
|
|
|
|
این روز ها حرف من این است..... سراپا اگر زرد و پژمرده ايم ولي دل به پاييز نسپرده ايم چو گلدان خالي، لب پنجره پر از خاطرات ترك خورده ايم اگر داغ دل بود، ما ديده ايم اگر خون دل بود، ما خورده ايم اگر دل دليل است، آورده ايم اگر داغ شرط است، ما برده ايم اگر دشنه دشمنان، گردنيم! اگر خنجر دوستان، گرده ايم؟! گواهي بخواهيد، اينك گواه: همين زخمهايي كه نشمرده ايم! دلي سربلند و سري سر به زير از اين دست، عمري به سر برده ايم جاتون خالی برای سپری کردن ایام طبق سنوات گذشته رفتیم لار عکساش رو میگذارم شمام از این همه زیبایی مدهوش شین ما که شدیم!!! این دماوند است در اوج قدرت و غرور و شقایق های وحشی که مستت می کن.... این را در بی نهایت ضرب کن می شود تعداد گلهای این دشت از ادوات زندگی در کوه و کمر!!! و عصر های جمعه... حتی اگر در زیباترین جای دنیا هم باشی باز... دلت می گیرد!!! پ.ن: دوست داشتین آدرس بدم خدمتتون ... هنوزم وقت هست ها!!! |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 14:44 توسط دیاموند
|
|
||
|
|
|
|
|
نه بسته ام به کس دل نه بسته کس به من دل چو تخته پاره بر موج رها رها رها من
چو دل به سینه نزدیک به من هر آنکه نزدیک از او جدا جدا من
نه باده در سبویی که تر کنم گلویی به یاد آشنا من
در آسمان ابری دلم گرفته ای دوست هوای گریه با من هوای گریه با من نمی دونم تا حالا با یه آدم افسرده زندگی کردین یا نه؟! من سالها بودم و خوب می دونم علائمش چیه... اینکه به تخت خوابت می چسبی و دلت نمی خواد ازش جدا شی.... دائم به ساعت ذل بزنی و دعا کنی لحظات بگذره... کوچکترین صدا یا حرف یا هر چیزه دیگه ای دیوونت بکنه و اضطراب مثل نجاست کل هیکلت رو بگیره!!!! و من رسما افسده شدم !!! چون علاوه بر علائم بالا هزار جور درد و مرض پیدا کردم تا حدی که کابوس هام تو خواب هم دست از سرم بر نمی داره....دلشوره..... واژه ای که سه سال تموم فراموشش کرده بودم... و اضطراب .... و گریه... و همون ترس کودکی هام که باز به سراغم اومده.... ترس از آژیر ... ترس از تاریکی... ترس از تنهایی... ترس از صدای بلند... ترس از دعوا.... ترس از صدای هلیکوپتر.... و سیاست... محبوب من ... که این روزها دلم می خواد وقیح ترین فحش های خانوادگی و بی خانوادگی رو نصیبش کنم.... از علائم افسردگی من همین بس !!!!!! مرده شور این لحظات تاریخی رو تو مملکتم ببرن !!! |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 15:25 توسط دیاموند
|
|
||
|
|
|
|
|
خیلی فکر کردم که چطور میلاد حضرت زهرا رو بهتون تبریک بگم... یاد منبع اصلی عکسام افتادم و.....
اینجا این ور مسجد النبیه... باب اولی و دومی و سومی... که زیاد به کار ما بچه شیعه ها نمی یومد... اما اینجا.... فرق مکوله... بهش می گن بین الحرمین... عشق و صفاست... اینقدر حال می ده تو دمای ۴۰ درجه تو آفتاب بشینی و صفا کنی.... البته اگه بری زیر چتر های که تو این عکس بسته است بیشتر حال می ده... اگه بارونم بیاد و تو هم خل باشی و این وسط وایسی بیشتر حال می ده... و اما اینجا... کمی بگردی... یک کم سمت اون در های طلایی تا مسجد پیامبر... اسمش رو بلدی... بهش می گن کوچه بنی هاشم... اما باید قول بدی که چشمات رو ببندی... با چشم دل بری خودشون راه رو بهت نشون می دن....
