
|
|
|
|
|
برای هر کس مادر معنا و مفهوم خاصی دارد .
مادر من گرچه نمی داند کامپیوترم چطور روشن و خاموش می شود گرچه حتی نمی تواند از رموت کنترل تلویزیون درست استفاده کند... اما برای من یک آغوش همیشه گشوده است بی منت مادر من شش کلاس سواد بیشتر ندارد اما همیشه نماد مهربانی ... زیبایی... و قدرت بوده مادری که می داند و می تواند اما نه علم و تکنولوژی روز را که راه و روش زندگی کردن را خیلی بیشتر از مادران امروزی مادری که بیشتر از هر زنی دوستش دارم قبولش دارم به او افتخار می کنم به او تکیه می کنم مادری که به من عشق دین ایمان استواری و اعتماد به نفس آموخت مادری که گفت می توانی و بال پروازم شد رفیقم شد رفیقم هست عاشقش هستم تا حدی که عشقش بهای هر عشقی در زندگیم شد
درست بر خلاف مادران امروزی که کامپیوتر را بلند با ماشین ملق!! می زندد تحصیلات عالیه شان گوش آسمان را کر کرده همه چیز و همه کس هستند... استاد... دکتر... مهندس... وکیل... وزیر... همه چیز.... جز مادر!!!
مادرم برای من فرستاده خداست تا بی هیچ منتی دوستم بدارد تا بی هیچ منتی دوستش بدارم مادری که با ۳۸ سال تفاوت سن... هم کلام.. هم درس.. هم بازی... و هم راه من بوده و هست...
دریغ که این روزها این ماه ها بیمار است و لبخند از لبانش فراموش شده است. دعایش کنید
یا علی
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 16:16 توسط دیاموند
|
|
||
|
|
|
|
|
دقیقا روز قبل از سفر ما به کربلا پسر داییم از کربلا برگشته بود. ما فرصت نکردیم بریم دیدنش ولی تلفنی کلی اطلاعات ازش گرفتیم.
پسر داییم تعریف می کرد در نجف به دیدن آیت ا. سیستانی رفته بودن. هر روز ساعت ۱۰ صبح می شه به دیدن ایشون رفت . بیتشون نزدیک حرم امام علی علیه السلام قرار داره. وقتی بعد از کلی بازدید بدنی و غیره خدمت آقا می رسن یکی از ایرانی ها از ایشون اجازه می گیرن و شروع می کنن به مداحی کردن. بعدش هم هرکی هر سوالی داشته می پرسیده. پسر دایی من هم که اصولا جخد بلا می زنه وسط خال بر می گردن و می پرسن که چرا حرم امام علی نماز جماعت نداره... آقای سیستانی پاسخ می دن که از بس هر کی رو امام جماعت کردیم شناسایی کردن و شهیدش کردن دیگه نماز جماعت برگزار نمی کنیم. ...... باز هم می پرسن که شنیدیم شما برای زیارت به حرم نمی یاین چرا؟ و ایشون می گن چون هر وقت میام در حرم به روی زائرا چند ساعتی بسته می شه تصمیم گرفتم از دور سلام بدم." چون این حرم حرمی نیست که بخواد به روی کسی بسته بشه" و دست آخر می پرسه که یه سوقات برای ما ایرانی ها بدین که همراه خودمون ببریم... و ایشون با دستشون به مداح اشاره می کنن و می گن " زمان حرف زدن سپری شده.... الان موقع عمل صالحه... سرنوشت مردم عراق نتیجه همین حرف زدنهای بدون عمله...."
پ.ن: قربان امام علی برم و مظلومیتشان.... قربان عاشق ترین امام .... ادعا می کنم عاشق ترین امام به همسر... چون هیچ امامی همسری چون فاطمه سلام الله علیها نداشتند.... همکفو ترین همسر... قربان آن غسل روی پیرهن.... قربان آن تدفین شبانه..... قربان آن قبر مخفی.... قربان ان قدر مخفی....
