
|
|
|
|
|
می خواستم بهش بگم که هزار تا کار داشتم اصلا حواسم نبود که وقتشه
می خواستم بگم که ای هوار به جایی که بیای کمک من نشستی اون بالا و منتظری من بیام؟ می خواستم بگم اگر دیر بجنبم رییسه بیرون می کنه اونوقت تو داری سر قرار نیومدنم رو به رخم می کشی؟ می خواستم بگم سرم گرم درسام بود جلسه داشتم دلم درد میکرد تو دانشکده جای مناسب پیدا نمی شه اصلا از همه موجه تر وضو نداشتم.... خیلی چیزا می خواستم بگم اما وقتی ساعت دیدم که وقت نماز گذشتهبه قول یارو گفتنی آفتاب داره غزل خداحافظیش رو می خونه فهمیدم که هزارتا دلیل برای اول وقت نخوندن نماز دارم اما فقط یک نتیجه !!!!! من نمازم رو اول وقت نخوندم!!
اونوقت فکرش رو بکن وقتی نمازت قضا می شه چه احساس بدی به ادم دست می ده!!! |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آذر 1384ساعت 13:54 توسط دیاموند
|
|
||
|
|
|
|
|
وقتی توی وبلاگت یکی با نام بی نشان برات پیغام می ذاره
وقتی نمی دونی مخاطبت کیه و از کجا یادش بوده که بیاد و برات کامنت بذاره وقتی کسی هست که نمی خواد بشناسیش ولی براش مهمه که نظرش رو برات بنویسه یه چیزی ته دلت می گه .... نکنه اون کسی باشه که همیشه منتظرش بودی نکنه اونی باشه که برات مهمه که به نوشته هات نگاه کنه نکنه اونی باشه که بیتاب یه نگاهشی... خدا کنه بیاد همونی که دوست دارم صحن دلم رو به اسم زیباش شکوفه بارون کنم
ای ای ای بابا حالا جوگیر نشین همتون ناشناس کامنت بگذارید اونوقت می ترسم مامام بابام بهم شک کنند و مثلا تصور کنید یکی از اون تیکه های درست و حسابی درویش باشه و غیره و ذلک .... اونوقت من و بیارید و باقالی بار کنید!!! التماس دعا علی علی |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آذر 1384ساعت 15:3 توسط دیاموند
|
|
||
|
|
|
|
|
هی با تو ام حاج خانومی که پایین چادرت رو جمع کردی تا به نجاسات گوشه خیابون کشیده نشه و تا یه دختر بزک کرده می بینی فغان استغفر الله ات به آسمون می ره و هی گوشه لبت رو می گزی
آها با تو ام حاج آقایی که سالی یک بار حج واجب و پنج بار عمره مفرده تون فراموش نمی شه و جای پینه مهر رو پیشونیتون قده یه ته استکان شده اگه قرار باشه فتنه به را ه بیوفته تر و خشک با هم می سوزن حواست نیست دختر و پسر ت تو همین اجتماعباید دانشگاه بره گیریم که تا اخر دبیرستانم تو یه مدرسه پاستوریزه مثل نیکان یا روشنگر یا هزار جای دیگه درس بخونه!!! آخرش چی می کنی؟! چقدر حالیش کردی فرق گرگ و میش رو بفهمه و اگه خیلی مردونگی کرد که خودش گرگ نباشه از سر سادگی میش نشه نمی دونم چرا دوست دارم رو این قضیه تکیه کنم اما وقتیه که به یه قوم عذاب نازل می شه ...تر و خشک با هم می سوزن شنیدین اخر الزمان مردم می ترسن بچه دار بشن؟؟
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آذر 1384ساعت 0:27 توسط دیاموند
|
|
||
|
|
|
|
|