راستش این سفر مکه ما بیشتر از خودمون با اماکن عکس گرفتیم به همین دلیل وقت زیادی صرف عکس گرفتن از مناظر نکردیم. این هم عیدی من برای زاد روز مادر هممون..... ام الائمه... و مدینه جایی بود که از ته دل مادر صداش زدم..... و غربت مدینه... غربت غربت غربت..... خفت می کنه.. دقت می ده.... یا علی التماس دعا
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 18:48 توسط دیاموند
|
|
||
|
|
|
|
|
پیش یکی از فامیل های هم سن و سالم تو ماشین نشسته بودم و با هم مسیری رو طی می کردیم. با خشم از تعطیلات ۱۴ و ۱۵ حرف می زد و به طعنه می گفت:" مگه امام خمینی تو دریا غرق شده که همه تو این تعطیلات می رن شمال" و با عصبانیت فریاد می زد که آخه کی دیگه بعد از این همه سال در مرگ یک پیر مرد گریه می کنه که اینا خودشون رو مسخره کردن و این روز ها رو تعطیل می کنن. آدم باباش هم بمیره بهد این همه سال دیگه اشکش براش در نمیاد و من همینطور بی صدا گریه می کردم....
گریه می کردم در فراق مردی که عاشقانه دوستش دارم . فراتر از پدر مادر برادر... مردی که معنای مرد بودن رو به من آموخت... مردی که جمیع اضداد بود... مردی فراتر از باور های آدمی از چیزی که باید.... روزی با یک مرد آمریکائی که تازه مسلمان بود چت می کردم... او به من گفت شما نمی دانید چه چیزی را داشتید و چه چیزی را از دست دادید... کاش خمینی در کشور ما بود.... و او گفت که انقلاب خمینی را ما فهمیده ایم و شما به فراموشی سپرده اید.... راست می گفت ما انقلاب را بالکل صادر کرده ایم... هر کجا که ندای آزادی خواهی را می شنوی عکس امام را در دستان جوانانش میبینی .... و خودمان.... از خمینی گفتن و نوشتن براین دلنشین است.. آرزویی که هیچ گاه براورده نشد... دیدارش... وقتی که رفت ۷ سال بیشتر نداشتم... گریه کردم... گریه.... زار زدم که چرا ندیده رفت.. نبوییده رفت... آرزویم بود و رفت.... خوابش را دیدم.. دست نوازش سرم می کشید... هنوز هم یادم هست.... هنوز هم از احساس آن لحظه ها غرق شادب می شوم.... دوستش دارم... و هنوز هم نیمه های خرداد گریه می کنم... مثل آنهایی که تازه عزیزی را از دست داده باشند... ته دلم می سوزد.... سوزشی که جز اشک درمانی برایش ندارم.... این روزها دلم بیشتر هوای خمینی کرده است..... یا علی |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 14:20 توسط دیاموند
|
|
||
|
|
|
|
|
گریه مخفیانه در دل شب... انگشت را در بین دندانهایم فشار می دادم که صدای گریه ام بلند نشود... پشت در بقیع.... آسمان اما در عوض می غرید و اشک می ریخت....می گفتند اگر بلند گریه کنید می رانندمان... یاد کودکان فاطمه افتادم و گریه مخفیانه شان .... بلند تر مخفیانه می گرییدم... گشتم... نبود... هر چیز بوی فاطمه و علی را می داد از بین برده بودند... از اذانشان اقامه شان نمازشان بدم می آمد... همه چیزشان ابتر بود... و اما مهر تربت عضو گمشده این سفر بود.... چشمانم را بستم... کور مال کور مال به ندای دلم گوش دادم و رفتم... صدای خنده های بچه گانه به گوش می رسید... صدای بازی های کودکانه حسن و حسین (ع) . وسط آن دو ردیف ستون .... همان کوچه بنی هاشم بود.... اما چشمانم را که باز می کردم همه می پرید.... همه می رفت... باب اولی باب دومی... بیشتر از تمامی عمرم لعن گفتم... به نیت شادی دل زهرا... پای ستون توبه ۱۱۰ مرتبه به نیت مولا گفتم غلط کردم... (...) خوردم....اثر داشت....
