
|
|
|
|
|
همه می گن تاریخ مصرف عشق های آتشین شرقی گذشته و سراغ لیلی و مجنون رو باید از کتابهای خاک خورده گرفت .... اما چند روز پیش تو بهشت زهرا یه بهشت کوچیک دیدم که یک مرد در فراغ زنش درست کرده بود ... آب و گل و شمع و کبوتر ....... یه امام زاده کوچیک ....اسم و تاریخ تولد خودش رو هم پای سنگ قبر خانومش حک کرده بود ... اما جلوی تاریخ وفاتش خالی بود ... خدمتکاری که استخدام کرده بود که اونجا رو هر روز آب و جارو کنه بهمون گفت اون مادر 4 تا شهیده..... مادرم هر وقت می ره بهشت زهرا می گه اون مرد هم اونجا است. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1384ساعت 17:26 توسط دیاموند
|
|
||
|
|
|
|
|
نگاهش که کردم همان آشنای دیرین بود اما چه غریبانه می نگریست و چه معصومانه می گریست اشکهایش از گونه هایش حیا می کردند نمی دانم فرو خوردن بغض سخت تر است یا پنهان کردن اشکهای سرازیر شده؟؟؟ |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم مهر 1384ساعت 0:7 توسط دیاموند
|
|
||
|
|
|
|
|
بار خدایا!
آنکسی که نیاموخته آموختی مرا که هستی و برای بودنت هیچ گواه و دلیلی جز خودت وجود ندارد! راه دشوار است... می دانم که می دانی.... پایمان عاجز از طی طریق... می دانم که می دانی... و کاش من می دانستم که می دانی و باز گفته ای ... بخوانید مرا تا اجابت کنم شما را...!!!
دلم به اندازه غربت غریبی دلم تنگ است ... از دست خودم به که بگریزم... از دست این من به که پناه ببرم.... کاش مفری بود که منم را آنجا برای تمامی تاریخ زندانی می کردم...
الا یا ایها الساقی ادر کاسا ونا ولها که عشق آسان نمود اول ....... راستی از اون چیزای لا یتفهمم این دنیام عشقه نه؟؟ |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیستم مهر 1384ساعت 23:22 توسط دیاموند
|
|
||
|
|
|
|
|
تنها آرزوی شمع سوختن و ذوب شدن نیست.... گذران زمان خواه بخواهد و خواه نخواهد او را خواهد سوخت. تقدیر شمع سوختن است.... شاید اما آرزوی شمع این باشد که جایی بیافروزد و شعله ور شود که از وجودش نور امیدی در دل گمشده ای بتابد و یا اما هدایتگری باشد در ظلمات . رسالت شمع هدایت است. هدایت شدن هدایت کردن هادی شدن مهدی شدن... که اگر انجام یک شمع سوختن و تنها سوختن باشد... |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم مهر 1384ساعت 19:55 توسط دیاموند
|
|
||
|
|
|
|
|
حکمتی بود و قسمتی و رزقی که دیشب و امشب با کلی از آدم خوبای خدا دمخور بودیم. که البت از کرامات ماه مبارکه.
دلم واسه خودم جزغال شد. چه بلایی که سر این دل نیاوردم. دچار خود کمتر از همه بینی حاد شدم. هر چی فکر می کنم از این حکمتها که نصیبم شد چیزی بنویسم می بینم که حرف همون حرفای ملایی سر منبره و ننه بزرگای الهی قربونشون برم... اما بعضی وقتا حکمت رو بهت تزریق می کنن. یعنی یه چیزایی که می فهمی و لی نمی تونی بگی. قضیه تک خوری نیس بعدا واسم حرف در بیارین.... بعضی حکمتها صاف می ره تو قلب ... به گذر گاه زبان هم آلوده نمی شه! جون شما خوب ماهیه ... به قول استاد تو دنیا خیلی صدا ها هست که می شنوند و ما نمی شنویم. خیلی چیزها هست که می بینند و ما نمی بینیم ببینیم با این چشم و گوش چه کردیم.... علی علی
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه پانزدهم مهر 1384ساعت 22:35 توسط دیاموند
|
|
||
|
|
|
|
|
آخخخخخخخخخخخ جون ماه رمضون هم رسید..... باشه سر فرصت کلی بالا منبر می رم اما... امشب دلم بس ناجوانمردانه گرفته.... بی خود نیست می گن شیاطین در ماه رمضان در بندند....آدم بعضی وقتا بعضیا رو در نزدیکیش می بینه.... آه صاف و زلال مثل یه چشمه....
