صدای چهچهش به همه چیز شبیه بود جز صوت قرآن ....

- الله اکبر... هو یا علی باز هم همون خانومه بوداشکاش سرازیر شده بود. پیش خودم گفتم حکما حرفش به دلش نشسته ... عیب از دل منه!!!

حالم بهم خورد ... دلم داشت پیچ می زد ... تا زبون کوچیکه ته گلوشم دیده می شد. برای اینکه بیشتر صداش رو به رخ امت بکشه و بابت اون شونصد هزار تومنی که گرفته بود دل صاحب خونه رو به دست بیاره کج و معوج حروف رو می کشید .... اربده می زد....

-احسنت احسنت .... هو یا علی ... دختر عموم یه سقلمه ای بهم زد و گفت ببین این بغلیت چرا جو گیر شده!!!

وسط دفترش چند برگ کاغذ چسبونده بود که به اصطلاح تفسیر بود... غلط غولوط بودنش رو نمی دونم ... یه گردنبند گنده یا علی به گردن داشت .... دستاش پر طلا و جواهر بود.... وقتی ذکر ۱۱۰ مرتبه یا علی دست گرفت ... دیگه داشتم بالا میاوردم....

- هو یا علی یاور مظلومان

یاد آوری کردن که خواب مرحومه رو دیدن که گفته دعای فرج رو زیاد بخونین .... یادش افتاد عصر جمعه است .... اسم آقا که اومد بغضم ترکید ...

همه گریه می کردن .... من هم گریه می کردم ... همه زار می زدن .. من هم زار می زدم.... من به مظلومی علی نگاه می کردم و زار می زدم ... به غربت علی نگاه می کردم و زار و می زدم ... این بود اون صدایی که صوت قرآنه.... وقیح بود .... اسلام فروشی می کردن به خدا ... آخرش هم گفت ذکر یا علی نماز هم داره فلان وقت فلان جا....

نکنه چراغ روشن باشه .... زیر نور شمع بشین .... ۱۱۰۰ تومن پول روبگذار کنار....آخرش هم پول همه رو جمع کرد ....

- هو یا علی یاور یتیمان

به خدا دلم به هم خورد ... چیزی نخوردم و راه افتادم ...........آخر سر هم اون خانومی که پیش من نشسته بود و هی تاییدش می کرد راه افتاد و با خودش رفت....

دلم به غربت علی لرزید!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385ساعت 17:55  توسط دیاموند  | 

امروز که داشتم از هفت تیر رد می شدم چیز عجیب غریبی توجهم رو جلب کرد . رو تمام تبلیغات خارجی با اسپری مشکی نوشته بودند فقط تولیدات داخلی یا یه همچین چیزی!!!

طبق معمول نه دوربین همرام بود نه موبایل... جالب بود دو قدم بالاتر یک تلویزین خدا اینچی گذاشتن که مدام تبلیغات اجناس بعضا خفا آمریکایی رو می کنه!!!

چند وقت پیشا تبلیغ نایکی رو گذاشته بود ... جاتون خالی بنده به شخصه چند دفعه نزدیک بود تصادف کنم ... از بس این فیلم تبلیغیش جالب بود . حکما سر همین بود که یه چراغ قرمز الکی وسط هفت تیر کاشتن تا حد اقل مردم وقتی پشت چراغ قرمزن تبلیغاتش رو ببینن!!

یه قضیه جالب تر رو هم چنر وقت پیش ها استادمون برام تعریف کرد.

یک تیم بلند پایه اقتصادی از چین اومده بودن ایران . از بد روزگار کفش رئیس این تیم در ایران پاره می شه . مترجم تیم بهش پیش نهاد می کنه که برن کفش فروشی ... اما اون بنده خدا می گه نه اگه می شه ترجیح می دم کفشم رو تعمیر کنم . چرا وقتی می تونم این کفش رو از کشور خودم تامین کنم  اینجا بخرم!!!!

البته اگه بنده جای مترجم محترم بودم بهشون می گفتم که اخوی به دلت بد نیار ... کفشای ما هم همشون چینیه!!!