اما مکه.... باید چشمها را باز می کردی... همه جا خدا بود و ولی خدا... امام زمانت را حس می کردی... بویش را می داد... عاشق رکن یمانی شدم... نمی دانم چرا وقتی نماز استغاثه به امام زمان را می خواندم بی اداره خودم را در کنار رکن یمانی پیدا می کردم... آنجا معنی بی اراده را بهتر می فهمی دلت را می برند... مناجات حضرت علی را ساخته اند برای دور کعبه و طواف... آبت می کند... ذوب می شوی.... در مدار صفر درجه قربان خدا رفتم... نمی دانی چقدر حال می دهد دستانت را به سان بچه ها به دامن کعبه آویزان کنی و زار بزنی...
کعبه را همان طور دوست داشتم که زیر قبه امام حسین را.... فطرتا دوست داشتم... فطرتا...... پ.ن: در جذبه آن ساعت هایی که مست بویش شده بودم مانده ام... انگار مستم که نه خوابم خواب است و نه بیدارم بیدار.... یک هوا پیما مرا از میان همه دوست داشتنی هایم به یک باره بیرون کشید.... هنوز قاط زده هستم... ساعتم همچنان به وقت مکه می تپد.... |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 17:0 توسط دیاموند
|
|
||
|
|
|
|
|
مدام با خودم دوره می کنم
میترسم نفهمم می ترسم فراموش کنم می ترسم اولئک کالانعام بروم و بالهم اضل برگردم... می خواهم سوار هواپیما شوم و هزار و چهارصد و اندی سال به عقب برگردم. به روزهای پر هیاهوی مدینه... به سرزمین درب ها و دیوار ها ... به میعادگاه مسمارها و پهلو ها ... صورت های سیلی خورده...پهلوهای شکسته شده.... به پیش دست های بسته شده . استخوانهای در گلو خشک شده . خارهای در چشم ذوب شده. می خواهم بروم سراغ تابوت های تیر باران شده... جگر های از زهر پاره پاره شده... می ترسم می ترسم که نفهمم و این نفهمی هایم را نیز نفهمم..... پ.ن: ۱- دعایم کنید. ۲- حلالم کنید. ۱ ۲--> دعاتان می کنم.
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 12:47 توسط دیاموند
|
|
||
|
|
|
|
|
یادمه دبیرستانی بودم و چون ریاضی و فیزیکم خوب بود به مجتبی پسر همسایمون درس می دادم. همیشه باهاش دعوام می شد و آخر سر کتاب رو پرت می کردم و با داد و قال بهش می گفتم تو چقدر خنگ و نفهمی!!!!!
و فکر می کردم آخرین کاری که تو دنیا براش مناسبم معلمی باشه.... حالا بگذریم که آقا مجتبی الان داره برای دکترای فلسفه می خونه و ما هنوز تو یه قرون دو زار خودمون پیچ خوردیم..... اما الان معلم هستم.... و عاشقانه کارم... مدرسه ام... مدیرم ... و از همه بیشتر بچه هام رو دوست دارم. دلم نمی اد بگم شاگردام چون مثل بچه های خودم دوستشون دارم. فکر نمی کردم روزی شغلی پیدا بشه که اینقدر عواطفم رو درگیر کنه... اما پیدا شد و کرد. وقتی روح های خالص و نابی رو می بینی که با یک اشاره تو منعطف می شن به وجد می یای... نه از قدرت خودتت ... چون که قدرتی نداری.... از این روح های پاک و اهورایی به وجد می یای که وحدانیت رو میبلعن....وقتی از توحید می گی از نبوت .. امامت... معاد.... عشق.... شهادت.... انتظار..... اینقدرم بی دوزاری نیستم که ادبیات نسل امروز رو نشناسم.... باهاشون رفیقم ..... از رو رفاقت که حرف بزنی می فهمنت... می فهممشون.... اول سال از بچه ها یک تست روان شناسی گرفتن و یکی از سوالاش بزرگترین آرزوتون بود..... بگم ۷۰ درصدشون گفتن ظهور امام زمان عج باورتون می شه!! خدا رو شکر می کنم که این روزها و ماه ها به سمت معلمی مشرف شدم و دعا می کنم که کم کاری نکنم و لیاقت این نام که شغل انبیاست داشته باشم.. پ.ن: بنده من باب اطلاع معلم کامپیوترم نه دینی!!!! لطفا سوال نفرمایید!!!! |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 22:18 توسط دیاموند
|
|
||
|
|
|
|
|
یکی از اتفاقات جالب انگیزناکی که در سفر به کرمانشاه برام اتفاق افتاد رو می خوام براتون تعریف کنم....
