
|
|
|
|
|
دیشب به اين نتيجه رسيدم كه بد نيست هر از چند گاهي از مخ هامون استفاده كنيم. چون اگه ازش سال بگذره و آك بند بمونه بعيد نيست بهش خمس تعلق بگيره اين جور كه از اوضاع و احوالات جوي معلومه اين آبجي سميراي فلان ما جو گير شده و در يك حركت غافلگير كننده كاريزماتيك شده و دات کامیده شده و با کلاس شده و پس از گذار از زبان برره ای به زبان شرره ای می نویسه شده. !!! ای غرب زده!!!!! حالا ان شا الله برای منزل مبارکی می رسیم خدمتشون اینم لینکش محض احتیاط
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه سی ام فروردین 1385ساعت 10:48 توسط دیاموند
|
|
||
|
|
|
|
|
واییییی
عیدتون مبارک ان شاالله که از پیروان راستین پیامبر رحمت محمد مصطفی سلام الله علیه باشیم بازم حوصله نوشتن ندارم سمیرا نیس آخی کجاییییییییییییییی!!!!
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1385ساعت 0:58 توسط دیاموند
|
|
||
|
|
|
|
|
وقتی حال و حوصله بافتن مطالب رو به هم نداری... خوب نداری اقا مگه زورت کردن بنویسی... ننویس!!!
پ.ن:فقط خواستم بگم تولدت مبارک! همین |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1385ساعت 20:0 توسط دیاموند
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز صبح داشتند چمنها را کوتاه می کردند. گلهای قاصدک بی آنکه پیامی رسانده باشند اعدام می شدند... چه کسی حکم کرده که چمنها باید سبز و یک اندازه باشند ؟
معجزه بهار همین خورشیدهای کوچک بود که از مخمل سبز چمن می درخشیدند! اما چه حیف... تاب دیدنشان دا نداشتند!
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم فروردین 1385ساعت 9:26 توسط دیاموند
|
|
||
|
|
|
|
|
خدایا دردم دادی که طلب درمان از تو کنم.... اما ...کاسه گدایی به پیش هر کس و ناکسی دراز کردم... دوره گرد کوچه و بازار شدم... دردم بی دردیست . دلی که درد تو را ندارد دل نیست. نفهمیدم که دردت همان درمان است.
به بلای هجرانم مبتلا ساختی تا وصال را در تو جویم... اما... به شکایت هر روز دورتر و دورتر شدم معشوقه های مجازی. همه چشم و ابرو ... همه آرامش و آسایش نعمت هجر را از من گرفتند . زمینیم کردند . بالهای هجرت را سوزاندند ... میبینی .. بی بال و پر شدم! نقش را دیدم و غافل از نقاش به رنگ دل بستم... رنگ و ننگ برایم یکی شد و دل و ایمان همه رفت وقتی فهمیدم که دیگر دلی برایم نمانده بود... همه گل شده بود ... بی قراریهایم برای همه بود جز تو ... یادم رفته بود قرار تو ای... خصلت دنیا مثل آب شور بود بر عطشم... سراب بود ... به سراب دل بستم...می بینی چقدر نادانم... اگر زمینگیرم و خاک... اگر نادانم و بی پر و بال ... اگر عافیت طلبم و بی درد .... تو باز خدای منی .... همان چشم نگران مپسند این چنین! یا علی پ.ن: اينم اينك آبجي گرد آفريد ماست بهش سر بزنيد... عوالمي داره اين بشر بيا و ببين!!! |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیستم فروردین 1385ساعت 15:24 توسط دیاموند
|
|
||
|
|
|
|
|
مردم
در ان ینگه دنیا از استراق سمع دولتشان می نالند انگار تنها جای امن این دنیا زیز کاسه سرت است وقتی به این ایمان آوردی تازه می فهمی حتی برای آن دنیای امن هم... گوشهای زیادی برای شنیدن هست چشمهای زیادی برای دیدن!!!! یک کتاب باز و یک چشم که همیشه نگران تست... شنیدی بعضی گناهان را حتی فرشتگان موکلت هم نمی فهمند..... نمی گذارد بفهمد... چقدر آن چشم آبرو داری می کند... آره آبجی آره ! |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم فروردین 1385ساعت 10:59 توسط دیاموند
|
|
||
|
