تبليغاتX
این همینه ...همین ... نه بیشتر نه کمتر




























این همینه ...همین ... نه بیشتر نه کمتر

داشتن قلت دیکطه ای در این وبلاگ شدیدا بلامانع است.

امسال کنار سفره هفت سین ما یکی بود و یکی نبود.... پسری بود و پدری نبود ....عزیزی بود و عزیزتری نبود.... و چقدر سخته جای خالی یک بزرگ یک بزرگتر کنار سفره برکت هر ساله ما....
نوشته شده در جمعه چهارم فروردین 1391ساعت 0:55 توسط دیاموند| |


ما واسه صداهای کاملاً مشابه، حروف مختلف داریم.
برای
این صدا ۲ تا حرف داریم: ت، طبرای این ۲ تا: ه، حبرای این ۲ تا: ق، غبرای این ۲ تا: ء، ع
برای این ۳ تا:
ث، س، ص
و برای این ۴ تا
: ز، ذ، ض، ظ
این یعنی:
«شیشه» رو نمی‌شه غلط نوشت.
«دوغ» رو می‌شه ۱ جور غلط نوشت.
«غلط» رو می‌شه ۳ جور غلط نوشت.
«دست» رو می‌شه ۵ جور غلط نوشت.
«اینترنت» رو می‌شه ۷ جور غلط نوشت.
«سزاوار» رو می‌شه ۱۱ جور غلط نوشت.
«زلزله» رو می‌شه ۱۵ جور غلط نوشت.
«ستیز» رو می‌شه ۲۳ جور غلط نوشت.
«احتذار» رو می‌شه ۳۱ جور غلط نوشت.
«استحقاق» رو می‌شه ۹۵ جور غلط نوشت.

و «اهتزاز» رو می‌شه ۱۲۷ جور غلط نوشت!

واغئن چتوری شد که ماحا طونصطیم دیکطه یاد بگیریم!؟


پ.ن: البته من که هنوزم یاد نگرفتم. مستحضرید که !!!!!!

نوشته شده در شنبه بیستم اسفند 1390ساعت 0:9 توسط دیاموند| |

من می دونمن آخرش اگه بمیرم عمرا کسی تو نت نمی فهمه!!!!

یکی نپرسید آخه ننه جان این هوار روز نبودی زنده ای مرده ای کوشی؟؟!!!

زلزله اومده طرفاتون رفتی زیر ماشین امیر علی خفه ات کرده؟؟!!!!

به خدا راضی نبودم اینقدرررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررر

ما خوبیم البته به خوشی شما!!!!!

آخ جونننن امیر علی خوابه و من دارم ذوققققققققققققققققققققق می کنم


راستی می دونین من سر جمع دو تا عکس از خواب امیر علی دارم؟؟!!! یکی تو بیمارستان یکی همین چند روز پیش که فهمیدم عکس خواب ازش ندارم!!!! خوب دلیلش هم تابلوئه!!!

وقتی امیر علی می خوابه من با سرعت نور جخد بلا می پرم از اتاقش بیرون و برای خودم زندگی می کنم!!!! و از ترس اینکه نکنه خدای ناکارده صدای عکس گرفتنم بیدارش کنه کلا سایلنت برای خودم حال می کنم

بازم می گم ها

شرمنده کردید از جویای احوالات بودم

خوبم

فقط دچار امیر علی شدم همین!!!!

آپلود عکس کوچولوهای فارسی

نوشته شده در جمعه بیست و یکم بهمن 1390ساعت 0:50 توسط دیاموند| |

این روز ها وقتی آدم ها می بینند ترک خورده ای سنگی نصارت می کنند که الکی وقتت را تلف نکنی ، کارت یک سره شود!!!!

پ.ن: ندارد!!!