از وقتي كه خبر شهادت ايليارو شنيدم... كمتر زماني مي شه كه از يادش غافل بشم قبلا هم گفته بودم او از كساني بود كه بعد از رفتنش جاي خاليش رو حس كردم نمي تونم از عمق احساسم به اون بگم يه مسيحي مومن كه مسلمان مومن شد و در جوار بهتريت هاي خدا در شلمچه آرميد اين يعني چي؟؟؟؟؟؟؟ نمي دونم اما از ارميا ممنونم كه وبلاگش رو به روز كرد تا شايد بيشتر بشناسم الان سر كارم پشت سيستمم نشستم بي اراده صورتم خيس خيس شده نمي دونم كسي بياد تو چي در باره من فكر مي كنه التماس دعا
آقاي پطروسيان مي گفت از وقتي فهميديم داريم مامان و بابا ميشيم يکي از دغدغه هاي اصلي ذهنمون انتخاب اسم براي بچه بود. روي خاص بودن اسم خيلي تاکيد داشتيم...! تقريبا هفت ماه گذشته بود و ما هنوز اسمي انتخاب نکرده بوديم. يه شب با ناله ي همسرم از خواب بيدار شدم. ظاهرا توراهي ما براي دنيا اومدن عجله داشت. رفتيم بيمارستان و متوجه شديم که بـــــــله، وقتشه! پشت در اتاق عمل منتظر بودم. پرستار اومد بيرون. گفت: صاحب دوتا بچه شدي! يه دختر و يه پسر! بعدشم يکيشونو گذاشت رو دست راستم و ديگري رو گذاشت رو دست چپم؛ اينجا بود که خوابي که شب ديده بودم يادم اومد: روز تولدم بود. همه ي دوستان و بستگان کادو واسم آورده بودن اما هديه ي هيچ کدومشون منو راضي نکرده بود. پاشدم رفتم کليسا. گييييير داده بودم که خدايا من يه هديه ي مخصوص مي خوام که تو بايد به من بدي و.... وقتي از کليسا خارج شدم شب بود. يه نگاهي به ماه انداختم. قرصش کامل بود. يه دفعه ديدم که ماه از وسط نصف شد و اومد پايين. يه نيمش روي دست راستم قرار گرفت و نيمه ي ديگه روي دست چپم. روي يک نيمه نوشته شده بود «علي» و روي ديگري نوشته شده بود «فاطمه» خوابم تعبير شده بود. خب ما مسيحي بوديم و غيرطبيعي بود اگر اسم بچه ها رو «علي» و «فاطمه» مي گذاشتيم! واسه همين اسمشونو گذاشتيم «ايليا» و «فاطيما». |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آذر 1384ساعت 12:20 توسط دیاموند
|
|
||
|
|
|
|
|
به نظر شما باس برا عاشق شدن کسب تکلیف کرد یا اصواتا جنس عشقیات از اون نوع اجناسه که با مقدمه و مولفه و تعریف و تمجید و بشین و پاشو و بفرما سازگاری نداره؟!!
گرچه تو این دنیای مجازی از بس از عشقولیات ... حرف زده شده که ماهم یادمون رفته ... این جناب مهدی قزلی هم ماه رمضونی تو جذر و مد حرف قشنگی زد العشق نور یغذف الله فی قلب من یشاء عشق نوری است که خداوند در هر دلی که بخواهد می افکند البته حد اکثرش باس بگیم قال قزلی یادش به خیر این چند ستر رو به نقل از ۴ سال پیش می نویسم... کجاست جای آن نغمه سوزان که از نای نی بلند شود و آرزوی نیستان را کند . که اگر همسفری را می طلبد برای همنوایی این نینامه است . .... دیگر در این گاه چه مجال دیدن چشم مجنون برای لیلی است که با سایه او عنان از کف دهد . که تمام لیلی چشم و ابرو و نگاه و غمزه و عشوه لیلی است . وگرنه مگر مجنون خر است که عاشق او شود. .... ۸/۲/۱۳۸۲ این یه بخش از یه مقاله مفصله با عنوان لطفا مرا نگاه کنید !! اگه عمری بود می زارم
اما نتیجتا مطلب.... حکم شرعی عاشقی چیه؟؟؟ جدا کسی می دونه بگه !!!! هرکیم فتوا می ده باس قو له مناظره رو هم بده!!! ببینیم کی مرد یا صد البته زنشه اینم پایین همون دفتر نوشتم عشق یعنی صبر ایوب علی(ع) دختری دنبال نعش مادری.. علی علی
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هشتم آذر 1384ساعت 15:30 توسط دیاموند