|
|
|
|
می شوی یک تابلو... روی دست مردم ... فلان فلان زاده ....توی مرده شور خانه همه آن ناموسی را که یک عمر پوشانده ای جلوی چشم مردم می شورند. واقعا مرد می خواهد مرده شور خانه رفتن ... از رنگ زرد مرده بدم می آید... از بوی کافور هم... شوکولات پیچ ات که کردند می اندازنت روی دست مردم ... به عزت و شرف لا اله الا الله ... اگر عزیز باشی 30 40 نفری دنبال جنازه ات را می گیرند و برایت نماز میت می خوانند ... امروز شمردم پنج تا الله اکبر داشت... احکامش را نمی دانم .. حکما با کفش هم می شود خواند.... سر و ته جنارزه ات را می گیرند ... از مال دنیا زیاد خورده باشی بعید نیست هی به این ور و ان ورت بزنند تا هیکل گنده ات را به زور بچپانند در قبر. این قطعات جدید را دیده اید ... همه یک قد و اندازه اند ... بیچاره قد بلند ها و چاق ها ... تو زنده بودنشان لباس گیرشان نمی آمد و حالا قبر.. "اسمعی ... افهمی" فلان ابن فلان ... شانه راستت را می گیرند و هی تکان می دهند .. انگاری می خواهند بهت تقلب برسانند... من فکر نمی کنم هیچکس اندازه او شنوا و بینا باشد ..." من ربک" .. "من کتابک ".. "من دینک" .... حالا فهمیدی" ناکرا و نکیرا حق" ... فهمیدی" وان اصرط الحق" ...." و المرصاد حق" و" المیزان حق"..."الجنه و النار حق"....سر قبر هیچکس جز تو ابن ها را نمی فهمد ... نمی فهمم... نمی فهمیم ... لحد را گذاشتند ... باورت شد ... دلم از قبرهای سه چهار طبقه می گیرد ... خیلی عمیق است ... حکما این بندگان خدا ان دنیا هم باید آپارتمان نشین باشند.... ببین همه آنها که دوستشان داشته ای رفتند چلو کباب بخورند... اگر هم خدای ناکرده کمی پلویش چرب نباشد لقاز خواندنهایشان می شود حواله روح تو ... گریه ها را دیدی.... همه برای خودشان زار زدند.. از ترسشان زار زدند... انگاری کسی نگفته ونشنیده بهشان فهمانده بود که روزی خودشان اینجا خواهند بود ... روی دست بلند شان می کنند... به عزت و شرف لا اله الا الله .... هی تکانشان می دهند ... ها یادت باشد به محارمت یاد بدهی بیایند تلقینت دهند فکر می کنم مرده ها محرم و نا محرم را بیشتر از ماها می فهمند... گفتم که آنها اصولا بیشتر می فهمند... اها لحد را هم گذاشتند...فاتحه مع الصلوات....اما دیگر وقتی همه برای خوردن چلو کباب و لقاز خواندن پشت سر مردم می روند جایشان می گذارند. همانها را می گویم که الان سر قبر تو برای خودشان زار می زنند ... "اسمعی " " افهمی" فلان ابن فلان .... "اسمعی" "افهمی".... |
||
|
+
نوشته شده در جمعه یازدهم فروردین 1385ساعت 18:7 توسط دیاموند
|
|
||
|
|
|
|
|
قطرات اشک از صورتم می چکید ... اشک نه باران بود ... دو روزی می شد که به زیارت امام رضا اومده بودیم وهوا سرد بود ... برادرم که می خواست امانتداری کنه نمی گذاشت غسل کنم . می ترسید سرما بخورم و من هم شرم داشتم بی غسل زیارت وارد حرم بشم.هر روز کز می کردم کنج حیات حرم .. اون شب ازش اجازه گرفتم تا نیمه شب حرم باشم. بااکراه اجازه داد و گفت که راس 12 میاد دنبالم. مثل همیشه تو صحن انقلاب بودم اما اونقدر شلوغ بود که حتی جایی برای نماز خوندن پیدا نمی شد. سلام نماز عشاء رو نداده بودند که آسمون غرید در کمتر از یک دقیقه کل صحن خالی شده بود. آسمون انگار درد و دلای زیادی داشت با امام .یه گنبد طلایی افتاده بود کف حرم ... به خودم اومدم دیدم روی گنبد ایستادم و تمام وجودم خیس خیس ... نیت غسل زیارت کردم... اشک امانم رو بریده بود ... سرم رو انداختم زیر و وارد حرم شدم....نه اون شب مریض شدم و نه شبهای دیگه ... مدتهاست که دیگه مریض نشدم... مدتهاست!!!