نوشته شده در سه شنبه ششم دی 1390ساعت 12:12 توسط دیاموند| |

این روزها که داری کم کم شش ماهه می شوی... سپیدی زیر گلویت دیوانه ام می کند...
2o8adwaawx5y0m3uz3g.jpg

پ.ن: داریم با امیر علی به اولین مسافرت عمرش می ریم... پابوس امام رضا(ع) و من چقدرررررر منتظر همچین روزی بودم...
یا علی


نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1390ساعت 15:6 توسط دیاموند| |

مدرسه ای که توش درس می خوندم یه مجتمع تحصیلی بود از مهد کودک تا پیش دانشگاهی که کلی به اسلامی بودنش می نازید و شرط اصلی تحصیل توش چادری بودن بود. تا حدی که مدیر کل اون مجتمع همه رو مدیون کرده بود که اگر بچه هاشون یا خودشون چادری نیستن اسم بچه هاشون رو ثبت نام نکنن... مدرسه ای که سال های پر فراز و نشیبی رو توش سپری کردم و حاصلش جز دلزدگی و تردید برام چیزی نبود...

موضوعی که بعدا با این عنوان ازش یاد می کردم که اون مدرسه هیچ وقت روح منو ارضاع نمی کرد... گرچه تاثیر زیادی روی شخصیت من داشت.

امروز داشتم تو فیس بوک دنبال دوستان قدیمیم و هم مدرسه ایم می گشتم... اکثرا ایران نبودن و از همون اکثرا هم اکثرنشون کاملا بی حجاب بودن چه برسه به چادر... دلم گرفت و یاد تنهایی های خودم تو اون مدرسه افتادم ...

من واقعا تنها بودم و اون سال ها اصلا نمی فهمیدم چرا اینقر تنهام!!!

تا اینکه به دانشگاه رسیدم. دانشگاه آزاد با اون اوضاع قابل وصفش ... اما دوست هایی جون جونی پیدا کردم که الان بچه هاشون ما ها رو خاله صدا می کنن و واقعا هم برای هم خواهری می کنیم. بودن بینشون کسایی که از ترس خانواده هاشون پشت در دانشگاه چادر سرشون می کردن و پشت در خونه از سرشون بر می داشتن... روح های مقدسی که با تمام وجودشون حجاب رو فهمیده بودن و براش حتی حاضر بودن مقابل خانوادشون بایستن...

امروز دلم سوخت برای همه تنهایی هام که به پای اون مدرسه به اصطلاح اسلامی بالای شهر ریخته شد...


پ.ن: سر انجام پست قبل می دونید چی شد؟؟!!! امیر علی رو کیبورد خوابش برد!!!!


عیدتون مبارک

یا علی

نوشته شده در یکشنبه هفدهم مهر 1390ساعت 15:46 توسط دیاموند| |

زندگش آدم ها داستانیه پر فراز و نشیب که باورپذیرترین هاشون رو برامون قصه می کنن یا رمان و برامون می نویسن...

تجربه روزگار بهم ثابت کرده که داستان زندگی آدم ها گاهی اونقدر غیر قابل باور می شن که حتی نمی تونی برای کسی تعریف کنی... یا حتی اونقدر غریب که ترجیح می دی غربتش برای خودت به یادگار بمونه و بی خود زحمت تعریفش برای کسی دیگه رو به خودت ندی...

قصه زندگی خیلی از آدم ها از همه قصه هایی که شنیدی عجیب تر و غیر قابل باور تره... اما باز هم دوست داریم بریم و قصه بخونیم و باز با خودمون فکر کنیم این قصه ها تا حالا برای کسی اتفاق افتاده؟ یا نه؟! بی توجه به قصه زندگی خودمون...

پ.ن: پنجشنبه بعد از هزار و بوقی سال به اتفاق همسر جان و امیر علی رفتیم گلزار شهدا هفته دفاع مقدس به در!!! احساس کردم چقدر رررررررر آشناست و من چقدررررر دورم...... هزار و بوقی سال واقعا هونقدره ها!!!

الان امیر علی بغلمه و دارم دو دستی تایپ می کنم پیدا کنید پرتغال فروش را!!! من حتی از خودم هم در این حد!!!! توقع ندارم!!!!