این سفر کرمانشاه ما یک ویژه گی خاص داشت و اون جوون بودن کل اعضای گروه بود. یعنی من و شوشو و داداش و زن داداش و پسر دائی و زنش و بچه هاشون و مزیت دیگه ای که داشت این بود که هممون بالکل پایه بودیم. برای هر نوع خرابکاری و شیطنت و غیره و ذالک... گشت و گذار های ما توی کرمانشاه به اونجایی رسید که پسر دائی جان از محلی های سراغ جاهای دیدنی اطراف شهر رو گرفت و یک شیر پاک خوده ای بهش گفت که جاده پاوه به نوسود از جاذبه های طبیعی اون منطقه محسوب می شه. پسر دائی جان هم در زمان جنگ تو همون منطقه زخمی شده بود و داداش جان هم کلی اون ورا رو بلد بود برای تجدید خاطره برای خودشون و ایجاد خاطره برای بچه هاشون با کلی هیجان و خاطره های جنگی و بکش بکش ما رو راه انداختن. تلق و تلق راه افتادیم و رفتیم و رفتیم تا به پاوه رسیدیم و نهار رو نوش جان کردیم. سر و اوتول رو کج کردیم و داخل جاده کوهستانی نوسود شدیم. الحق + الانصاف زیبا بود. منم که جو گیو این طبیعت زیبا رو می بلعیدم. تا رسیدیم به یک تابلو که روش نوشته بود یا هو سلطات اسحاق. جمع هم که دیگه اوضاعشون بیریخت بود و احتیاج مبرم به تجدید وضو و نماز خوندن داشتن ذوق زده گفتن اینجا یه امام زاده است بپریم بریم نماز!!!! راه فرعی نسبتا صعب العبور بود اونم به این خاطر که ماشید های خیلی زیادی در اون یک وجب جا در حال رفت و آمد بودن... رفتیم و رفتیم تا به یک گنبد فیروزه ای رسیدیم که چندتا ماشین جلوش پارک بود. اما جلوترش یه ساختمان مانند بود که ۲۰۰ - ۳۰۰ تایی ماشین دمش پارک کرده بودن. مام جو گیر گفتیم امام زاده اصلی اونجاست بپرین بریم... چشمتون روز بد نبینه . دوستان که پریدن با کله برن تجدبد وضو کنن کت پسر پسر دائی جان ( بچه نامحرم بود دیگه.. یه ۱۷ -۱۸ سالی داشت) رو گرفتم . گفتم بپر بریم نماز تا اینا بیان.... داشتیم می رفتیم که کم کم نگاه سنگین آدم ها رو خودم رو حس کردم... انگار بدجوری غریبه می زدیم. همه آقایون سبیلهای از بناگوش در رفته و تا چونه ممتد شده.... بنده به شدت یاد خاطرات پوست کنده شدن دوست های اخوی با در کنسرو توسط دوستان همون طرف ها افتادم و ترجیح دادم وضویی رو که تا اون لحظه سفت نگه داشته بودم تجدید کنم...و همچنان کت پسر پسر دائس جان را خر کش کرده رفتیم در تجدید .وضو خانه.... بقیه بر و بچ که از تجدید وضو خانه برگشتن بنده مثل موش گوشه ای قایم شدم تا نفر آخر وارد اون قسمت مثلا امام زاده شدیم. دو تا اتاق تو در توی کوچیک . یک قبر. یک سنگ سیاه که چالاپ چالاپ ماچش می کردن و تمثالهای زیادی از حضرت علی و هیچ جا برای نماز!!!! اومدیم بیرون دیدیم پسر دائی جان رو زمین به مدد انگشت شصت داره نماز می خونه و بقیه هم به دنبالش و همه اون جمعیت که به ما ذل زده بودن......و کله هاشون با رکوع و سجود ما بالا و پایین می رفت......