یا علی |
||
|
+
نوشته شده در شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 10:40 توسط دیاموند
|
|
||
|
|
|
|
|
می دونم احمقانه است اما دو روزه که مریضه...
کاش دانشگاه نمی رفتم دیدن فرو ریختن یک دوست خیلی سخته... فکر نمی کردم کار به اینجا ها رسیده باشه.... امیدوارم هیچ کس از من نپرسه که منظورم کیه اما دارم دق می کنم. وقتی برای همسرم ماجرا رو تعریف کردم چند بار با اکید پرسید منظورت فلانیه؟؟ گفتم: آره. گفت : آخه اونکه رفیق جون جونیته..... اینقدر درگیر روزمرگی شده بودم که یادم رفت از دوستم بپرسم چه مرگته؟؟؟؟؟ و اون واقعا یه مرگیش هست!!!!! تا حدی که دیگه حق نداره خونه کسی بره.... تا حدی که دیگه حق نداره به کسی زنگ بزنه.... تا حدی که دیگه حق نداره از هم سر!!!! ش بپرسه تا نصفه شب کدوم گوری بوده.............. و به خاطر بچه اش!!! بچه اشون!!!! بسوزه ........... بسوزه ............. بسوزه............
من عصبانیم .... من غمگینم.... من دارم زار می زنم.... سخته ... به خدا سخته وقتی عاشق شدن یکی رو می بینی ... نابود شدنش رو هم ببینی... و فهمیدم که من دوست واقعی نبودم... و تمام خاطرام داره مثل آوار رو سرم خراب می شه . تو رو به خدا نپرسید کی بود...............................................................................
ولی بدونید برای خودش کسی بود... و من عجیب یاد این اسم فیلم می افتم.... مرگ تدریجی یک رویا!!!
براش دعا کنید |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 12:51 توسط دیاموند
|
|
||
|
|
|
|
|
فردا قراره تمامه دوستان عزیز ترینم !! تو دانشگاه دور هم جمع بشیم.
به یاد گذشته ها بخندیم!! شایدم گریه کنیم !! ساندویچ هپل(۱) بخوریم !! و بریم پایه(۲)!! یادش به خیر.... قبلنا میرفتیم قیف خامه(۳)!! اما دیگه نمی شه... روزهایی که فارق از نیک و بد و مرگ و حیات برای نجات انسانیت نطق چند ساعته می کردیم و وقتی از پله ها پایین می اومدیم به قائده که هنگ سرباز پا می کوبیدیم... و تصورش رو بکن که با چادر هامون چتر نجات درست می کردیم و ار بالای پله ها ورجلا می زدیم پایین!!! روزهایی که فاطمه زیارت عاشورا می خوند و ما زار!!! می زدیم !!! (خیلی هنره با زیارت عاشورای فاطمه گریه ات بگیره!!! جدا اخلاص لازم داره!!!) روزهایی که باز باهمون فاطمه مدام از سر کلاسهای اساتید شوت!!! می شدیم بیرون!! و هر هر به ریش های داشته و نداشته اساتید می خندیدیم!!! روزهایی که مشهد می رفتیم!!! مشهد می بردیم!!! مشهد می بردنمان!!! روزهایی که همه بودن!!! هادی هم بود... که نیست.... (فکرتون به جاهای بد خطور نکنه. هادی یک هم کلاسی بود که همین چند وقت پیش مرد!!! اصولا آدم محبوبی بود!!! ولی بر خلاف تمامی دوستان هم کلاسی که با هم مزدوجیدن!!! با غریبه مزدوجْ الیه شد و در نهایت تومور مغزی گرفت مرد!!! و من کلی زار زدم!!!) خلاصه.... ما داریم می ریم اون خراب شده!!! عزیزان هم دانشگاهی بسم ا. ساعت ۱و نیم تا ۶ هست ما چون حال نداریم ۴ می ریم!!! (۱): روبروی دانشگاه ما یک پاساژ داشت به نام ۲۳ و اونجا هم کلی ساندویچ هپلی داشت که ما از زور گشنگی می خوردیم!!! چون دانشگاه ما وسط بیابان خدا بود!!! (۲):پایه یک جایی بود که آب میوه را با میوه و البته هسته اش قاطی می کرد می داد به خورد مردم!!! ما هم امت آویزون ... می رفتیم می خوردیم !!! (۳):یک مغازه ای بود شیرینی ای!! قیف درست می کرد و توش خامه می ریخت. ما هم می رفتیم ... اما مغزه اش تغییر کاربری داده یا هرچی دیگه نیست!!!! پس نمی تونیم قیف خامه بخوریم!!!! همین!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 22:51 توسط دیاموند
|
|
||
|
|
|
|
|
آب و هوای نجف عجیب بوی فاطمه(ص) می داد
و تو ناخودآگاه کوفه را با مدینه و کوچه هایش را با کوچه های مدینه و در هایش را با در خانه علی اشتباه می گرفتی... و هیچ روضه ای به اندازه روضه زهرا(س) اوج غربت و غریبی نجف را بارگو نمی کرد... .....