وقتی مادر شهدا رو می بینم یه چیزی ته دلم می گه ... وقتی فرزند مادری شهید می شه یعنی خدا داره می گه دستت درست . خوب تربیت کردی . قبول صاف برای خودم. جدیدا یه نی نی روشنایی خونمون شده. کم کم دارم حس می کنم که عشق مادر و فرزند چیزی جدا از دوست داشتن های کوچه و بازاره. پاک پاک . این نی نی ما هم که ول کن قضیه نیست شب تا صبح زار می زنه(از بس که این بچه دل دردیه)... اما مادر عاشقه.
من هنوز نمی فهمم وقتی یه مادر با این نیت ساک بچش رو می بنده که این دفعه آخریه که اون رو می بینم یعنی چی؟؟!!! وقتی پسر به مادر می گه که دعا کن که شهید شم. وقتی مادر می گه تو رو از بچگی نذر آقا کردم. و قتی که آقا نذر رو قبول می کنه.............................
وقتی اون چشمه یه مادر باشه.................... پس از سالها ...... تو چقدر احساس حقارت می کنی پیش عظمتش.
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه پانزدهم مهر 1384ساعت 0:51 توسط دیاموند
|
|
||
|
|
|
|
|
اگه دیدین من دیگه ننوشتم ها تقصیر ایم مدیریت ... بلاگفاست. تاحالا شونصدتا مطلبم پریده آهای امت مومن سرورتون کشش نداره مگه زوره وبلاگ بزنید |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه یازدهم مهر 1384ساعت 8:40 توسط دیاموند
|
|
||
|
|
|
|
|
فاصله بغض و لبخند فقط یه قطره اشکه
اگر اشک نریزه هیچ بغضی آرزوی شکستن نمی کند |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه ششم مهر 1384ساعت 15:16 توسط دیاموند
|
|
||
|
|
|
|
|
با یاد ِ خدا
هنوز هم حال و هوای غروب های رنگ پریده ی پاییزی ، حس ِ آن غروب ِ مطبوعی را که با بوی تر و تازه ی خاک ِ نم گرفته ی باغچه و خنده های پرنشاط ِ زینب در هم آمیخته بود ، تو وجودم زنده می کند . روزهایی که ( پدر ) بود و حضورش ، گویی همه ی فاصله ها را پر می کرد . حالا از آن لحظه ها ، رد ِ مبهمی می بینم در دور دست ، و ( چیزی ) که با هر بار یادآوری ، راه ِ گلویم را می بندد ... فرشی انداخته بودم تو تراس و چراغ های حیاط را روشن کرده بودم . چشمم به هندوانه ای بود که یله و رها ، میان ِ آب ِ حوض غوطه می خورد و گوشم به شوخی های کودکانه ی زینب با پدر :
- زینب سادات بسه دیگه ! خسته ام ... _ دوستت دارم ! بهترین بابای دنیا ... !
کلاس پنجم بود . با همه ی شوق و نشاط ِ بچه های هم سن ِ و سال ِ خودش و ، میان ِ همه ی این دوستی را ، ( پدر ) را جور ِ دیگری دوست داشت .
این محبت ِ یکدست ، هرچند ارزنده ؛ ولی جور ِ غریبی نگرانم می کرد . دست ِ خودم نبود ، و نادانسته روز به روز پر رنگ تر می شد ...
*
هنوز هم صدایش تو گوشم تکرار می شود . ضربه های تندی که برادرم به پنجره ی اتاق می زد و اشاره می کرد به حیاط بروم . خشکم زده بود و به وضوح ، صدای تپش ِ قلبم را می شنیدم . جایی تو خلوت ِ حیاط به هم رسیدیم . چهره ی رنگ پریده ی برادرم تو تاریکی ، همه ی ناگفته ها را رو می کرد : دکتر گفت دیگه زیاد اذیتش نکنید . کار از کار گذشته ... زیاد مهمون ِ ما نیست ...