ما که جرات نکردیم لام تا کام حرف بزنیم و جیم زدیم تو ماشین. اما همسر جان مخ یکی از اون دوستان جوان رو زده بود و با اطمینان پرسیده بود:" ایشون نواده کی محسوب می شن؟". اون جوان کذایی هم با عصبانیت گفته بود ... ایشون نواده نیستن ایشون همه کس هستن... - همه یعنی خدا؟؟ - اره دیگه خوده خدا!!! - یعنی خوده خوده خدا؟؟؟ - خوده خوده خدا که نه... یه چیزی تو ما یه های خدا!!! - یعنی امام علی؟؟؟ - نه امام علی یه درجه از ایشون پایینترن..... - آهان بله توجیح شدم. اونوقت اون سنگ سیاه چیه؟؟ - اینجا مکه محسوب می شه... اون سنگ هم حجر الاسوده.....اون گنبد فیروزه ای هم امام رضای شما محسوب می شه....
همسر جان که ترسیده بود کل فرشته های الهی و ائمه یکجا بهش اینترویو بشن تا دید اوضاع خیطه و بزرگای معرکه دارن میان جلو جیم می زنه و به ما می پیونده..... هنوز هم نفهمیدم حکمت خدا چی بود که تو بر بیابون و وسط جنگل و رود و کوه خدا... بهد ۴ ساعت رانندگی ما وسط اون جماعت نماز خوندیم....
پ.ن: تو تهران که سرچ کردم اونها از اهالی فرقه الحق بودن که تو اطراف کرمانشاه خیلی طرفدار داره. جالبش اینجاست که اون بنده خدا به همسر جان گفته بود فقط برای شب عید ۴۰۰ تا ماتشین سنگین اینجا اومده بودن. اونها یک محلی داشتن به نام جمخانه که توش عبادت می کردن. اما بیشتر شبیه خوابگاه بود. یاد مسجد های خودمون افتادم. وقتی اون پسره می پرسه که فرقه ما چیه همسر جان می گه شیعه. می گه ما هم همونیم فقط یه کمی!!!!!! فرق داریم. هنوزم یادش می افتم مو به تنم راست می شه. ما که اونجا بودیم یک ماشین نیروی انتظامی اومد و ما تا نرفتیم نرفت... |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 17:37 توسط دیاموند
|
|
||
|
|
|
|
|
تیک تیک تیک تیک...
دو دورو دو دوم... دوم دو رو دودوم.... تحویل سال یک هزار و سیصد و هشتاد و هشت.... در خانه خودمان کنار سفره هفت سین که چند وقتی است میز هفت سین شده!!!! بعدش یک هفته طاقت فرسا فقط دید!!! و از بس ما در فامیلمان جزو جزقوله ها محسوب می شویم بازدیدی در کار نبود!!!! و بعد از آن نقشه گربه مهربون و ملوس .. یعنی همین ایران عزیز را پهن کردیم و با آن مان نبارا دودو اسکاچی کرمانشاه را برای سفر نوروزی انتخاب کردیم. و ۳-۴ روزی خاطره بر انگیز در کرمانشاه بودیم. جاتون بالکل خالی!!! استان به شدت زیبا با آثار باستانی دیدنی و منحصر به فردی بود.