و من دلم به اندازه هزار و اندی سال غربت گرفت وقتی فکر کردم که اگر نشان قبر فاطمه(ص) را می دانستم و بر فرض می گفتن .... می گفتن گوشه فلان سنگ کنار آن چهار جگر پاره بقیغ سنگی است که هزار و اندی سال فاطمه(ص) آرمیده است....
بر حال و روز من بیچاره چه فرق می کرد.... مثل اینکه خراب شدن قبور مطهر سامرا چه تفاوتی ایجاد کرد... یا ................................................................................
یا علی |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 11:58 توسط دیاموند
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز فیلم زن دوم سیروس الوند رو دیدم....
و خیلی غریب ضرب آهنگ فیلم با وجودم هم صدایی می کرد.... و خیلی غریب تر اینکه همه درست ترین کاری رو انجام دادن که باید انجام می دادن.... به دور از کنایه ها و نیش زخم...
پ.ن: من هر وقت هر فیلمی رو می بینم تا وقتی داغ فیلمم در باره اش احساسی قضاوت می کنم. بعدا شاید منطقی تر نظر بگم. اما الان .. یعنی همین الان که از سینما رسیدم خونه... این فیلم یک تصویر زیبا توی ذهنم حک کرد. تصویر زیبا از عشق.
پ.ن۲: خوب شد ما نمردیم این پرسپولیسی ها قهرمان شدن!!! این محل ما رو گذاشتن رو سرشون!!! بعضی از ابن الوقت ها هم که منتظر یک بفرمان که بیان وسط.... حالا...
پ.ن۳: به میمنت عزیزان پرسپولیسی مقیم مرکز(یعنی خونمون) (یعنی من و همسر جان) امشب شام مهمون مادر شوهر جانیم. حالا بماند که من چقدر نذر و نیاز کردم پرسپولیس ببره!!! و حالا یکی دیگه برده و یکی دیگه باس شامش رو بده!!! ( یکی از اساتید ما می گفت... اگر همسرتون فوتبالی شد میدون رو خالی نکنید و ژست روشنفکری به خودتون نگیرید... بیان تو گود. اونقدر هام ورزش اعصاب خوردکنی نیست...یاد گرفتن ۱۲ تا اسم و چند تا فحش مودبانه اگر به مودت بین اعضای خانواده کمک کنه می ارزه!!!) نتیجه اخلاقی: ... شوره محسن خلیلی رو ببرن که توپ رو کوفوند تو تیر در وازه و شوهر جان بنده داره از کمر درد به خودش می پیچه!!!!!! |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 22:19 توسط دیاموند
|
|
||
|
|
|
|
|
یکی ار همسفری های کربلامون پدر و مادر پیرش رو اورده بود زیارت....