گویی چیزی تو دلم شکست . هنوز بیش از یک هفته از شب ِ هفت ِ پدر نمی گذشت . هنوز مژه هامان از فراق ِ پدر خیس بود ! چیزی برای گفتن نداشتم ... با بی صبری دویدم به سمت ِ کوچه . پرده ی اشک ، جلوی چشمانم را گرفته بود . دخترکی با مادرش از کنارم گذشت . چهره ی زینب تو ذهنم زنده شد . بغضم ترکید :
- زينب جان چرا ؟ چرا تو ؟! چرا حالا ؟ آخه داداش برات ...
ديگر نفهميدم چه شد ...
*
چندین ماه گذشته . درد ِ جدید ، بر غم ِ جدایی ِ ناگهانی ِ پدر سایه انداخته و زینب را زمین گیر کرده . جسم ِ نحیفش روز به روز بیش تر تحلیل می رود . نای راه رفتن ندارد . پزشک ها شیمی درمانی را هم – جز برای تسکین ِ دردهایش – بی فایده می دانند . خودش چیزی از بیماری اش نمی داند و فقط با مرور ِ آرزوهایش است که روزها را می گذراند :
- داداشی یادته پارسال این موقع بابا بود و کتابامو آماده کرده بود که فرداش برم مدرسه ؟! - آره عزیزم ! ایشالا خوب می شی بازم می ری سر ِ کلاس ...
با بی تابی حرفم را قطع می کند :
- نه همین فردا باید برم ! معلما و دوستام منتظرن . از درسامم عقب می مونم .
چی می توانم بگویم ؟! ... چشمهایم باز دارد خیس می شود ... :
- باشه عزیزم ! خودم می برمت . کلاس چندمی می شوی ؟! - اول راهنمایی دیگه ! می خوام امسالم همه نمره هام بیست شه ...
. . .
غروب ِ جمعه است . غروبی که دیگر نه بوی تروتازه ی آب و گل و میوه می دهد و نه از گرمای ِ حضور ِ پدر و شوخی های کودکانه ی زینب ، نشانی دارد . غروب ِ جمعه است و زینب سادات باز هم دلتنگ است . مادر ، گویی نیازی را از نگاهش خوانده باشد ؛ عکس ِ یادگار ِ پدر را می دهد دستش . نگاه ِ قدرشناسی به مادر می اندازد و هق هق ِ گریه امانش نمی دهد .
یواش می خزم کنج ِ اتاقم و همپای او اشک می ریزم ...
*
هرقدر هم که بزرگ بشویم و از آن روزها فاصله بگیریم ، باز هم مهر ماه و ( همشاگردی سلام ) و معلم و صف و کلاس و تخته و بوی کاغذهای سفید ِ دفترچه های شست برگ و کیف و جامدادی و خط کش و کتاب ِ نو ، برایمان تداعی گر ِ خاطره هاییست که با لحظه لحظه ی روزهای کودکی مان گره خورده بود .
یادمان بیاید بچه هایی را که دستشان به این تجربه های عزیز نمی رسد ، و تنها با مرور ِ چندین و چند باره ی خاطره های کهنه شان دلخوش اند .
( برای شفایشان دعا کنیم . )
یا علی
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه ششم مهر 1384ساعت 9:51 توسط دیاموند
|
|
||
|
|
|
|
|
تنها بغض کافی نیست که اگر این بغض نبود بودنت زیر سوال می رفت.... تنها آرزو به چه درد می خورد ... که اگر آرزوی شهادت نداشتی بر شعبه ای از نفاق خواهی مرد.... اگر ته قلبت نلرزد که ان دل دل نیست... اما اگر قلبت به اندازه تمامی زلزله های دنیا هم بلرزد و تنها بلرزد ... بگذار تا آخز دنیا بلرزد...
تنها کافی نیست که بر لب یالیتنی گویی و بر اریکه عافیت طلبی تکیه زنی... نکند که ترک بدارد حصار فولادی تن خواهی من... طبق معمول نتیجه گیری اخلاقیشم با خودتون!!!! علی علی |
||
|
+
نوشته شده در شنبه دوم مهر 1384ساعت 0:47 توسط دیاموند
|
|
||