
|
|
|
|
|
الو الو صدا میاد صدا میاد. اینجا تهرانه . الو الو آژیر قرمز زدن
چیزی از جنس اضطراب های کودکیم باز به سراغم اومده. از جنس آژیر قرمز. از جنس مارش نظامی ... از جنس شیشه های شکسته.... انگار اونایی که خارج از ایرانن بیشتر از ما می ترسن. حکما جنگ شروع شده. یعنی خیلی وقته که شروع شده... یه موقع اقتصادی بود . یه موقع فرهنگی . الانم جنگ روانی و تبلیغاتی راه انداختن... مامان می گفت شب پیش اونا بخوابم. راستش نمی دونم اگه قرار باشه جناب عذراییل تشریف فرما بشن این سرکار علیه مامان ما چه کاری از دستشون بر میاد. اما مرگ با عذت بهتر از زندگی با ذلته. البته آدم خودشو دستی دستی به کشتن بده هم عین حماقته. هر سال و هر سال عاشورا ها اومدن و رفتن که همین رو به من و تو بگن حساب کردم دیدم یه سری حق الناس گردنم هست که اگر از زیر دینشون در بیام راحت تر رفتنی می شم . آهاییییییییییییییییییییی سمیرای فلان دو تا سی دی پیش من داری. این مچول بگم خدا چیکارش نکنه آبروت رو می برم بابا بیا این ۳۰ هزار تومن رو از من بگیر. نیای بالاش می کشم ها. دیگه عرض شود خدمتتون که اگر کسی چیزی از من طلب داره بگه گرچه می دونم تو زندگیم بدهکار خیلی ها بودم. البت یه سری امانتی هست که رو دلم بد فرم سنگینی می کنه ... صا حبش خواست زنگ بزنه بش بدم. و می دونم یک سری بدهکاریها هست که نمی شه به هیچ قیمتی اداش کرد. دیگه همین . اگر بار گران بودیم دارام رام. بدم میاد از دلشوره و اضطراب . از پس زمینه آژیر قرمز. از صدای بمب. از شیون های زنونه . از بوی دود . بوی خون . اما مرگ با عذت شرافت داره به زندگی به ذلت. پ.ن: ای خواهر زادم محمد علی می پرسید... خاله اگه بمیری اون مداد رنگی ۳۶ رنگه هات به من می رسه؟؟!!!! |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1384ساعت 22:29 توسط دیاموند
|
|
||
|
|
|
|
|
امشب قسمت آخر سریال روزهای اعتراض رو پخش کرد . ماجرا ماجرای یک شهره که توش ۵ تا ادم مهم هستن . که ۳ تاشون وابسته آمریکان و دو تاشون وابسته انگلیس
یه ادم خوبه هم هست که آخر سر معلوم می شه اصل کاری همونه و بقیه رو می کشه و هوتو تو بعدشم ... دوباره همون علیه السلام اول می شه و کل مال و منال و دفینه رو بالا می کشه و می ره سراغ زندگیش نه خداییش خیلی قشنگ بود فیلمش. از این صدا و سیما بعیده از این نا پرهیزیا بکنه. اما نتیجه گیری اخلاقییش مرده شور سیاست رو ببرن لطفا مرده شور سیاست رو ببرن این تن کفن شه این مرده شورش رو برن آهای جون من کسی نیست بیاد مرده شور این سیاست رو ببره؟؟؟؟/
راستی چند وقت پیشا با حضرات رفیق رفقا محض هوا خوری داشتیم می رفتیم جمشیدیه ... البته از ته افسریه ... و خودتون حدس بزنید که چقدر تو را ه موندیم و غیره و ذلک و حدس بزنید که چه مشکلات قابل پیش بینی و غیر قابل پیش بینی این وسط رخ می ده... دوستان شروع کردن در باره هم نظر دادن . یکی از همین رفقای ما رندی بود که در ظاهر هی بچه مثبت می زد و صداش در نمی اومد . اما چون دو سه باری همچین صابونش به تنمون خورده بود دیگه این شصته خبر دار شده بود دنیا دست کیه یکی دیگه از رفقا درست برعکس