با کلی مصیبت اونها رو بلند و کوتاه می کرد و با ویلچیر و صد البته گاری های دوست داشتنی اونها رو به زیارت و می بد و میاورد! دیروز خبر دادن که مرد!!! فردای روزی که به تهران رسیدیم. بابای فلجش نه ها! مامان پیرش نه ها!! خودش.... مُرد!!!!
پ.ن: دیروز این همسایه ها اومده بودن زیارت قبولی و این حرفا. اصرار داشتن بگن که عراق نا امنه و ما کلا و فامیلا می ترسیم بریم... براشون ماجرای این همسفریمون رو تعریف کردم... مطمعنم که نفهمیدن!!!!
یا علی |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 14:6 توسط دیاموند
|
|
||
|
|
|
|
|
کاش نمی رفتم
کاش نمی دیدم کاش حس نمی کردم ... حالا که رفتم... حالا که دیدم... حالا که حس کردم... آواره شدم... می فهمی!!! آواره!!! و چقدر سخته وقتی بخوای دلت رو جا بگذاری و بیای... احساس آدم(ع) رو دارم که از بهشت رانده شده بود... رانده شدم...
پ.ن: دعا کردم. برای همه. اونجا جاییکه همه به یاد می یان. حرف برای زدن زیاده. شاید اگه دوستان بخوان و حوصله اش رو داشته باشن سفر نامه مفصلی نوشتم که براتون کم کم تو وبلاگ بگذارم. به جنونش می ارزه ... می ارزه که آواره بشی... اگه تا حالا نرفتی یا علی بگو... اونجا وادی هست که می خرنت... به قیمتت نگاه نمی کنن .. به کرم خودشون نگاه می کنن... تو بخواه!!! از ته دل بخواه!! خواستنت لبیک طلبیدن آقاست... مگه می شه آقا کسی رو نطلبه... یا علی.................................................................................................. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 11:26 توسط دیاموند
|
|
||
|
|
|
|
|
احساس غریبی دارم
احساس می کنم دارم آخرین روزهای عمرم رو سپری می کنم... تمام روزهای عمرم تنها تا سه شنبه امتداد پیدا می کنه... و از اون به بعد دیگه مهم نیست... انگار انقطاعی داره پدید می یاد. دارم دل می کنم از این دنیا ... از دوست داشتنی هاش ... از گیر هاش وصل هاش بند هاش... احساسی غریب بین من و آرزوهام فاصله انداخته... به من می گه که ببُر ... شاید برگشتی در کار نباشه ... و زیباییش اینه که خودم به استقبال این بی بازگشت می رم.... مادرم می گه... ما که کارمون تو دنیا تموم شده . بر هم نگشتیم نگشتیم ... اما شما ها اول زندگیتونه ... ان شا الله که سلامت بر می گردین... اما من می گم.. ما هم هنوز زندگیمون رو اونقدر ها شروع نکردیم که نشه تمومش کرد... بر هم نگشتیم نگشتیم... احساسی از شعف و انتظار ... داریم می ریم کربلا.... اعوذ بالله من الکرب و البلاء...... و این احساس غریب ... احساس دوست داشتنی.... تمام وجودم رو تسخیر کرده.... نرفته فغان می زنم... و لا جعل الله آخر العهد منی لزیارتکم..... السلام علی الحسین و علی علی ابن الحسین و علی اولاد الحسین و علی اصحاب الحسین....
می خوام که منو حلال کنید و ببخشید... شوق وصال از وجودم زبانه می کشه.... دعا گوی همتون هستم...
التماس دعا یا علی |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 10:19 توسط دیاموند
|
|
||
|
|
|
|
|
بوی باران بوی سبزه بوی خاک...
زیبایی این روزها یادم می اندازد که جوانم که باید جوانی کنم خسته از دیروز کسل از امروز اما... امیدوار به فردا راستی چرا یادمان نمی دهند چطور خدایی جوانی کنیم؟؟/
یا علی |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 23:53 توسط دیاموند
|
|
||