پ.ن: دیوانه بازی فوق را فقط به دیوانگان راستین توصیه می کنم . حالا اگه سرما خوردین نیاین بیخ خر من رو بگیرید ها!!!!! ایام سوگواری پیامبر صلوات الله علیه و اما حسن علیه السلام و امام رضا علیه السلام رو تسلیت می گم همین ! |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه نهم فروردین 1385ساعت 23:56 توسط دیاموند
|
|
||
|
|
|
|
|
خدمت بزرگی می رسند و می گن حاج آقا عجالتا چرا زن دوم نمی گیرید؟ پاسخ دادند ... من هنوز حتی نتونستم حق خانم رو برای پهن کردن سفره بپردازم!!!!...و این بزرگ کسی نبود جز امام خمینی!!
یه عزیزی بود که اصولا وقتی جمع آقایون جمع می شد شروع می کرد از زن دوم و غیره و ذلک حرف زدن .. .همه می دونستن که شوخیه چون حانمش واقعا از هر لحاظ بی نظیر بود .. اما عادت کرده بود به این مدل شوخی .. مادر ما هم که اصولا چون مادر من مادر منه و من هر چیم باز بچه کوچیکشم... نه گذاشت نه بر داشت بلند شد وسط مجلس و گفت حاج آقا فلان خداییش خودت چه حالی می شه اگه زنت این حرفا رو در باره خودش بزنه... بنده خدا سرخ و سیاه و کبود شد و این شد که این رسم موهن و زشت و ... از خاندان ما رخت بر بست. البته مجالش نیست که در باره ازدواج دوم و سوم و چهارم و ... صحبت کنم. خدا حلال کرده شرایطش رو داشتین بسم الله . اما معرفتی که امام در این قضیه داشتن کجا و باورهای ما... علی علی
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه نهم فروردین 1385ساعت 0:48 توسط دیاموند
|
|
||
|
|
|
||||
|
|||||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هشتم فروردین 1385ساعت 0:56 توسط دیاموند
|
|
|||||
|
|
|
|
|
وقت تنگه خیلی تنگ....
تو سال نو نوشتن برام سخته . چه از راهی که اومدم و چه از راهی که می خوام برم . انگار یه چیزی مثل بختک افتاده روگلوم نمی زاره صدام در بیاد .امروز هوا بارونی بود مثل هوای دلم. کاش نگاه ها کمی محرم تر بودن تا خیلی از نگفتنی ها رو می گفتم . اما من بعضی چیزها رو حتی با خودم تکرار نمی کنم . فکر های زیادی تو ذهنمه ... راههای زیاد .. و دردهای زیاد دیشب تا صبح داستان نوشتم به خودم قول دادم که از خواب که پا شدم همشون رو بنویسم ... از روسری ابی .. از انگشتر عقیق ... از خیلی چیزا ... اما وقتی که از خواب پاشدم همشون یادم رفت. شاید باز شروع کنم. شاید نوشتم . اینم یک تیتراژه تبلیغاتی.... آهای بچه حزب اللهی ها اگه حزب اللهی بودنتون ژست و غیره و ذلک و جو گیر شدن نیست... به جای دست به چماق شدن معرفت خرج کنید و بلند شین... ا ما شا الله ... اها ... حالا یک قدم بیاین جلو....آها ... همینه... |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه سوم فروردین 1385ساعت 1:26 توسط دیاموند
|
|
||