بسیار ساده دل و رو راست بود هی نشست از این رفیق اولی تعریف و تمجید تا کار به جایی رسید که گفت من فکر می کنم تو دنیا این ... هیچ بدی نداشته باشه بنده هم که طبق معمول دلم تاقچه نداره و تا از خجالت اطرافیان در نیام اروم نمی شم گفتم: راست می گی . فقط این ... یه خصلت دیگم داره اونم اینه که خیلی سیاست مداره ... دیدم دوباره به به و چهچه داره شروع می شه که گفتم : البته اشتباه نشه ها نه از اون سیاست ها که عین دیانت ماست... آره عزیز مرده شوری کاری بس شرافت مندانه است می دونم اما بی زحمت یکی از خجالت مرده شور این سیاست در بیاد!!! زت زیاد |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و دوم بهمن 1384ساعت 23:32 توسط دیاموند
|
|
||
|
|
|
|
|
می دونید .. سالیان سال آرزوم بود که مادر خطابش کنم.... روم نمی شد ... می گفتم مگه نه اینکه می گن دختر به مادرش می ره ... آخه من کجا و ...
۱۸ سالگیم برام خیلی عجیب بود ... خیلیییییییییی... همیشه یه بغضی همرام بود .. همیشه .... ۱۸ سالگی .... ۱۸ سالگی.... به بچه سیدا حسودیم می شد . به بچه سیدا حسودیم می شه ... حتی تو روضه امام حسینم وقتی نام بی بی میاد یه جور دیگه بی قرار می شم ... هنوزم آرزومه که مادر خطابش کنم. اما همیشه یاد ابالفضل علیه السلام مانع می شه .. یعنی شرم می کنم... یعنی باید به مقامی رسید که خودشون اجازه بدن مادر خطابشون کنی... همیشه حسرت می خورم و آرزو مندم... سالها از ۱۸ سالگیم می گذره ... چیزای بیشتری یاد گرفتم .. پای درس استادای زیادتری نشستم اما... حال و هوای ۱۸ سالگیم چیز دیگری بود |
||
|
+
نوشته شده در شنبه پانزدهم بهمن 1384ساعت 10:4 توسط دیاموند
|
|
||
|
|
|
|
|
داشتم یه فایل صوتی رو برای سایتمون چک می کردم. سخنرانی امام بود
" هر جا که باشید هر زمان حتی اگر تنها بودید باید قیام کنید اگر جمع بودید باید قیام کنید...." در زندگیمون تا حالا چند بار قیام کردیم؟ دلم گرفته اما نه به خاطر امتحانم که بد دادم نه با خطر مریضی مادرم نه به خاطر خیلی چیزا که مدتهاست رو دل و قلبم سنگینی می کنه... محرم رسیده ... و باز تا چشم به هم بگذاری تموم شده... مگر نه اینکه ما هر چه داریم از محرم و صفره ... خدایا زندگی حسین وار و مرگی حسین وار نصیبمان کم که اگر مرگمان در راه حسین و فدایی شدم نباشد چه ارزشی به کل زندگی عرباْ عربا... بی دست بی پا بی سر تمام وجود باید گواهی دهند |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم بهمن 1384ساعت 20:4 توسط دیاموند
|
|
||
|
|
|
|
|
اونقدر فکر تو ذهنمه که نمی دونم چی بنویسم
امروز مامان رو بردم دکتر غمگینم فردا امتحان دارم غمگینم یا علی
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه دهم بهمن 1384ساعت 18:7 توسط دیاموند
|
|
||
|
|
|
|
|
هی ددم من اینقذه کار دارم.. که نگوووووووووووووووووووووووو
ذوق نکنید هنوز زندم البتههههههههههههههههههه امیدوارم ایییییییییییییییییییییییییییییی کسی نیست که مرا در انجام پروژه ام یاری کند؟؟؟ |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه سوم بهمن 1384ساعت 12:41 توسط دیاموند
|
|
||