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام باید خدمتتون عارض شوم که این اسم لیلا که مدتی اینجا مهمونی اومده بود مال یکی از دوستان ما هستش که ناپرهیزی کرده می خواد سیستم بلاگر بنویسه
ما هم که انده (اگه تونستی بخونیش) معرفت و مرام و خراب رفیقیم برای بست و گسترش فرهنگ دوست تحویل گیرون و پرورش استعداد های گم و گور این مرز و بوم این یوزر و پس قضیه رو دادیم بش . اما از قضا ی روزگار زد و اون قالب نصف و نیمه ما رو هم پروند . با شه ان شا الله به موقع از خجالتشون در میام. * اون رو دو دستی گرفت و فشار داد . گومپ گرومپ قلبش هی تند تر می شد وقتی خواست پرش بده جنازه بیجون پرنده افتاد وسط حیات . |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه هفتم آذر 1384ساعت 23:31 توسط دیاموند
|
|
||
|
|
|
|
|
وقتی که صاحب خونه کریم باشه
وقتی که داری می ری پابوس امام رئوفان وقتی که مقصد السلطات ابا الحسن باشه اگه دست خالی برگردی خنگیه خودته . چپکی بودن کاسه گداییته . چرکولکی بودن ظرفته.... اما .... با تمام خنگی و چپکی و چرکولکی بودنمون............... باز امام رضا دست پر برمون گردوند. البته بگذریم از بغض و حیرتم که دم رفتن گذاشت تو کوله بار سفرم و هنوز گیج می زنم یعنی چه؟ قرار بود خیلی چیزا رو که خیلی وقت بود رو دوشام تحمل می کردم بسپرم به آقا سپردم اما موقع رفتن دیدم باز گذاشتن رو دوشم اما این بار زرنگی کردم زیر بار نرفتم
یه همسفر داشتیم به نام آقا محمد امین خان یه جیگر ۵/۲ ساله با لپهای گلی و قلمبه و چشمهای باهوش زیبا. اینقده این محمد امین ما با ایمان و با اخلاق بود که من به شخصه کلی ازش چیز یاد گرفتم. حالا رمز و رازای داشتن همچین لعبتی باشه تو فرصتش چون تو حرم آقا جای زیارت نامه و این قبیل عرض ارادت ها نکته های کنکوریش رو از مادرش پرسیدم.... هر و قت سوار مینی بوس می شدیم بااون صدای رسا و نوک زبونیش می گفت... دلامدیه آقا امام دمان دلواتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت دلامدیه آقای داننده دلواتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت دلامدیه آنومام دلواتتتتتتتتت( که این به نوبه شعور و فهم و تربیت و ایمان و خیلی چیزای دیگه این بچه رو می رسوند) دیروز رو فقط خوابیدم انگار دلم نمی خواست باور کنم رسیدم تهران و الان دلم تنگه . تنگ تنگ تنگ راستی آخر سر از محمد امین برای برادر زادم نرگس (الهییییییییییییییییییییییییییییییی اگر برادر زاده ندارین خدا قسمتتون کنه) خواستگاری کردیم
کی از آینده خبر داره الله اعلم و از این جور چیزا مادرجون در ضمن من دیکته رئوف را بلد نیستم چطوری می نوسنش؟!! |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه ششم آذر 1384ساعت 11:49 توسط دیاموند
|
|
||
|
|
|
|
|
آخ آخ آخ
هيچي نمي گم فقط قربون كبوتراي حرمت امام رضا(ع) قربون اين همه لطف و كرمت اما رضا(ع) ..... فقط اگه رخست داده شد ... دعا گوي همتون هستم... يا علي |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه یکم آذر 1384ساعت 12:15 توسط دیاموند
|
|
||