مادر بودن یه ساب سیستم از وجودمه که تا وقتی امیر علی به دنیا نیومده بود بالکل از وجودش بی خبر بودم!!! خدا به هر کسی که آرزوش رو داره با خیر و سعادت عطا کنه....


دیگه جیغش رفت هوااااااااااااا

یا علی

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم مهر 1390ساعت 22:5 توسط دیاموند| |

هنوز در ابهیت و عظمت خلقت مونده بودم و رموز آفرینش منو محو تماشای خودشون کرده بودن که اسرار مرگ و تنگناهای فهم اون نزدیک تر از همیشه ... منو در بر گرفت ....

درست وقتی که فلسفه درد گرفته بودم و نفهمی هام از زیبایی های کن فیکونی خدا منو متحیر کرده بود... کابوس مرگ درست در چند قدمی من اتفاق افتاد و بر حیرتم افزود...

مرگ و حیات در چند قدمی من ممزوج شدن و تنها اراده و خواست خداست که وجه تشابه این دو رحیله...

پ.ن: ادم ماه رمضون که روضه(روزه) نگیره انگار به خوان و سفره الهی دعوت نشده و یه جورایی ناخونده است... التماس دعا

با یک غلط 19!!

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم مرداد 1390ساعت 2:17 توسط دیاموند| |

چقدر زود آدم ها یک قاب عکس می شوند روی دیوار... و یک خاطره دور ...

 

پدر بزرگ امیر علی رفت... با تنی رنجور و بیمار... با دیدگانی سرشار از عشق... به تنها نوه اش ... و قالب تنی که دیگر برای روحش سخت تنگ شده بود...

و هر شبی که با صدای نا له هایش به صبح می رسید... با نجواهایش با خدا ... با سلام هایش بر امامان ... با آرزوی رفتن.. مردن... و حسرت هر روزه اش که چرا باز این شبهای سخت و تاریک به صبح رسیده است ...

دیشب اما در آغوش خاک ارمید... بی هیچ صدایی... سکوت مطلق... مرگ...

و چقدر آرزو داشتم ... امیر علی با پدر بزرگش ... آنقدر صبر نکرد که امیر علی صدایش کن... بابایی... بابا حاجی.... آقا جون... پدر بزرگ... که امیر علی با او به پارک برود... مسجد برود... حتی یواشکی از من برایش شکلات بخرد و توی راه خانه بخورند.... سوار تاب کوچک حیاط بشود و هلش بدهد و برایش تاب تاب عباسی... خدا منو نندازی بخواند....

و چقدر ما آدم ها زود به نبودنشان خو می گیریم... فراموش می کنیم...

 

 

 

 
نوشته شده در شنبه یازدهم تیر 1390ساعت 18:25 توسط دیاموند| |

تا حالا شده دکتر براتون یه زمان مشخص کنه یه تایمر... یه نهایت.... یه عدد!!!  و بگه مریضتون تا اون موقع زنده است!

بگه که عزیزتون دیگه مدت زمان زیادی زنده نیست

بگه که بجای همه اون داروهای عجیب و غریب فقط و فقط آرام بخش بخوره

بگه که به جای همه اون پرهیز های سفت و سخت که رنجش می داد .. حالا هر چی دوست داره بخوره

بگه ببرینش خونه بزارین پیش عزیزاش بمیره!!!


تا حالا شده فقط یک هفته وقت داشته باشی کنار عزیزت... پدرت.... باشی... زجر کشیدنش رو نگاه کنی و کاری جز گریه از دستت بر نیاد....

تا حالا دشه راضی بشی به رفتنش فقط برای اینکه رنج کمتری بکشه....


الان من همون حالم... پدر شوشو سخت مریضه و همه دکترا جوابش کردن.... به هر صدایی از خواب می پرم و منتظرم... منتظر که به انتهای اون زمان رسیده باشیم.... و انتظار مرگ از خود مرگ کشنده تره....


دعا بفرمایید.

یا علی

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم خرداد 1390ساعت 12:44 توسط دیاموند| |