اگر می خوایم به خود کفایی ملی برسیم .... باید فرهنگ سازی کنیم و فرهنگی که سالیان سال طول کشید تا ازمون بگیرن دوباره برگردونیم...

خودمونیم... همون محصولات اسرائیلی که قرار بود بایکوت شه... چقدر بهش عمل کردیم!!!

همین

یا علی

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385ساعت 10:51  توسط دیاموند  | 

معلم شدن یا نشدن مسئله این است

تصمیم گرفتم معلم شم.... وای فکرش هم خنده داره .. بچه شره کلاس خودش بشه خانوم معلم.... هیسسسسسسسسسسسسسس دفتر مشقاتون رو در بیارین می خوام مشقاتون رو ببینم!!!

چرا بد خط نوشتی رستمی ؟؟؟ جریمه سه بار از روش بنویس....

اهای احمدی داری آدامس می خوری.... بیرون!!!!

و صدای هم همه کلاس و خنده شوق ... جالبه .. واقعا برام جالبه ... البته می دونم که فقط یک ترم می تونن تحملم کنن و بیرونم می کنم... اما باز به همون یک ترمش می ارزه ... دلم برای تموم شیطنت های مدرسه تنگ شده ... برای همه سادگیش و صفاش ... خیلی چیزاست که باید یاد بگیرم و می خوام به مدرسه برگردم تا دوباره اونها رو یاد بگیرم.

شاید معدل دیپلمم خیلی خوب شد و انضباطم بیست ... (اما همیشه دیکتم افتظاه بود!!!)اما انگار معدل خیلی چیزای دیگم پایینه ... مردودی؟؟؟ مشروطی؟؟؟ آره جونم ... مدرسه ای که همش بابا اب داد و ان مرد با اسب رفت باشه... اخرش هم همینه ... یادشون رفت بهمون بگن...

مدرسه ما روزی توش بابا جون داد . آن مرد دیگر بر نگشت . سارا مداد ندارد ...

هنوز تصمیم برای رفتن قطعی نیست اما گه رفتنی شدم خاطراتم رو همینجا می نویسم ...

یادم آمد روز باران... گردش یک روز دیرین.. خوب و شیرین ... کودکی هفت ساله بودم

همین

یا علی

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385ساعت 0:12  توسط دیاموند  | 

جدیدا به صدای اخبار الرژی پیدا کردم . انگار هر وقت مجری خبر خبری رو با شوق و ذوق و سفت و رفت می گه همچین تنم مور مور می شه که اعلام جنگه!! از قوم عاد و ثمود می ترسم ... از شریح های قاضی ... امان از مردم کوفه!!

نقل شده از جناب ابوذر که ای کاش درختی بودم و مردم بر من تکیه می دادند.... ای من نمی فهمم .. ای من نمی فهمم... آی من نمی فهمم....

دو هفته ای می شه دچار خود درگیری مزمن شدم!! انگار اب و هوای کیش بهم نمی سازه ... یک سری عکس خوشگل گرفتم که اگه شد می زارم . حالم به هم خورد از آدمهایی که از بس خوردن دارن می ترکن ... از مغازه های حراجی غیرت ... از ارزونی شرم و حیا .... از تاراج فرهنگ و اصل و نسب ...  از قحطی انصاف.... دلم گرفت .... از خودم ... از خودم... از خودم

 

دیگه... همین

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1385ساعت 22:8  توسط دیاموند  | 

اعوذ بالله من نفسی.....

 

پناه می برم به خدا از خودم

از نفسم

از چشمانم

از زبانم

از دستانم

از فکرم

از رویاهایم

از حتی...

دعا هایم

آمین

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385ساعت 13:20  توسط دیاموند  | 

دیروز خواستم تا از باغچه مان مشتی گل یاس بچینم

همه شان خشک شده بود

ترسیدم در عصر قحطی خورشید

یاسها دیگر طلوع نکند

خورشید در ماورای ابر بود

عطر یاس به مشامم خورد....

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم اردیبهشت 1385ساعت 23:33  توسط دیاموند  |