ایوان بزرگ طاق بستان
موزه کناری طاق بستان
قار قوری قلعه
طبیعت بسیار زیبای استان که احساس بزیت ات را ده چندان می کند
جناب هرکول که در دامنه کوه بیستون لمیده اند!!
نقش نگاره داریوش در کوه بیستون
گردنه زیبای اسد آباد که برگشتنه کلی سفید پوش شده بود.
پ.ن: ۱- وبلاگ این جانب در مسابقه وبلاگ نویسی رتبه سوم آورد و یک آی پد تاچ ۸ گیگا بایتی جایزه گرفتم.... پس ذوقم!! ۲- در کرمانشاه به شدت شیطنت کردیم که یادم بندازید شرحش رو براتون بنویسم کلی فاز داد!!! کلییییییییییییی!!! ۳- مادر شوهر خواهرم به رحمت خدا رفت. زن مومن و مادر شهید بود. یکی از اقوام که خبر نداشت خوابش رو دیده بود که از آسمون فوج فوج ملائک برای تشییعش اومدن. دلم قیلی ویلی رفت بچم رو آدم تربیت کنم شهید شه ملائکه اضافه کاری بیان تششیعم . ۴- ماه آینده عازم مکه ام . براش یه پست مفصل خواهم نوشت اما اجالتا ذوقم چون دفعه اولمه. ۵- همین دیگه... ببخشید اینقدر دیر آپ می کنم. وقتی کلمات منعقد نمی شی مجبور می شی مثل الان من گزارش عملکرد بنویسی!! هان!! آهان!!!
التماس دعا یا علی |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 16:51 توسط دیاموند
|
|
||
|
|
|
|
|
فرق دوران دانشجویی با دوران بعدش گذر از ایده آل ها و آرمانها به واقعیت هاست. بعضی ها ایده آل هاشون رو فراموش می کنن و غرق در روزمره گی های زندگی می شن و بعضی ها آرمانهاشون رو به خط مشی زندگیشون تبدیل می کنن.
یادم می آد تو دوران دانشجویی حال و هوای بهتری داشتیم. فی الواقع هم حال داشتیم هم هوا!!! با شهید چمران مانوس بودم و شهید همت اسطوره زندگیم بود. چقدر دلم می سوزه وقتی به اون دوران فکر می کنم. بعضی وقتا فکر می کنم اون دوران یه مدینه فاضله کوچیک بود که خدا لذت زندگی توش رو بهم چشوند. خانم افراز استاد مهربون و بزرگم که همه چیم رو مدیونشم و یه دکترای معارف رو پیشش هم عرض دانشکده گذروندم... اما الان احساس خلا می کنم. احساس می کنم اونقدر از ارمانهام دور شدم که شدم لکه ننگ!!! یادم میاد اون موقع ها حتی چندشم می شد از جلوی مغازه طلا فروشی رد بشم!!! (ببین تاثیر استادو حال کن!!!)... غیبت و تهمت و استهزاء که اصلا تو کارمون نبود. کم کم داشتم نماز شب خوندن رو تمرین می کردم... نماز اول وقت ... نصف سال روزه بودم!!!!!!! حالا با کم و زیادش!!!! اما خودم با چشمای خودم دیدم که که شیطون زیر دستم زد و همش پرید!! هو توتو... پوچ شدم.... اینا که گفتم محض عبرت بود نه ریا. چون الان هیچ کدومش رو ندارم. اون موقع ها آرزوم بود برم جنوب. برم منطق جنگی... برم شلمچه فکه دو کوهه.... دلم لک می زد برای دیدنشون... اما به خاطر رعایت حال مادر و پدرم نرفتم...انصافا اعتقاد داشتم درستش همینه که نرم. هنوزم اعتقاد دارم خوب شد نرفتم. یه لحظه غم مادرم به دو دنیا عذابم می ده. سال های سال اومدن و رفتن و من جنوب نرفتم هنوزم آرزوشو دارم آرزو با همه قد و قواره آرزو اما بازم نمی شه دعا می کنم که بشه شمام برام دعا کنید.
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت 12:38 توسط دیاموند
|
|
||