
|
|
|
|
|
با وجود اینکه از قانون کپی پیست در وبلاگ نویسی متنفرم اما این شعر زیبا رو هدیه می کنم به تمام خاطراتی که برام زنده می کنه خاطراتی که خیلی وقتها ازش فرار کردم و خیلی وقتها از صمیم قلب دوسشون داشتم. این برای من یاد آور یک سرآغازه... عشــــق شـــــوري در نــهاد ما نهاد جان ما در بوتــــــــــه ســــــودا نهاد |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم مرداد 1384ساعت 9:4 توسط دیاموند
|
|
||
|
|
|
|
|
بچه که بودم بزرگی بود که وقتی شیطنت می کردم من باب تادیب می گفت آن ور مرگ یوم الحسره است. و همه حسرت می خورند و بنا به قولی آدم باش !!! و من هم مثلا تادیبٌ فیه می شدم حد اکثر سعی می کردم آدم خوبی باشم و این حرفا و به قول امروزی ها تریپ تقوا و یک زیارت عاشورایی دعای ندبه ای چیزی می خواندیم و آخرش هم دعا می کردیم "الهم الزقنا شهادت فی سبیلک" آنوقت باز هم ذوق می کردیم که کلی آدم شده ایم و من باب خیلی چیزا قطره اشکی نثار می فرمودیم و فکر می کردیم جاده شهادت دوبانده برای ما اسفالت شده است و می گشتیم دنبال تیر غیب که یک باره گی شهیدمان کند.
اما الانم که بچه ام وقتی ادای فکر کردن را در میآورم می بینم این حرف بزرگ یعنی همیشه اگرهم خیلی خوب باشی کسی بالاتر از تو هست. کسی که بیشتر دلش برای خدا تپیده باشه. کسی که بیشتر به درد مردم خورده باشه. کسی که دلش آسمونی تر باشه. کسی که عاشق تر باشه. کسی بیشتر رنگ مولاش باشه کسی که بیشتر منتظر باشه اما من نمی دونم چشم شده. و این یعنی امت ول معطلی بجنب اگه دیر به خودت بیای قضیه ناگهان بانگی برآمد و این حرفا می شه. همینه که از همین حالا دارم حسرت می خورم. اونقدر که نمی دونم اگه بمیرم دیگه باید چه کنم. امروز به پیرزن خسته ای حسرت خوردم که بی منت سایبون زیر آفتاب داغ تو اتوبوس خوابیده بود. چروکهای صورتش حرفهای زیادی برای گفتن داشت. کفشهایی رنگ پریده که روزگاری مشکی بودن. و زنبیل پلاستیکی وصله دار که جای کیف دستش گرفته بود. معلوم بود با این سنش خونه این و اون باری کارگری می ره پینه های دستش تمام نگفتنی ها رو به یه نگاه لو می داد. نمی دونم شایدم اونقدرها پیر نبود اما روزگار بدجوری پیرش کرده بود . وقتی می خواست به خواب بره با دقت چادرش رو درست کرد که وقتی خوابه روش باز نشه ... دلم لرزید ...
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هجدهم مرداد 1384ساعت 15:32 توسط دیاموند
|
|
||
|
|
|
|
|
گریم در لغت به معنای غالب کردن چیزیست که نیستی . یعنی مثلا با گریم یه دماغ پت و پهن و بی قواره رو می کنن .... قلمی. یا مثلا یه چشم چول رو می کنن شهلا و خلاصه از این کارا .
چند روز پیش محض خنده هم شده به یک کلاس گریم سر زدیم که استادش همین تازگی ها از فلان جای دنیا نزول اجلاس کردن و اوهون و تولوپ و غیره و مثلا کلی آدم با چیز همون شخصیت بودن. از قضا شاگردهای این حضرت اجل همگی خانوم بودن و تقریبا نیم ساعت اول کلاس به بگو بخند گذشت و من فکر می کردم اینها 300000 تومان پول دادن که با این حضرت اجل بخندند!!! آخر کلاس برق از سه فازم پریم وقتی یکی از دوستان گفت که ایشون در زمانی قبل طلبه حوزه علمیه بوده و قاری قرآن.
و من هم دلم به حال طلبه ها سوخت هم حوزه ها هم قاری ها.
خداییش گریمور قهاریه نه؟! |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه هفدهم مرداد 1384ساعت 8:27 توسط دیاموند
|
|
||
|
|
|
|
|
نمی دانم کجا و کی خواندم که "ارزش انسان به اندازه حرفهاییست که برای نگفتن دارد و خدا بیشترین حرف را برای نگفتن داشت. " و من خیلی طول کشید تا بفهمم معنای این جمله را نمی فهمم.
اما به گمانم خدا تمامی حرفهای ناگفته ا ش را هر روز می گوید . و من نمی دانم چرا یکصد و بیست و چهار هزار و اندی رسولانش همه آمدند و یک حرف را هی زدند ،و امت نیز هی آنها را تبعید کردند و به آتش انداختند و به صلیب کشیدند و استهزا کردند و شاعر و داوانه خواندند و سیرابی شتر بر سرشان ریختند. و باز نمی دانم که چرا خداوند از دست این مردم خسته نشد ،ناامید نگشت ، نسل بشر را بالکل منغرض نکرد یا آنکه مجبورشان نکرد بنشینند و حرفهای خدا را زورکی هم که شده بشنوند. و حرفهای خدا نگفته ماند و ماند و ماند. اما این را هم نمی دانم که چرا این امت نابخرد گندم خوار بعد از این همه سوزاندن خورشید هنوز به دنبال اجرای منشور سازمان نمی دانم چی ؟! می گردند! و حقوق بشر ار هی با گلوله بر سر مردم می کوبند و حقوق زن را از سرش می کشند. انگار نه انگار که این دنیای وانفسای که هر از گاهی وقتی چیزی از آن سر در می آورند کلی ذوق می کنند و فکر می کنند وای...خدای من چه کار مهمی کرده اند.... خدایی دارد!! |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه یازدهم مرداد 1384ساعت 15:16 توسط دیاموند
|
|
||
|
|
|
|
|
نگهبان آرام آرام نعش مرا به سوی صلیب می کشید ... حتی اجازه ندادند کسی برایم موعظه ای کند.. انگار همه وعظهای تاریخ را به گوشم خوانده بودند. حکمم را قاضی خودش صادر کرد ." محکوم به مرگ. جرمش عاشقی... دیگر حق ندارد عاشق شود" . اما کاش او حتی لحظه ای می فهمید که چقدر عاشقش هستم!!! |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه نهم مرداد 1384ساعت 20:22 توسط دیاموند
|
|
||
|
|
|
|
|
وقتی که خیلی بچه بودم مامان اینام تصمیم گرفتن خونه رو خودشون رنگ کنن. کار یه هفته ای طول کشید و بعدش یه چرت جانانه تو بعد الظهر تابستونی می چسبید. من هم برای اینکه کمکی کرده باشم و از قافله عقب نمونم ماژیک مشکی کلفته داداشم رو برداشتم و یه خورشید خانوم حسابی رو دیوار کشیدم.... اما نمی دونم چرا وقتی بیدار شدن حسابی از خجالت بنده در اومدن؟؟!!! هنوزم که هنوزه نفهمیدم مگه یه خورشید خانوم مشکی وسط اون همه سفیدی الکی چه اشکالی داشت که اونا دوباره از اول کل دیوار رو رنگ کردن!!؟؟؟؟
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه هشتم مرداد 1384ساعت 23:24 توسط دیاموند
|
|
||
|
|
|
|
|
به سایه های دنیا حسودیم می شود زیرا که بودنشان در گرو نور است...و من سالهاست که با سایه خویش غریبه ام |
||
|
+
نوشته شده در شنبه هشتم مرداد 1384ساعت 23:5 توسط دیاموند
|
|
||
|
|
|
|
|
تا حالا به فرق بین سکوت و فریاد فکر کردین..؟ گاهی سکوت از بلندترین فریادها هم رساتره و گاهی فریادهایی که حتی خواب یک شب پره رو هم بیتاب نمی کنه! اما بزرگترین حماقت وقتیه که به جای فریاد سکوت پیشه کنی و به جای سکوت فریاد بی خود بزنی........ و من سالهاست که خاموشم!!! یک دوستی که خیلی عزیزه مثل دکترها به بنده تجویز کردن بنویسم.. چشم ... می نویسم اما عواقبش با خودتونا بعدا به من نگید چرا؟؟!!!
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه سوم مرداد 1384ساعت 15:56 توسط دیاموند
|
|
||